Paymanemeli.com
    خانه    |     جستجو    |     بهترين ها    |     مطالب ارسالی   
برابر با جمعه، 12 سنبله، 1389
     


     

     اخرین اخبار
3  بانوهاشمی نماینده ولایت کندهار: خبر مرگ من اعلام شده است
3 فرار سپنتا از نیویارک و خود نمایی و خرامیدن قریشی در امریکا
3 نامه ی اعتراضیه عنوانی اداره ی امور ریاست جمهوری
3 مردم ننگرهار خواهان قانونمند شدن حضور نیروهای خارجی گردیدند
3 انتخابات ریاست جمهوری به تعویق نمی افتد،اما انتخابات پارلمان قبل از آنست
3 چهارصد پروژه انکشافی در ولایات شمالی کشور
3 مرکز پخش تلویزیون مشترک سه کشور پارسی زبان تعیین شد
3 عضو جبهه ملی ونماینده مجلس ویزرگ قوم علیزی درقندهار کشته شد
3 سردسته گروه تروريستي در هلمند دستگير شد
3  کاروان بزرگ اکمالاتی ناتو در وردک مورد حمله قرار گرفت

[ اخبار بيشتر ]


     





Space Usage:
1.95 GB allowed
288.98 MB used
1.67 GB left
 
14%
 

 داستان: ماما الف (داستان کوتاه از:مهسا طایع)‏

ماما الف ‏
داستان كوتاه
نوشته: مهسا طايع  

ماه در قرص كامل خويش، لحظه اي پشت ستيغ كوه ها توقف كرد و ‏يكبار ه خود را بيرون كشيد‎.‎‏ رفته رفته آسمان پر از ستاره ‏شد، مثل دانه هاي ريز و درشتي از الماس كه د رپهنه آن پاشيده ‏باشند.با دیدن ماه، ترس به چهره صفورا دوید. احساس مي كرد از ‏فشار بدبختي، قلبش متورم شده است، اين احساس آن قدر روبه ‏تزايد بود تا اين كه صفو را حس كرد سينه اش از تراكم ‏اندوه مي خواهد متلاشي شود. او همان طور كه از درد خشك و بی ‏حس شده بود، با صداي آمرانة مالك خان كه عزت نفس و شخصيت ‏مخاطب اش را جريحه دار مي كرد، تكاني خورد.‏
‏-كجايي؟... صفو را!... بيا كارت دارم.‏



