Paymanemeli.com
    خانه    |     جستجو    |     بهترين ها    |     مطالب ارسالی   
برابر با جمعه، 12 سنبله، 1389
     


     

     اخرین اخبار
3  بانوهاشمی نماینده ولایت کندهار: خبر مرگ من اعلام شده است
3 فرار سپنتا از نیویارک و خود نمایی و خرامیدن قریشی در امریکا
3 نامه ی اعتراضیه عنوانی اداره ی امور ریاست جمهوری
3 مردم ننگرهار خواهان قانونمند شدن حضور نیروهای خارجی گردیدند
3 انتخابات ریاست جمهوری به تعویق نمی افتد،اما انتخابات پارلمان قبل از آنست
3 چهارصد پروژه انکشافی در ولایات شمالی کشور
3 مرکز پخش تلویزیون مشترک سه کشور پارسی زبان تعیین شد
3 عضو جبهه ملی ونماینده مجلس ویزرگ قوم علیزی درقندهار کشته شد
3 سردسته گروه تروريستي در هلمند دستگير شد
3  کاروان بزرگ اکمالاتی ناتو در وردک مورد حمله قرار گرفت

[ اخبار بيشتر ]


     





Space Usage:
1.95 GB allowed
288.98 MB used
1.67 GB left
 
14%
 

 مقاله: چرم ساغري
اين نوشته ء اسد بودا   از صفحهء انترنتي ديالو گ گرفته شده است.

 

 

 

 

چرم‌ساغري نام كتابي است كه «بالزاك» در سال 1831 ميلادي نوشته است. بدون شك اين كتاب يكي از مهمترين كتاب هاي اوست و خود بالزاك در«كمدي‌انساني» آن را بخشي از آثار فلسفي اش قلمداد كرده است. شخصيت اصلي داستان چرم ساغري، دانشجويي است بنام «رافائل». و تنها سرمايه‌ي او چرم ساغري است كه زندگي او درآن متراكم شده است. در اين چرم، قدرت اعجاز نهفته است و رافائل به بركت طلسمي كه در آن وجود دارد، به محض اينكه چيزي را آرزو كند بر آورده مي‌شود. اما اين چرم در حقيقت بهايي عمر او است، بقاي رافائل به بودن آن چرم بستگي دارد. عشق به جاودانگي اين جهاني رافائل باعث مي‌شود كه در مصرف اين چرم از خود خست به خرج دهد؛ چرا كه زندگي را دوست مي‌دارد. در به روي خود مي بندد و مانند جغد در خاموشي و تاريكي به سر مي‌برد. تخمي آرزو را در دل مي كشد تا مبادا قدمي به سوي مرگ نزديك تر شود. بسيار خسيس و خرده خرده زندگي مي‌كند و به بيان ديگر خرده خرده مي‌ميرد. زندگي او به مرگش وابسته است و مرگش به زندگي او. با اين حال تمامي سرمايه او همين چرم است و او مجبور است آن را مصرف نمايد!

پيام اصلي داستان اين است كه رافائل در جايي كه بايد آرزو كند، آرزو نمي‌كند، اما هرگاه آرزو مي‌كند، آرزوهايش بسيار حقير و نا چيز است. روزي پيمانه‌ي آرزوي او پر مي‌شود و با زايل شدن چرم مرگ رافائل فرا مي رسد. بدين صورت او مهمترين سرمايه اش را در برابر هيچ مي فروشد و در عشق آرزوهايي كه چندان ارزشي ندارد، عمرش را فدا مي‌كند.

خلاصه‌ي داستان را براي اين آوردم كه بتوانيم با آن وضعيت‌سياسي دوران دولت انتقالي افغانستان را را درك كنيم. داستان دولت‌انتقالي، داستان «چرم ساغري» است و كارگزارانش كه در راس آقاي حامد كرزي قرار دارد، كساني هستند كه اين «چرم ساغري» در تملك آن ها است و يا به تعبير دقيق تر « رافائليست‌ها» هستند. اگر دولت انتقالي را تبار شناسي كنيم، داستانش از «توافق نامه‌ي بن » آغاز  مي‌گردد. سنگ بناي آن با تولد دولت موقت (شش ماهه) در 14 قوس 1380 «در پترز برگ»  شهر بن آلمان بنا نهاده شد و يك سال بعد جامعه‌ي بين الملل باز هم مجدداً در كنفرانسي در همان محل اين تاريخ را جشن گرفتند و آن را گرامي داشتند.

