ماما الف
داستان كوتاه
نوشته: مهسا طايع 
ماه در قرص كامل خويش، لحظه اي پشت ستيغ كوه ها توقف كرد و يكبار ه خود را بيرون كشيد. رفته رفته آسمان پر از ستاره شد، مثل دانه هاي ريز و درشتي از الماس كه د رپهنه آن پاشيده باشند.با دیدن ماه، ترس به چهره صفورا دوید. احساس مي كرد از فشار بدبختي، قلبش متورم شده است، اين احساس آن قدر روبه تزايد بود تا اين كه صفو را حس كرد سينه اش از تراكم اندوه مي خواهد متلاشي شود. او همان طور كه از درد خشك و بی حس شده بود، با صداي آمرانة مالك خان كه عزت نفس و شخصيت مخاطب اش را جريحه دار مي كرد، تكاني خورد.
-كجايي؟... صفو را!... بيا كارت دارم.
صفورا كه در بيقراري دم مي زد، احساس كرد كه رطوبت گرم و خوشبوی بهار كه با بوي خاك زمين هاي تازه بر گردانده شده و گياهان معطر آن اطراف به هم آميخته بود، حالش را بدمي كنند تنها حس مي كرد كه چشمانش مملو از تيرگي است. و در اعماق وجودش زخمي بزرگ و التيام ناپذير سرباز كرده است. همان طور كه گام هايش سنگين از كار پرمشقت روزانه بود، خود را به اطاق نشيمن رساند. دلش مي خواست كف اطاق محكم تر مي بود تا تحمل سنگيني درد او را مي داشت. وقتي وارد اطاق شد، خانم گل را ديد كه اسماعيل زيباي او را در آغوش گرفته و شادمانه مي خندد، نتوانست تعادل خود را حفظ كند و به چارچوب در خورد.
مالك خانه با ملامت سرتكان داد. صفورا اسماعيل را ديد كه به طرف او نگاهش را چرخانده و چهره كودكانه اش را لبخندي شيرين پركرده است. صفورا پر از اشتياق و تمنا به كودك خيره شد. انگار در آن لحظه آرزوداشت که فعاليت مرموز و پنهاني تمام موجودات متوقف شودتااوکودکش راسیرنگاه کند.
اماخانم گل، قاهرانه كودك را به شانه اش تكيه داد. صفورا، بي تحرك، تماشايش كرد. مالك خان خودش را به پشتي تكيه داد، وگفت:
- ما فردا از اين جا مي رويم. وضعيت امنيتي اين جا خيلي خراب شده. بزودي دامنه جنگ به اين جا كشيده مي شود معلوم نيست چه زماني ما دوباره به اين جا بر گرديم. به ماماالف همه توصيه ها را كردم. توهم بشنو... این خانه وزندگی را می سپارم به شما...
صفوراكه از هراس به خود مي لرزيد، ديگر چيزي نمي شنيد. تنها به حركت لب هاي مالك خان خيره شده بود. در آن لحظه با فراخواني تمام نيروهايش. مصمم شد كه نگذارد، اسماعیل را از او جداكنند. آخر صفورا پس از پانزده سال چشم انتظاري و دعا صاحب يك فرزند شد. اما قبل از آن كه لطافت انگشت هاي كودكش را حس كند و يا اورا در آغوش بگيرد، خانم گل با شقاوت تمام، اسماعيل را از او گرفت. خانم گل كه پس از تولد پنج دختر، هنوز حساب فرزند پسري نشده بود، مي ترسيد، مالك خان به تقلا بيفتد و به بهانه تداوم نسل وزنده ماندن نام خودوسپردن آن همه ملک ودارایی اش به فرزندی که حق داشت اوراداشته باشد، همسرديگري اختيار كند. خانم گل سال ها بود كه از واهمة چنين رويدادي، مثل پروانه دور مالك خان مي چرخيدف تمام حركات و سكناتش در برابر مالك خان با يك زن عاشق، هيچ تفاوتي نداشت. مثل يك زن عاشق نگاهش مي كرد، مثل يك زن عاشق بدرقه اش مي كرد و مثل يك زن عاشق از بازگشت او به خانه خوشحال مي شد. ان قدري هم از ذكاوت و زيبايي برخوردار بود كه بتواند مالك خان را به خود وابسته كند. از روزي كه مالك خان به خاطر فرزند خواندگي اسماعيل، جشن بزرگي به پاكرد و اسماعيل تازه متولد شده در آغوش خانم گل جاي گرفت، دنيا براي صفورا تيره و تارشد. در مدت اين هشت ماه سپري شده، او هر لحظه را در حسرت فرزندش، تپيد. تمام روزها را در تب به آغوش گرفتن او مي سوخت و شب هايش با كابوس سپري مي شد باگذشت هر روز صفورا پيرتر و تكيده تر مي شد دلش مي خواست بچه را در آغوش بگيرد، كنار او بنشيند و آهسته با نوك انگشت گونة بچه را نوازش كند. بچه تماما متعلق به او و ماماالف بود و خانم گل و مالك خان هيچ حقي در اين خصوص نداشتند. اما آن ها با سنگدلي تمام بچه را از صفورا گرفتند. صفورا هرگز از رفاه ديگران، شادي هاي ديگران، داشتن هاي ديگران و سفره هاي ديگران، به حسرت سخن نگفت، تنها دلش يك بچه مي خواست. زبانش نمي گفت، دلش مي گفت. وقتي هم كه مادرشد، هرگز تصور نمي كرد كه بچه اش را از او بگيرند. روزي كه صفورا به سختي مي توانست در بسترش تكان بخورد و به سختي مي توانست نوزادش را در بغل بگيرد، خانم گل آمد و بچه را از او گرفت. گريه و التماس كرد كه صفورا مي تواند با اين كار خوشبختي او را از خطر نجات دهد.