صفورا كه در بيقراري دم مي زد، احساس كرد كه رطوبت گرم و ‏خوشبوی بهار كه با بوي خاك زمين هاي تازه بر گردانده شده و ‏گياهان معطر آن اطراف به هم آميخته بود، حالش را بدمي ‏كنند تنها حس مي كرد كه چشمانش مملو از تيرگي است. و در ‏اعماق وجودش زخمي بزرگ و التيام ناپذير سرباز كرده است. ‏همان طور كه گام هايش سنگين از كار پرمشقت روزانه بود، خود ‏را به اطاق نشيمن رساند. دلش مي خواست كف اطاق محكم تر مي ‏بود تا تحمل سنگيني درد او را مي داشت. وقتي وارد اطاق شد، ‏خانم گل را ديد كه اسماعيل زيباي او را در آغوش گرفته و ‏شادمانه مي خندد، نتوانست تعادل خود را حفظ كند و به ‏چارچوب در خورد.‏
مالك خانه با ملامت سرتكان داد. صفورا اسماعيل را ديد كه به ‏طرف او نگاهش را چرخانده و چهره كودكانه اش را لبخندي ‏شيرين پركرده است. صفورا پر از اشتياق و تمنا به كودك خيره ‏شد. انگار در آن لحظه آرزوداشت که فعاليت مرموز و پنهاني ‏تمام موجودات متوقف شودتااوکودکش راسیرنگاه کند.‏
اماخانم گل، قاهرانه كودك را به شانه اش تكيه داد. صفورا، ‏بي تحرك، تماشايش كرد. مالك خان خودش را به پشتي تكيه داد، ‏وگفت:‏
‏- ما فردا از اين جا مي رويم. وضعيت امنيتي اين جا خيلي ‏خراب شده. بزودي دامنه جنگ به اين جا كشيده مي شود معلوم ‏نيست چه زماني ما دوباره به اين جا بر گرديم. به ماماالف ‏همه توصيه ها را كردم. توهم بشنو... این خانه وزندگی را می ‏سپارم به شما...‏
صفوراكه از هراس به خود مي لرزيد، ديگر چيزي نمي شنيد. ‏تنها به حركت لب هاي مالك خان خيره شده بود. در آن لحظه با ‏فراخواني تمام نيروهايش. مصمم شد كه نگذارد، اسماعیل را از ‏او جداكنند. آخر صفورا پس از پانزده سال چشم انتظاري و ‏دعا صاحب يك فرزند شد. اما قبل از آن كه لطافت انگشت هاي ‏كودكش را حس كند و يا اورا در آغوش بگيرد، خانم گل با شقاوت ‏تمام، اسماعيل را از او گرفت. خانم گل كه پس از تولد پنج ‏دختر، هنوز حساب فرزند پسري نشده بود، مي ترسيد، مالك خان ‏به تقلا بيفتد و به بهانه تداوم نسل وزنده ماندن نام ‏خودوسپردن آن همه ملک ودارایی اش به فرزندی که حق داشت ‏اوراداشته باشد، همسرديگري اختيار كند. خانم گل سال ها بود ‏كه از واهمة چنين رويدادي، مثل پروانه دور مالك خان مي ‏چرخيدف تمام حركات و سكناتش در برابر مالك خان با يك زن ‏عاشق، هيچ تفاوتي نداشت. مثل يك زن عاشق نگاهش مي كرد، ‏مثل يك زن عاشق بدرقه اش مي كرد و مثل يك زن عاشق از ‏بازگشت او به خانه خوشحال مي شد. ان قدري هم از ذكاوت و ‏زيبايي برخوردار بود كه بتواند مالك خان را به خود وابسته ‏كند. از روزي كه مالك خان به خاطر فرزند خواندگي اسماعيل، ‏جشن بزرگي به پاكرد و اسماعيل تازه متولد شده در آغوش خانم ‏گل جاي گرفت، دنيا براي صفورا تيره و تارشد. در مدت اين ‏هشت ماه سپري شده، او هر لحظه را در حسرت فرزندش، تپيد. ‏تمام روزها را در تب به آغوش گرفتن او مي سوخت و شب هايش با ‏كابوس سپري مي شد باگذشت هر روز صفورا پيرتر و تكيده تر مي ‏شد دلش مي خواست بچه را در آغوش بگيرد، كنار او بنشيند و ‏آهسته با نوك انگشت گونة بچه را نوازش