در افغانستان تقدير اين گونه رقم خورده است كه توافق نامه‌هاي تشكيل دولت در خارج از اين كشور صورت گيرند. پيش از اين ما در 4 ثور 1371 توافق نامه‌ي  دولت موقت مجاهدين را داشتيم كه در پيشاور پاكستان با حضور شخصيت هاي جهادي و دخالت نواز شريف نخست وزير پاكستان به امضا رسيد؛ توافقنامه‌ي كه نتيجه ي آن يك دولت موقت جهادي بود. دولت موقت جهادي با انحصار گرايي‌هاي آقاي رباني دولت ابدي شد، اما  طالبان در 6 ميزان 1375، با زور به ابديت آن پايان داد. دوران مجاهدين، دوران عهد بستن ها و عهد شكني ها است؛ دروان ميثاق‌ها براي اختلاف ها و اختلاف ها براي ميثاق ها. آنها مجبور شدند پس از عهد شكني هاي فراوان براي چاره انديشي در باره ي مسايل اختلافي شوراي سازند بنام شوراي « حل و عقد»، اما اين شورا نه تنها گره از كاري فروبسته‌ي افغانستان نگشود، بلكه خود معماي جنگ‌هاي قومي را در اين كشور به راه انداخت. يكبار هم سران جهادي رفتند در « بيت الله الحرام»، زادگاه حضرت محمد(ص) و عبادتگاه پيامبران ابراهيمي در پشت جلد « قرأن كريم» ، باهم پيمان وحدت و «اخوت » بستند، اما پيش از برگشتن به افغانستان اين پيمان از هم گسست و نتايج خشونت بار آن، نمرود وارانه جان و مال مردم افغانستان را به آتش كشيد. اين بار اما و در عصر پسا-طالباني توافق نامه ي صلح و طرح تشكيل دولت در پطرزبرگ آلمان فيصله شد؛ جايي كه روزگاري مكان مقدسي براي قديسان بوده است. توافقنامه سرزمين پيامبران در شعله هاي سوزان آتش جنگ‌هاي قومي سوخت، اما توافق نامه‌ي شهر قديسان هنوز از تعارضات سطحي و لفظي و در بدترين موارد از طرد و حذف از چوكي سياست پيش تر نرفته است. براي مردم ما مايه‌ي شادماني است كه به بركت اين توافق نامه در هيمن زودي ها پيروزي شان را بر حاكمان در پاي صندوق‌هاي راي جشن گيرند.

بدين گونه دولت انتقالي كارش را از قلمرو «خدايان المپ»، از آباد ترين و پرشكوه ترين شهر جهان و از سر زمين قديسان آغاز كرد و دستاورد چندان مهمي نداشته است. اكنون اما اين دولت روز هاي پاياني اش را مي گذارند. پيمانه ي آرزوي رافائلسيت ها لبريز گشته است. چيزي نمانده است كه اين« چرم ساغري » در سرزمين زخم خورده‌ي جنگجويان و در شهر كابل ويران ترين پايتخت جهان، «رافائليست‌ها» را بدرود گويد و رافائليست ها دولت را. آغاز دولت باشكوه بود، در زادگاه لوتر و كالوين و باشكوه ترين نقطه‌ي جهان، اما فرجام آن در شهر قدرت هاي نابرابر بسيار نگران كننده  و تراژيك است. هيچگاه « رافائليست‌ها » تصور نمي كردند كه آن آغاز باشكوه چنين فرجام غم انگيزي دارد!