- ببين صفورا چه فرقي مي كند كه اين بچه اين جا باشد يا در اطاق من، تو مادرش هستي، كلان اش مي كني، شيرش مي دهي، با اين كار تنها ثروت بي حد و حصر مالك خان را متعلق به او مي سازي، كجاي اين كار ايراد دارد؟
و آنقدر گفت كه صفو را قلباً متقاعد شد، كودك را به او بدهد. اما از همان نخستين روزها، خانم گل از ترس ايجاد رابطه عاطفي بين او و اسماعيل، كودك را از مادرش جدا كرد و صفورا حق نداشت حتي به گهواره بچه اش نزديك شود.
وقتي مشك را مي تكاند، چشم هايش را مي بست و تصور مي كرد كه اكنون دست هايش گهوارة اسماعيل را تكان مي دهد. برايش لالايي مي خواند و اشك در پهناي صورتش مي غلتيد، خانم گل اين را مي ديد اما برايش چه اهميتي داشت. مهم اين بود كه اين روزها احساس می کردرابطة او و مالك خانم صميمانه تر شده و كودك با چهره زيبا و لبخند هاي گرمش آن ها را به هم نزديك تر می سازد. به هرحال و با آتش قلب صفورا، كانون آن ها گرم تر شده بود.
صفورا كه اكنون نوميدانه ودر زير پنجه هاي بي رحم سرنوشت، دست و پا مي زد و به اطاقكي كه متعلق به او ماماالف بود، پناه برد اندوهناك گوشه اي افتاد احساس كرد كه با ضربات خرد كننده اي در حال متلاشي شدن است. در سايه روشن اطاق به شوهرش نگاه كرد كه يك نوع مصيبت بزرگ، او را در هم فشرده بود.
ماما الف هيچي از گذشته اش نمي دانست. نمي دانست كه پدر و مادر او كي ها هستند، كي و كجا به دنيا آمده و چرا هرگز اسمي نداشت.ازبچگی درخانه مالک خان بزرگ شده بودوبه خاطراندام نحیف وقدوقامتی که ازهمه ی اهالی ده،بلندتربود،الف صدایش می کردند، به تدریج که به مردی جاافتاده تبدیل میشد، ماماهمشدپیشوندنامش.صفوراهم،همسرش راماماالف صدامی کردوماماالفهربارازجانب همسرش، این گونه موردخطاب قرارمی گرفت، به یکباره متوجه تفاوت سنی زیادخودباصفورامی شدواین اندکی ازاعتمادبه نفس اورا کاهش می داد.ازوقتی صفورا، این زن جوان کوچک اندام، واردزندگی اش شده بود، ماماالف احساس رضایت وخوشنودی می کردوآرزومی کرداین احساس بایافتن هویتی جدیدکهآن رادرقالب یک پدر، جستجومی کرد، تکمیل شود، اماسال ها انتظار، سودای داشتن فرزندی را، کمکم درجانش خاموش می ساخت واورادوباره به سکوت وسکون زندگی غرق می ساخت که یکباره زندگی فقیرانه اش پرازشادمانی شد. وصدای گریه اسماعیل، برای نخستین بار، طعم خندیدن ازته ی دل رابه ماماالف چشاند، امادیری نپاییدکه خانم گل باذکاوت شیطانی منحصربه فردش صفورارامتقاعدساخت که سرپرستی کودک رابه آنهابسپارد.
ماماالف درطول این مدت سپری شده، کم حرف وکناره جو، درخودش شکسته بودوکسی نمی توانست بفهمدکه اودرچه فضاومکانی سیر می کند.
صفوراکه همواره دربرابرتواضع حیرت انگیزشوهرش، مؤدبانه برخوردمی کرد، امشب درحالی که صدایش ازشدت گریه می لرزیدوازاین که می دانست به ماماالف نمی تواندهیچ تکیه ای بکند، بالحنی سرزنش بارروبه اوپرسید:
-فردامی خواهند ببرندش، براي هميشه... نمي خواهي كاري بكني.