كند. بچه تماما ‏متعلق به او و ماماالف بود و خانم گل و مالك خان هيچ حقي ‏در اين خصوص نداشتند. اما آن ها با سنگدلي تمام بچه را از ‏صفورا گرفتند. صفورا هرگز از رفاه ديگران، شادي هاي ‏ديگران، داشتن هاي ديگران و سفره هاي ديگران، به حسرت سخن ‏نگفت، تنها دلش يك بچه مي خواست. زبانش نمي گفت، دلش مي ‏گفت. وقتي هم كه مادرشد، هرگز تصور نمي كرد كه بچه اش را از ‏او بگيرند. روزي كه صفورا به سختي مي توانست در بسترش تكان ‏بخورد و به سختي مي توانست نوزادش را در بغل بگيرد، خانم گل ‏آمد و بچه را از او گرفت. گريه و التماس كرد كه صفورا مي ‏تواند با اين كار خوشبختي او را از خطر نجات دهد.‏
‏- ببين صفورا چه فرقي مي كند كه اين بچه اين جا باشد يا در ‏اطاق من، تو مادرش هستي، كلان اش مي كني، شيرش مي دهي، با اين ‏كار تنها ثروت بي حد و حصر مالك خان را متعلق به او مي ‏سازي، كجاي اين كار ايراد دارد؟
و آنقدر گفت كه صفو را قلباً متقاعد شد، كودك را به او ‏بدهد. اما از همان نخستين روزها، خانم گل از ترس ايجاد رابطه ‏عاطفي بين او و اسماعيل، كودك را از مادرش جدا كرد و صفورا ‏حق نداشت حتي به گهواره بچه اش نزديك شود.‏
وقتي مشك را مي تكاند، چشم هايش را مي بست و تصور مي كرد ‏كه اكنون دست هايش گهوارة اسماعيل را تكان مي دهد. برايش ‏لالايي مي خواند و اشك در پهناي صورتش مي غلتيد، خانم گل اين ‏را مي ديد اما برايش چه اهميتي داشت. مهم اين بود كه اين ‏روزها احساس می کردرابطة او و مالك خانم صميمانه تر شده و ‏كودك با چهره زيبا و لبخند هاي گرمش آن ها را به هم نزديك ‏تر می سازد. به هرحال و با آتش قلب صفورا، كانون آن ها ‏گرم تر شده بود.‏
صفورا كه اكنون نوميدانه ودر زير پنجه هاي بي رحم سرنوشت، ‏دست و پا مي زد و به اطاقكي كه متعلق به او ماماالف بود، ‏پناه برد اندوهناك گوشه اي افتاد احساس كرد كه با ضربات ‏خرد كننده اي در حال متلاشي شدن است. در سايه روشن اطاق به ‏شوهرش نگاه كرد كه يك نوع مصيبت بزرگ، او را در هم فشرده ‏بود.‏
ماما الف هيچي از گذشته اش نمي دانست. نمي دانست كه پدر و ‏مادر او كي ها هستند، كي و كجا به دنيا آمده و چرا هرگز ‏اسمي نداشت.ازبچگی درخانه مالک خان بزرگ شده بودوبه ‏خاطراندام نحیف وقدوقامتی که ازهمه ی اهالی ‏ده،بلندتربود،الف صدایش می کردند، به تدریج که به مردی ‏جاافتاده تبدیل میشد، ماماهمشدپیشوندنامش.صفوراهم،همسرش ‏راماماالف صدامی کردوماماالفهربارازجانب همسرش، این گونه ‏موردخطاب قرارمی گرفت، به یکباره متوجه تفاوت سنی ‏زیادخودباصفورامی شدواین اندکی ازاعتمادبه نفس اورا کاهش ‏می داد.ازوقتی صفورا، این زن جوان کوچک اندام، واردزندگی ‏اش شده بود، ماماالف احساس رضایت وخوشنودی می کردوآرزومی ‏کرداین احساس بایافتن هویتی جدیدکهآن رادرقالب یک پدر، ‏جستجومی کرد، تکمیل شود، اماسال ها انتظار، سودای داشتن ‏فرزندی را، کمکم درجانش خاموش می ساخت واورادوباره به ‏سکوت وسکون زندگی غرق می ساخت که یکباره زندگی فقیرانه اش ‏پرازشادمانی شد. وصدای گریه اسماعیل، برای نخستین بار، طعم ‏خندیدن ازته ی دل رابه ماماالف چشاند، امادیری نپاییدکه ‏خانم گل باذکاوت شیطانی منحصربه فردش صفورارامتقاعدساخت که ‏سرپرستی کودک رابه آنهابسپارد.‏