آلمان سرزمين انديشه‌هاي عجيب و غريب است و مملو از انديشه‌هاي بلند آوازه و متناقض؛ انديشه‌هاي كه از ايدئالسيم مطلق هگل، تا ماترياليست ناب ماركس و از وحدت وجود و مفهوم خداي زنده ي عارف بزرگ چون  «مايكستر هارت» تا دين زميني فوئر باخ و مذهب افيوني ماركس در آن جمع اند. سرزمين افغانستان نيز پيش از اينكه به اين نام معروف شود، انديشه‌ها و انسان هاي بزرگي را در خود پرورده است. زماني كه خدايان جنگ خوي « المپ » از انسان ها سلاحي ساخته بودند براي زخمي كردن يكديگر، راهبان بوديزم در زير آسمان و پاك و آبي كوه هاي باميان كه با خورشيد كمترين فاصله را دارد تمرين سكوت و آرامش كرده و انسان ها را به، فرهيختگي، يگانگي و انسانيت فرا مي خواند. چنانكه جوانگ دزو فيلسوف چيني گفته است « هزاران هزار و من يگانه ايم. نيكي بزرگ  بي مهر است؛ يگانگي بي آشوب. ديگر ي اگر نباشد من نيستم اين است راه حقيقت.  تيغ تيز از من مساز . از من انسان ساز، از من انسان ساز. بسا قربانيان ستيز، ويران و بي پناه1». باميان كوهستان جان، معبد تامل و اشراق، از خاك رستن و در خاك روييدن است. صخره هاي مقدس آن تجليگاه «وحي انكشافي » و آشكارگي بوداست؛ شهادتگاه او آتشكده ي زرتشت و نيايشگاه مزدك و ماني. بلخ، كابل، غزني، هرات و گوشه گوشه‌ي اين سرزمين، مظهر عشق و عرفان شرقي است و زادگاه انسا‌هاي فرهيخته و بزرگ. فيلسوفان بزرگ چون بوعلي سيناي بلخي، محمد غزالي، ابو ريحان بيروني، خواجه نصيرالدين طوسي، ابونصر فارابي، كه روزگاري در فلسفه و حكمت مشعل فكر و نظر و نو آوري بوده اند، همگي از اين سرزمين برخاسته اند.

باري اين سر زمين تنها در معبد سكوت و افكار فلسفي خلاصه نمي گردد، سرزمين شعر و فرياد نيز هست. سرزمين شعرايي است كه هريك تمامي هستي را فرياد مي كشد. «يك دهان خواهم به پهناي فلك( مولوي) ». شعراي اين سرزمين بزرگترين ميراث معنوي بشراند و هريك جهان وطن. انسان دوستي، كمال خواهي، عشق و عرفان  در اشعار شاعران بزر گي چون سنايي غزنوي، ناصر خسرو، حنظله اي بادغيسي، بيدل، بوشكور بلخي و مخصوصا مولوي مو ج مي زند. مثنوي معنوي، اين فرهيتخته  بلخ، بزركترين حماسه روحاني بشر است؛ ني نامة او جوشش محبت است و سوزش عشق. ديوان او شعر نيست، غوغايي امواج يك دريا يي متلا طم و طوفاني است.انعكاس يك روح نا آرام، پر از عشق و لبريز از شور. در فرهنگي بشري در هيچ مجموعه اي شعريِ به اندازه اي ديوان شمس حركت، حيات و عشق نمي جوشد. بنا بر اين  ما نيز مثل آلماني ها بخشي از يك سر گذشت فرهنگي برزرگي هستيم.

در افغانستان امروز اما از آن ميراث با شكوه فرهنگي و تاريخي خبري نيست. مكتب سكوت ويران شد و آواي جان بخش ني نامه مولوي خاموش. هزاران هزار، يگانه نيست و هركس بودش را در نبودي ديگري تصور مي كند. انسان، تيغي است براي ستيزه، قرباني ويران و بي پناه. به همين دليل با آلمان امروز تفاوتي زيادي دارد. ا آلمان تا هنوز سرزمين انديشه ها است، افغانستان، اما، سر زمين جنگ و انسان كشي. دياليكتيك تاريخي آلمان در جنگ ميان عناصر آگاهي هگل يا جوهر مادي ماركس خود را تحقق مي بخشد، اما دياليكتيك تاريخي افغانستان در ستيزه ميان اقوام پديدار مي گردد. تز و آنتي تز دياليكتك آلماني را عناصر تاريخي تشكيل مي دهد ولي در افغانستان تز و آنتي تز، نفي و اثبات انسان است در سيماي جنگ‌هاي قومي. و سنتز هم نه تحقق روح مطلق هگل است، نه جامعه‌ي بي طبقه‌ي ماركس؛ سنتز رافائل هايي است كه دولت انتقالي را در تملك خويش دارند.