ماماالف درطول این مدت سپری شده، کم حرف وکناره جو، ‏درخودش شکسته بودوکسی نمی توانست بفهمدکه اودرچه فضاومکانی ‏سیر می کند.‏
صفوراکه همواره دربرابرتواضع حیرت انگیزشوهرش، مؤدبانه ‏برخوردمی کرد، امشب درحالی که صدایش ازشدت گریه می ‏لرزیدوازاین که می دانست به ماماالف نمی تواندهیچ تکیه ای ‏بکند، بالحنی سرزنش بارروبه ‏اوپرسید:
‏-فردامی خواهند ببرندش، براي هميشه... نمي خواهي كاري بكني.‏
ماما الف براي چند لحظه چشمانش را بست. در سكوت مواج و بي ‏تحركي درد آوري كه بر همه چيز اثر گذاشته بود، صفورا منتظر ‏شنيدن پاسخش بود. با اين كه ماما الف خيلي از او بزرگ تر ‏بود اما صداقتي داشت كه تحسين و  احترام صفورا را بر مي ‏انگيخت، اما در اين لحظه هيچ كلمه اي نمي توانست صفورا را ‏متقاعد كند. سپس با لحني فكورانه و شكيبايي از كف رفته، بي ‏آن كه به صفورا نگاه كند، گفت:‏
‏- چه مي توانم كرد؟... اگر بخواهيم به هر طريقي مانع بردن ‏اسماعيل شويم، بي ترديد، مالك خان ما را خواهد كشت. اگر هم ‏او اين كار را نكند، شك نكن كه خانم گل براي بردن بچه، از ‏هيچ كاري، دريغ نمي كند، مردماني اين گونه اگر تمام دنيا را ‏هم تصاحب كنند، باز تشنه مي مانند و هيچ سعادتي كام تشنة ‏آنان را سيراب نمي كند. آن هافقط به خودشان مي انديشند و ‏آسياب وار، آنقدر به گرد خود مي چرخند تا بميرند.‏
ماماالف سكوت كرد. سكوت او چون خاري به قلب شكنندة صفورا ‏مي نشست. صفورا منتظر بود... ماماالف اين را مي دانست اما ‏حرفی براي گفتن نداشت.‏
چند لحظه بعد، ادامه داد:‏
‏- بگذار اسماعيل را ببرند. شايد در كنار آن ها او امنيت و ‏آرامش بيشتري داشته باشد. چيزي كه من و تو نمي توانيم به او ‏بدهيم.‏
صفورا معني اين حرف ها را نمي فهميد. به عقيدة او امن ترين ‏جاي دنيا و لذت بخش ترين پناه براي اسماعيل تنها و تنها مي ‏توانست آغوش او باشد. چند لحظه بعد كه ماماالف سعي مي كرد ‏خود را روي پانگه دارد و از در اطاق خارج شود، صفورا او ‏را ديد كه بالحني آرام شروع به حرف زدن كرده است:‏
‏- صفورا من امروز خجالت زده تو ام. من در حق تو بي حساب ‏قصور كرده ام و تو در حق من هيچ خوبي نبوده است كه نكرده ‏باشي. اگر امشب تلخ ترين شب زندگي تو هم باشد مي دانم كه ‏لب به شكايت باز نمي كني... همه چيز را به خداواگذار كن... ‏من تنها ازاين مي ترسم كه ستم اينان اسماعيل كوچك ما را هم ‏دامنگير شود.‏
ماماالف كه براي نخستين بار نتوانسته بود، بغضش را فرو ‏خورد، ريزش اشك را بر گونه هاي خود حس كرد، و سراسيمه از ‏اطاق خارج شد. صفورا معني حرف هاي او را نفهميد، نخواست هم ‏كه بفهمد. ماماالف درطول این سال هابرای اوبه یک معمابدل ‏شده بود. درهرپیش آمدی ودرهربحران واضطرابی، اوتنهاهمین ‏رامی گفت، همه چیزرابه خداواگذارکن،اماصفورادراین لحظات نمی ‏توانست به این جمله قشنگ که ماماالف آن راباطنینی ناقوس ‏وارادامی کرد، دلخوش وتسلی شود، اوفقط بچه اش رامی خواست.‏
تاپاسي از شب، رفت وآمدها به خانة مالك خان ادامه داشت و ‏او پنهاني با افراد زيادي ملاقات مي كرد و در خصوص ‏نگاهداري ملك و املاك اش، به همه تأكيد مي كرد. هرچه بود او ‏كلان منطقه بود و آدم هايي زيادي به سفره اش نشسته بودند و ‏او مي توانست به راحتي اراده اش را بر همه تحميل كند.‏
اكثراًاز او ناخوشنود بوده و در دل ازاوبیزاربودند،  اما ‏مالك خان به اين چيز ها توجهي نمي كرد. آن شب ماما الف هم ‏در مسجد معتكف شد و روي باز گشتن به خانه و ديدن بي تابي ‏هاي صفورا راند است. زمان براي صفورا به سختي مي گذشت. قلب ‏او چون حيواني وحشي سربر قفس سينه اش مي كوبيد. تا اين كه ‏بلآخره سكوتي خفقان آور همه جا را پركرد. و تنها طنين صداي ‏ملال انگيز جيرجيركها بود كه از عطش طبيعت برمي خاست. صفورا ‏در حالي كه از ترس مي لرزيد. آهسته و با نوك پاهايش به طرف ‏اطاق خانم گل نزديك مي شد. در قرص كامل ماه كه نورش داخل ‏اطاق ها هم خزيده بود، خانم گل قبل از اين كه به بستر برود، ‏نور الكين را كم كرد. خواب از چشم هايش پريده بود. از ‏سرزمين ناشناخته اي كه مالك خان براي او تعريف كرده بود، ‏انتظار سرنوشت ناشناخته اي را مي کشید.كمي بعد كه متوجه ‏شد مالك خان هم خواب به چشم ندارد، خود را به خواب ‏زد.برای چندمین بار، فکراین امتحان زنانه به سرش زد.این ‏روزهابه طرزغریبی به مالک خان شک کرده بود.اماهربارقبل ‏ازآن که نتیجه ای حاصل کند، خوابی عمیق پلک هایش راسنگین ‏می نمود.اما آن شب فرق داشت.خانم گل متیقین بودکه خواب به ‏سراغش نمی آید. مالك خان كه اطمينان يافت اكنون او در ‏خوابي عميق فرو رفته، بستر را ترك كرد و چند لحظه بعد، صداي ‏كوبيده شدن سم اسب او به گوش خانم گل رسيد و حالش را بد ‏كرد. مدت ها بود كه خانم گل علي رغم اطميناني كه از وفا ‏داري مالك خان نسبت به خود حاصل كرده بود، بازهم نسبت به ‏او دچار شك شده بود، هرچند سعي مي كرد اين بدگماني را كه ‏مثل خوره به جانش افتاده بود، از خود دور كند، اما دلش ‏آرام نمي گرفت و امشب كه فرداي نامعلوم را در آستين خود مي ‏پروريد، برايش حقيقت آشكار شد و سراسر وجودش را اندوه و ‏نفرت پركرد. صفورا همه اين ها را ديد. با شنيدن هق هق گريه ‏خانم گل كمي دلش خشك شد. همان طور كه بي ترك خود را در پشت ‏پرده مخفي كرده بود، متوجه شد كه خانم گل ديگر تاب ماندن در ‏بستر راندارد و به زودي اطاق را ترك كرد. صفورا ترديد نكرد ‏و بي تأمل خود را به گهواره بچه رساند دست دراز كرد كه ‏بچه را در آغوش بگيرد. دستانش در كنار بچه، درشت و بيگانه ‏بود. بچة نرم در برابر اين تماس، عكس العمل نشان داد اما ‏صفورا او را محكم به سينه اش فشرد.‏
از ترس كشيده شدن كفش هايش بروي زمين، پاي برهنه، راه ‏حويلي را در پيش گرفت.‏
صفورا با حبس كردن نفس خود، سعي مي كرد، خواب بچه را ‏آشفته نكند. چشمان او كه سراسر چند شب گذشته را نيز بيدار ‏بود و اشك از آن سرازير بود، اكنون توان كاويدن درشب را ‏نداشت. صفورا آنقدري دور نشده بود كه صداي رعد گونة خانم ‏گل همه را از خواب پراند. صفورا به زودي دريافت كه براي ‏گريز و دور شدن از آن جا، شانس زيادي ندارد هنوز هم صداي ‏مصرانه و تضرع آلود خانم گل که برای یافتن بچه، فرمان ‏صادرکرد،  به گوش مي رسيد كه ستارة سحر ناقوس پايان شب را ‏مي نواخت.‏