يكبار دياليكتيك آلماني در 6 جدي 1358، با نيروي قدرت عريان« ارتش سرخ شوروي » بر آن شد سرزمين افغانستان را فتح كند. عده‌ي از  روشنفكران ماركسيست نماي افغاني، بي اينكه حتي يك كتابِ ماركس ر ا خوب خوانده باشند خود را پيروان راستين ماركس را مي دانستند و بدون اينكه حتي معني لغوي واژه‌ي« دياليكتيك» را بدانند، اداي دياليكتسين هاي آلماني را در مي آوردند. اما در سر زمين ايدئاليسم افغانستان كه سر زمين پندارها و افسانه‌ها و خرافات است كمونيست با استقبالي چنداني رو برو نشد. حتي آن‌هاي كه خود را كمونيست اصيل مي‌پنداشتند، جهان نگري مكتب كمونيست را در دايره قوميت تحديد كردند. اين بار اما خود افغانستاني‌ها به آلمان رفتند تا «آرمان شهر» هرمان هسه و  دولتي هگلي را كه نمودار واقعيت ذاتي در عمل» است، در سر زمين فارابي و ابن سينا بياورند. انسان نفرين شده ي فاوستي گوته بر آن شده است، سرزمين انسان‌آسماني مولاناي بلخ را به تسخير خود در آورد و مارتين لوتر هواي آن دارد كه نداي اعتراض «علامه اسماعيل مبلغ» را كه در راه اصلاح دين در زندان «پل چرخي» خاموش گرديد، در گوش ستبر و سنگين اسلام ارتدوكسي، فريا د زند تا آن ها را از «خواب دگماتيسم »بيدار سازد. «هلن» كه از افتادن در دام وسوسه هاي فاوست خود را گنهكار مي داند، شرمناك و مهرجو از كوه هاي المپ فرود آمده است، تا در برابر شكوه «چهل دختران» كه براي حفظ نجابت شان در آغوش صخره هاي جسور هندوكش مرگ را بر گزيدند، سر تعظبم فرود آورد. نيچه را هوس بر آن است كه يك «راين » جنون و ديوانگي خويش را در كام تشنه ي « آمو » فرو ريزد تا با « حكمت شادان» ساكنان بلخ را از سلطه‌ي « عقل دور انديش» رهايي بخشد. اما فرهنگ سنتي افغانستان به لوتر دهن كجي مي كند؛ فاوست «گوته»  و نيچه‌ي گفر گوي در فرهنگي كه دين، در «اعتقادنامه» چند تا ملا و مولوي تقليل يافته است به بي ديني و ارتداد محكوم است و هلن گنهكار، به خاطر اطاعت از نيرنگ فاوست و افتادن در عشق شيطاني او بايد سنگسار گردد؛ هرچند گناه هلن تقدير خدايان است، گوته مسلمان و نيچه از ديوانگاني متعالي بلخ!