ماماالف با خشوعي حيرت آور، سربه سجده برده بود كه يكباره ‏درد شديدي را در پهلويش حس كرد، انگار كسي بالگد، او را ‏مورد حمله قرار داده بود. چنان به عقب كشيده شد كه سبحان ‏ربي الا علي – از روي لب هايش پريد. لحظه اي طول كشيد تا او ‏توانست چهرة متشنج مالك خان را تشخيص بدهد. صبح مشتاقانه ‏دامن مي گسترد و زمين روشن مي شد.‏
‏- كجا روان شان كردي... ها؟... زود باش جواب بده... مي ‏داني كه ما وقت زیادی برای این بازی هانداریم و خيلي زود ‏بايد حركت كنيم.‏
اين جا بود كه ماما الف حجم مصيبتي را كه او بروارد شده ‏بود دريافت. با در ماندگي اظهار بي اطلاعي كرد، مالك خان ‏مثل يك حيوان وحشي به جانش افتاد. و با صداي زمخت و آكنده ‏از خشم، او را باز جويي مي كرد، مالك خان حتي مجال صحبت ‏كردن را به او نمي داد. ماما الف كه هر گز اجازه نداده ‏بود، بي چيزي اش، غرور و مناعت او را جريحه دار سازد، سخت ‏مچاله شده بود. و ذهنش مانند زهر تلخ بود.‏
روز در حال طلوع بود. پرندگان سينة آسمان را مي شكافتند و ‏مالك خان مثل يك ببر زخمي به خود مي پيچيد. تمام افرادش را ‏براي يافتن صفورا گسيل كرده بود اما هيچ كس نتوانست ‏ردونشانی ازآنهاپیداکند. ماماالف دعامی کردکه صفورامرده ‏باشدودست مالک خان به اونرسد، درغیرآن ازتصورآنچه که مالک ‏خان بادیدن اومی کرد، به خودلرزید. کمترین مجازات برای ‏صفوراکه باعث سرگردانی مالک خان شده بودمی توانست این ‏باشدکه اورابدون هیچ جشم پوشی به افرادش می سپرد. اما آن ‏ها هرچه مي گشتند، كمتر اثر ونشانه اي از آن ها مي يافتند.‏
مالك خان چاره اي نداشت، بايد هرچه زودتر همراه خانواده اش ‏عازم مي شد، وقتي دخترهاي قدونيم قدش را براي سوار شدن به ‏موتر جيب كمك مي كرد، متوجه شد كه خانم گل خضمانه نگاهش مي ‏كند چنان كه گويي با نگاهش قصد تيكه وپاره كردن او را ‏دارد.‏
خانم گل كه از طرفي به شدت عصباني بود و مي خواست گلوی مالك ‏خان را بجود و از طرفي بدون اسماعيل نمي توانست آن جا را ترك ‏كند، خود را به كناري كشيد و از رفتن امتناع نمود. مالك خان ‏وقتي عصباني مي شد خون جلو چشم هايش را مي گرفت، افراد ‏زيادي، قرباني همين عصبانيت مهار گسيخته او مي شدند و خانم ‏گل اين را از ياد برده بود كه مالك خان وقتي از كسي نه ‏بشنود و يا با مقاومت كسي در برابر خود روبر شود. او را ‏نابود مي كند و اصلاً برايش فرقي نمي كند كه آن كس حتي همسراوا ‏باشد. وقتي هفت تيرش را بيرون كشيد و در برابر نگاه دخترهايش ‏كه از ترس يخ كرده بودند يك گلوله دروسط پيشاني خانم گل ‏جاي داد، ديگر هيج كس به درنده خويي او شك نكرد. همه آن ‏قدر ترسيده بودند كه جرأ‌ت نداشتند حتي به مالك خان نگاه ‏كنند. او بي آن كه سربرگرداند و جان كندن خانم گل را نگاه ‏كند، سوار موتر شد و فرمان حركت صادر كرد.‏
تمام آن روز را ماماالف كه به شدت مورد ضرب و شتم قرار ‏گرفته بود، در گوشه اي مچاله شده بود، درد عميقي سرتا سر ‏بدنش را فراگرفته بود، اما به هرترتيبي كه بود در تدفين ‏جنازه خانم گل، كوتاهي نكرد. درحالي كه تمام روز را بدون ‏وقفه به صفورا و اسماعيل فكر مي كرد و در تحير بود كه او ‏چگونه به اين سرعت ناپدیدشده بود،  سرتاسر دهكده را در دو ‏روز آينده به  جستجو ی آنهاپرداخت.مرتب آن جمله مخصوص ‏خودراازاهالی می شنیدکه به آن باورداشت اماحالاهمه به نوعی ‏مسخره اش می کردند، همه چیزرابه خداواگذارکن ماماالف، ، ‏قدم به قدم و خانه به خانه اما از صفورا هيچ اثري به چشم ‏نمي خورد. اوکه  اكنون احساس مي كرد در لاي دندان هاي تيز ‏زندگي سائيده مي شود،.‏
ماماالف درتابناكي ستاره هاي نيمه شب، كم كم احساس كرد كه ‏پلك هايش سنگين مي شوند. احساس مي كرد ساعت ديواري مرگ در ‏گوش اش صدا مي كند. احساس مي كرد كه در ماية غليظ و سياه ‏رنگي فرو مي رود، و يك نيروي نامرئي اطراف او را احاطه ‏كرده است. در حالتي نيمه هوشيار صدايي را شنيد آرامتر از ‏زمزمة خش خش بالهاي سفيد كبوتراني كه هر سپيده دم آن ها را ‏برفراز مسجد در حال پرواز تماشا مي كرد، صدا او را به داخل ‏باغ رهنمون مي ساخت. باغي كه متعلق به مالك خان بود و در ‏چند قدمي خانه اش موقعيت داشت و ماماالف تمام روزگار جواني ‏اش را در رسيدگي به گل ها و سبزه ها و درخت هاي آنجا سپري ‏كرده بود. ازداخل باغ صدايي رامي شنيد كه توأم با اميد و ‏يأس بود، با خوشي و بدبختي، با ميل به زندگي و در عين حال از ‏واهمه مرگ مرتعش بود.‏
در همين لحظه مامالف از خواب پريد. چند لحظه طول كشيد تا ‏ماماالف موقعيت خود را درك كند. پس از آن در سكوت ترسناك ‏شب، بااطمینان راه باغ را در پيش گرفت، با قدم هاي تند و ‏پرشتاب سرتاسر باغ را در نور الكين به جستجو پرداخت. كم كم ‏شكيبايي خود را از دست مي داد، هرچند مي دانست که در اين ‏باغ وجب به وجب توسط افراد مالك خان كند و كاو شده است، ‏اما نيروي عجيبي او را وامي داشت كه حتي لاي شاخ برگ ها را ‏نيز جستجو كند. همه جا مملو از تيرگي و تاريكي بود. زمين ‏تاريك بود، آسمان تاريك بود و امشب مهتاب هم در لابلاي ‏ابرهاي تيره ناپديد گشته بود.‏
ماماالف با اين كه ايمان داشت در خوابش پيامي را دريافت ‏كرده است اما رفته رفته در نا اميدي و يأسي بي پايان ‏فرومي رفت. در پناه درختي نشست. پاهايش سنگين شده بودند و ‏نفس اش به سختي بالا و پايين مي رفت. در همين لحظه باز احساس ‏كرد كه آواي روشن و تازه اي از دل تاريكي جوانه مي زند و ‏اورا به شكيبايي فرا مي خواند. شب گرم و نمناكي بود. ‏ماماالف از نيروي عجيبي كه اطراف او را فراگرفته بود، احساس ‏ترس و سنگيني مي كرد. دلش مي خواست به خاب برود تحمل آن ‏لحظات و دم زدن درچنان فضايي برايش خيلي سنگين بود.‏
در همين لحظه گذر گريه هاي اسماعيل را برخاطره اش احساس كرد. ‏سرتاسر وجودش را اندوه فراگرفت. و درد باچنان سرعتي در ‏جانش فرود آمد كه تحمل اش ناممكن به نظر رسيد. اما اين صدا، ‏از لابلاي خاطره هايش نبود. صداي گرية اسماعيل را از چند ‏قدمي اش مي شنيد، و صداي ديگري كه تضرع آلود و مبهم به ‏گوش مي رسيد. ماماالف به خود لرزيد. انگار تكان خوردن ‏برايش ناممكن شده بود. باز همان نيروي نامرئي را احساس كرد ‏كه پيرامونش را فراگرفته و به او ياري مي دهد.‏