آيا امكان دارد دولت هگلي كه :« نمودار واقعيت ذاتي در عمل ، واقعيتي كه در وجدان اختصاصي عموميت داده شده و معقول در نفس خود و به نفس خود است» در روح محدود و ناخود آگاه افغانستان تحقق يابد؟ و آيا اساساً روح تاريخي افغانستان مي تواند خود را به صورت دولت خود آگاه هگل واقعيت بخشد؟ بسيار بعيد به نظر مي‌رسد. بر اساس ديدگاه فلسفي هگل جهان براي رسيدن به خود آگاهي بايد از چهار مرحله بگذرد: مرحله‌ي آسيايي، مرحله‌يوناني، مرحله‌ي رومي و سر آنجام مرحله آلماني. ويژگي مرحله اول ذهني بودن آن  است،  مرحله دوم و سوم عيني بودن آن و مرحله‌ي چهارم مطلق بودن آن به صورت ايده. رهبران افغانستان رفتند تا روح مطلق آلماني هگل را به سرزميني بياورند كه روح ذهني در آن سيطره دارد، يعني تاريخ را به عقب بر گرداند، اما هگل خود گفته است كه تاريخ به عقب بر نمي‌گردد. تاريخ هر قومي روح آن قوم و حركت تاريخ جريان تكامل نفس است. تنها تاريخ تكامل يافته و روح مطلق است كه در سيماي دولت عقلاني خود را تحقق مي بخشد. افغانستان جامعه ي بي دولت است و جامعه ي بدون دولت حيات تاريخي ندارد. تاريخ جهان، تاريخ تكامل روح است و «روح اقوام مجريان واقعيت بخشيدن به جهان است. روح اقوام شاهدان جلال و جبروت روح جهان اند و زينت هاي آن نيز هستند 2». روحي كه در مرحله‌ي آسيايي قرار دارد، در شكل دولتي تحقق مي يابد كه تنها يك فرد آزاد است، زيرا دولت، زمان خويش است. بنا براين دولت انتقالي زمان خويش است و  مظهر تحقق روح ذهني و آسيايي؛ چرم ساغري است داراي حقيقت گذارا، آني و لحظه‌ي. هرچيزي متناهي بايد هلاك گردد و هر آن‌چه همچون دولت انتقالي از حيث زمان متناهي است، از حيث قدت و حيثيت متناهي تر و از حيث خرد ناخودآگاه تر، بايد زود تر رخت بر بندد. اين دولت، دولت خرَد نيست، زيرا آنجاييكه هركس خودش وارونه‌ي خويش است، ديگر انسان در پي تحقق خويش نيست. از اين رو به جاي اينكه سرشت واقعي انسان متجلي شود، سرشت لجام گسيخته‌ي او جامه‌ي واقعيت مي پوشد. در اين سرشت لجام گسيخته هرگونه تعدي و تجاوز به ديگران مجاز شمرده مي شود. انساني كه در مرحله ذهني قرار دارد، انساني است« درخود» درنده خو و جانورگونه. از اين رو رابطه‌ي  او با محيط اجتماعي و فيزيكي رابطه‌ي است بي ميانجي و نا آگاهانه. در حقيقت انسان ذهني، ذاتي است كه ذات نيست و واقعيتي است كه « نا- واقعيت» است.

دولت انتقالي،  تحقق روح ذهني است؛ تحقق روحي كه با « آ گاهي اندوهبار», خويشتن را ناقص و دوگانه درك مي كند و با دولت هگل فرسنگها فاصله دارد. « آگاهي اندوهبار، همانا آگاهي از خويشتن به مثابه وجودي، با ماهيت دوگانه و صرفاً متضاد است.3» شالوده‌ي نظام سياسي هگلي بر خودآگاهي مطلقي استوار است كه روح خود را كامل درك مي كند. روح مطلق، نفي نهايي، يا نفي نفي است. آخرين مرحله سير تكامل روح خود آگاهي و قدرت سترگ مردم است و رسيدن به آن چيزي نيست كه مثل كالاي مادي از كشور به كشوري وارد يا صاد كرد. بايد هر جامعه خود با پاي خويش هرچند لنگان لنگان اين مراحل را بپيمايد. روح هر جامعه‌ي بايد خويشتن را تحقق بخشد، زيرا سرنوشت روح اين است كه دائما خود را عينيت بخشد، دچار رنج شود، شهيد شود، دوباره از خاكستر خود بر خيزد و «مزاري» شود، تا جريان عدالت خواهي را شكوه و عظمت بخشد.

به هر صورت جهان محسوس گوته با جهان معنوي بودا با هم تفاوت دارد و انسان آسماني مولانا و ناصر خسرو و سنايي هرگز نمي تواند در سيمايي انسان فاوستي گوته و در نظام همه براي همه ي ماركس چهره گشايد. هر چند همه ي اين ها مكمل همديگر اند زيرا « آن جا كه ناله ي فاوست به بن بست مي رسد، پاسخ بودا آغاز مي شود: يكي به تنگناي ياس مي گرايد و ديگري به ساحل رهايي مي رسد، يكي ديوار هاي زندان را مي كوبد تا ديوارهايي نوي بنا كند، ديگري ديوار هستي را و هم مي پندارد و غايتش را خاموشي. 4» انسان فاوستي انساني است نفرين شده، معترض در برابر تقدير و حتي خدا. در جستجوي آزادي خويش حتي به قيمت نيست شدن. چنانكه فاوست با خود مي گويد:« اينك زمان آن است كه ثابت كني كه شان و عظمت آدمي، چيزي از عظمت خدا كم ندارد، در برابر اين گرداب تاريك كه خيال آن جا خودش را به شكنجه محكوم كرده است، در برابر اين خيابان باريك كه دوزخ در سراسر آن شراره مي افشاند، نبايد بر خود لرزيد! جرآت كن و دليرانه گام بردار، حتي اگر در خطر آن باشي كه با نيستي رو برو گردي.5». انسان فاوستي، مدام زنجيرها و محدوديت ها را مي شكند و از آنچه كه هست فرا تر مي رود و همچون پرو مته عليه خدايان عصيان مي كند. امتياز او از انسان آسماني آن است كه مي تواند در برابر تقدير آسماني مثل انسان« طاغي »  آلبر كامو « نه» بگويد. رسا ترين اعتراض انسان فاوستي عليه تقدير در« مرد ديوانه-»ي نيچه و ديدگاه عقلاني كانت خود را ظاهر مي سازد. « آزادي ميراث طبيعي بشر نيست، براي آنكه آزاد باشيم بايد آزادي را بيافرينيم. آزادي  يك فرمان اخلاقي و يك خواست است، اجرايي اين خواست در زمان هاي سخت و در بحران هاي اجتماعي، يعني هنگاميكه فرو ريزي حيات عمومي قطعي به نظر مي رسد، دشوار است» درست همانگونه كه‌يكي از شعراي معاصر ما مي گويد: « آزادگي به گريه و زاري نمي شود (سلمان علي زكي).»

اما افغانستان كنوني  سرزمين انسان هايي است كه اسير قانون تقدير اند و زنداني سنتهاي قويم وقبيله ي؛ سر زمين بندگي و بردگي است، سرزمين «جنايت» هاي بي « مكافات.» جايي است كه انسان ها بايد كيفر «بودنش» را بكشند و براي هستي اش ماليات بپردازد.  نه انسان خليفه الله شرقي در آن حضور دارد و نه فاوست گوته. «صورت اصيل هستن» به كلي فراموش گشته است، « دازاين»، زماني بودگي خويش را از ياد برده است و او را اكنون، گذشته و آنيده ي نيست. انسان حجر شده است فاقد هستي انساني و تصور شيوه هاي ممكن هستي برايش محال است. بنا براين نمي تواند امكان خويش را باز يابد. تنها انسان بودگي اصيل، در زمان بودگي است، زمان، بيرون بودگي هستنده ي است كه به خود مي انديشد. انساني افغاني در غيبت انديشه و زمان نمي تواند هستي اش را تحقق بخشد، زيرا«  دازاين و زمان يكي است‌ 6». از اين رو «نومن»  انسان افغانستاني كه صورت اصيل هستن را از ياد برده است، اگر رعيت باشد به سرنوشت بردگان گرفتار است و اگر حكومت گر باشند در سيمايي گرگ هابز ‌يا رافائليست بالزاك پديدار مي گردد و اگر در مقام يك درباري قرار گيرد«ماكياول » جنايت كار را تعليم مي دهد. بدون شك مقامات اننقالي نقش را افائل را بازي كردند و با سوگيري‌هاي غلط و شعله ور كردن احساسات قومي، سعي كردند خواست ها و آرزوهاي حقير قومي، حزبي و شخصي خود را تحقق بخشند، هرگز توجه نكردند كه:« پخته نتوان كرد زآتش آرزوي خام را!.» در موقعيت‌هاي چالش بر انگيز كه حضور دولت لازم بود، سكوت اختيار مي‌كرد و در مواردي كه هيچ ضرورتي نداشت، شور و خشم و غوغا به راه مي انداخت. در برابر خودسري هاي قوماندانان محلي و حتي تجاوز ارتش پاكستان تا چهل كيلومتري داخل افغانستان دولت هيچ واكنشي از خود نشان نداد ولي در مقابل دانشجويان كه نفس سوخته‌ي آنان ناقوس انسانيت است وفريادي از لب خاموش مردم ، دولت برخورد پليسي و نظامي كرد! حتي اكنون كه پيمانه‌ آرزوي رافائليست ها لبريز  است ، آفتاب عيش آن‌ها رو به زوال ، حمايت از سياست‌هاي قومي همچنان در گرانيگاه خط و مشي سياسي آن قرارد. مقامات دولت انتقالي فرصت هاي زيادي را از دست دادند  اما در برابر هيچ! ا