پس از اندكي جستجو، در حاليكه ماماالف حتي نفس هم نمي كشيد ‏تا بهتر بشنود، باز صداي گرية اسماعيل را شنيد. صداي از تة ‏چاه بود، از چاه عميقي كه مدت ها پيش براي آبياري باغ حفر ‏گرديده بود، چاهي به عمق بش از بيست متر.‏
ماماالف نومیدانه خنديد. بهخودش كه اين گونه به فرمان ‏خوابي عجیب خودش را به آن جارسانده بود، به صدايي كه فقط ‏احساس مي كرد آن رامي شنود.‏
پيش خود گفت، بهتر است از پله ها پائين برود ودر لبه چاه وضو ‏بگيرد، شايد خنكاي آب مي توانست او را بيدار و هوشيار كند. ‏وقتي با احتياط پائين مي رفت كه پاهايش دچار لغزش نشوند، ‏يكباره در نور كمرنگ الكين، وجود چیزی  را احساس كرد كه در ‏لبه آب تكان مي خورد، وقتي كودك دوباره بالحني ضعيف گريستن ‏آغاز كرد، ماماالف توان گرفتن او را از سطح آب نداشت.‏
ماماالف متوجه شد كه چيزي در زير آب براي بالا نگه داشته ‏اسماعيل تقلا مي كند، با شتاب كودك را گرفت و بعد احساس كرد ‏كه آن چيز از جايي سقوط كرد و در اعماق آب فرو رفت.‏
ماماالف كودك را در بغل فشرد او هنوز نفس مي كشيد. كودك ‏را به كناری گذاشت. نفس اش از هيجان بند آمده بود، بلا ‏فاصله خود را به داخل آب انداخت و ديري نگذشت كه كشاله ‏لباس صفورا به چنگش افتاد. فرداي آن روز صفورا و كودكش، ‏در حالي كه از بودن در كنار يكديگر احساس آرامش و امنيت مي ‏كردند، آسوده به خواب رفته بودند. پس ازآن که صفورا حیرت ‏زده وگنگ، گویی ازیک بیهوشی کامل بیرون آمده است، ‏ازلبخندزدن به ماماالف خودداری نکرد.ودرتمام لحظات بعددست ‏های نرم کودک رادرگرمی دست هایش نوازش می داد.این که ‏صفوراچطورتوانسته بوددرمدت دوروزسپری شده ازنایچاه، ‏ازسقوط خودجلوگیری نموده وکودک رادرسطح آب نگاه دارد، بی ‏شک به معجزه ای می مانست که روزهای متوالی به موضوع گرم ‏وداغ همه ی محافل تبدیل شده بود. اکنون خانه محقروگلی ‏ماماالف به حوزه نورانی وقدرتمندی تبدیل شده بودکه تمام ‏اهالی رابه دورخودجمع می کرد.ماماالف فروتنانه لبخند می ‏زد.‏
صدای گلوله ازدورونزدیک به گوش می رسید، امااهالی بی هیچ ‏واهمه ای درلحظه هایشان زندگی می کردند، می شدبااطمینان ‏فردارابه خداواگذارنمود.... 

مهسا طایع - کابل- ۱۱ جوزا ۱۳۸۶



نکته : Youth/Mahsa-Taye.jpg

ارسال شده بوسيله payk
 
     لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد ادبيات و هنر
· سایر مطالب نوشته شده توسط payk


پربازدیدترین مطلب در زمینه ادبيات و هنر:
است / هست‌


     امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4.54
تعداد آراء: 11


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


     انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


"ماما الف (داستان کوتاه از:مهسا طایع)‏" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

كليه حقوق اين صفحه متعلق به پيمان ملي ميباشد
©2008 Paymanemeli

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.27 ثانیه