اكنون اين دولت نفس هاي باز پسين خود را مي‌كشد و چرم ساغري رو به اتمام است. مدت عمر دولت به سرآمده است و تنها دستاوردي آن يك «قانون اساسي» است با هزاران معايب و اشكال. جنگ در متن كابينه‌‌ي هنوز جريان دارد، كينه در دلهاي سنگينِ رافائل هاي  رو به زوال مي‌جوشد، و بازار قمار قدرت سياست مداران را بسوي خود فرا مي خواند. ديري نمانده است كه در "شهر قدرت هاي نابرابر" و در دياري كه رافائليست آخرين رمق هايش مي كشند به استقبال دموكراسي رويم. زماني در پاي صندوق هاي راي مي رويم كه‌يك نفس آرام حتي در قفس هم نيست. از اين رو دشوار به نظر مي رسد كه آغاز دموكراسي با اين قدرت هاي نابرابر، فرجامي تاري را در پي نداشته باشد. البته با همه اي اين مشكلات انتخابات را بايد جدي گرفت. با حضوري پرشور و قاطع در پاي صندوق هاي راي و تلاش براي مصون ماندن آن از تقلب دامن از گرداب اين قدرت هاي نابرابر برچيد و بسوي برادري و برابري رفت. اين آروزي است كه پدران ما اين آرزو را در گور بردند. اكنون اين ماييم كه با افتخار تمام در برابر حاكمان مي ايستيم و براي خويش حكومت تعيين مي كنيم. بايد عصر ذهني را پشت سر گذاشت و رافائليست ها را از حكومت بيرون راند و شكل اصيل هستن را تجربه كرد. اين بزرگترين جشن ما است. جشني است جاودان و نسل آينده ي ما اين جشن گرامي خواهند داشت. انتخابات رقصي است بر گور استبداد و به قول مولانا « هركه به قدرت اين رقص پي برده باشد، در خدا زندگي مي‌كند.» بايد با آغوش باز از آن استقبال كرد و با مشاركت در انتخابات پيروزي جنبش عدالت خواهي را گرامي داشت.

 



1  - فصلهاي درون، جوانگ دزو، ترجمه‌ي هرمز رياحي، تهران: نشر پيكان، 1382، ص؟ و 131.

2 – ارنست كاسيرر،  اسطوره‌ي دولت، ترجمه‌ي يدالله موقن، تهران: هرمس، 1382، ص368.

3 – هگل، فنومنولوژي روح، ترجمه‌ي زيبا جبلي، تهران: انتشارات شفيعي، 1382، ص 195.

4 – داريوش شايگان، آسيا در برابر غرب، تهران: امير كبير، 1382، ص 246.

5 – يوهان ولفانگ فون گوته، فاوست، ترجمه ي م. ا. به آذين. تهران، نيلوفر، 1376، ص24.

6 -  بابك احمدي، پرسش بنيادين از هايدگر، تهران: مركز، 1382، ص 566.

   



ارسال شده بوسيله waares
 
     لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد تحليل سياسي
· سایر مطالب نوشته شده توسط waares


پربازدیدترین مطلب در زمینه تحليل سياسي:
واژه شناسی


     امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4.62
تعداد آراء: 27


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


     انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


" چرم ساغري" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

كليه حقوق اين صفحه متعلق به پيمان ملي ميباشد
©2008 Paymanemeli

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.31 ثانیه