ماما الف براي چند لحظه چشمانش را بست. در سكوت مواج و بي تحركي درد آوري كه بر همه چيز اثر گذاشته بود، صفورا منتظر شنيدن پاسخش بود. با اين كه ماما الف خيلي از او بزرگ تر بود اما صداقتي داشت كه تحسين و احترام صفورا را بر مي انگيخت، اما در اين لحظه هيچ كلمه اي نمي توانست صفورا را متقاعد كند. سپس با لحني فكورانه و شكيبايي از كف رفته، بي آن كه به صفورا نگاه كند، گفت:
- چه مي توانم كرد؟... اگر بخواهيم به هر طريقي مانع بردن اسماعيل شويم، بي ترديد، مالك خان ما را خواهد كشت. اگر هم او اين كار را نكند، شك نكن كه خانم گل براي بردن بچه، از هيچ كاري، دريغ نمي كند، مردماني اين گونه اگر تمام دنيا را هم تصاحب كنند، باز تشنه مي مانند و هيچ سعادتي كام تشنة آنان را سيراب نمي كند. آن هافقط به خودشان مي انديشند و آسياب وار، آنقدر به گرد خود مي چرخند تا بميرند.
ماماالف سكوت كرد. سكوت او چون خاري به قلب شكنندة صفورا مي نشست. صفورا منتظر بود... ماماالف اين را مي دانست اما حرفی براي گفتن نداشت.
چند لحظه بعد، ادامه داد:
- بگذار اسماعيل را ببرند. شايد در كنار آن ها او امنيت و آرامش بيشتري داشته باشد. چيزي كه من و تو نمي توانيم به او بدهيم.
صفورا معني اين حرف ها را نمي فهميد. به عقيدة او امن ترين جاي دنيا و لذت بخش ترين پناه براي اسماعيل تنها و تنها مي توانست آغوش او باشد. چند لحظه بعد كه ماماالف سعي مي كرد خود را روي پانگه دارد و از در اطاق خارج شود، صفورا او را ديد كه بالحني آرام شروع به حرف زدن كرده است:
- صفورا من امروز خجالت زده تو ام. من در حق تو بي حساب قصور كرده ام و تو در حق من هيچ خوبي نبوده است كه نكرده باشي. اگر امشب تلخ ترين شب زندگي تو هم باشد مي دانم كه لب به شكايت باز نمي كني... همه چيز را به خداواگذار كن... من تنها ازاين مي ترسم كه ستم اينان اسماعيل كوچك ما را هم دامنگير شود.
ماماالف كه براي نخستين بار نتوانسته بود، بغضش را فرو خورد، ريزش اشك را بر گونه هاي خود حس كرد، و سراسيمه از اطاق خارج شد. صفورا معني حرف هاي او را نفهميد، نخواست هم كه بفهمد. ماماالف درطول این سال هابرای اوبه یک معمابدل شده بود. درهرپیش آمدی ودرهربحران واضطرابی، اوتنهاهمین رامی گفت، همه چیزرابه خداواگذارکن،اماصفورادراین لحظات نمی توانست به این جمله قشنگ که ماماالف آن راباطنینی ناقوس وارادامی کرد، دلخوش وتسلی شود، اوفقط بچه اش رامی خواست.
تاپاسي از شب، رفت وآمدها به خانة مالك خان ادامه داشت و او پنهاني با افراد زيادي ملاقات مي كرد و در خصوص نگاهداري ملك و املاك اش، به همه تأكيد مي كرد. هرچه بود او كلان منطقه بود و آدم هايي زيادي به سفره اش نشسته بودند و او مي توانست به راحتي اراده اش را بر همه تحميل كند.
اكثراًاز او ناخوشنود بوده و در دل ازاوبیزاربودند، اما مالك خان به اين چيز ها توجهي نمي كرد. آن شب ماما الف هم در مسجد معتكف شد و روي باز گشتن به خانه و ديدن بي تابي هاي صفورا راند است. زمان براي صفورا به سختي مي گذشت. قلب او چون حيواني وحشي سربر قفس سينه اش مي كوبيد. تا اين كه بلآخره سكوتي خفقان آور همه جا را پركرد. و تنها طنين صداي ملال انگيز جيرجيركها بود كه از عطش طبيعت برمي خاست. صفورا در حالي كه از ترس مي لرزيد. آهسته و با نوك پاهايش به طرف اطاق خانم گل نزديك مي شد. در قرص كامل ماه كه نورش داخل اطاق ها هم خزيده بود، خانم گل قبل از اين كه به بستر برود، نور الكين را كم كرد. خواب از چشم هايش پريده بود. از سرزمين ناشناخته اي كه مالك خان براي او تعريف كرده بود، انتظار سرنوشت ناشناخته اي را مي کشید.كمي بعد كه متوجه شد مالك خان هم خواب به چشم ندارد، خود را به خواب زد.برای چندمین بار، فکراین امتحان زنانه به سرش زد.این روزهابه طرزغریبی به مالک خان شک کرده بود.اماهربارقبل ازآن که نتیجه ای حاصل کند، خوابی عمیق پلک هایش راسنگین می نمود.اما آن شب فرق داشت.خانم گل متیقین بودکه خواب به سراغش نمی آید. مالك خان كه اطمينان يافت اكنون او در خوابي عميق فرو رفته، بستر را ترك كرد و چند لحظه بعد، صداي كوبيده شدن سم اسب او به گوش خانم گل رسيد و حالش را بد كرد. مدت ها بود كه خانم گل علي رغم اطميناني كه از وفا داري مالك خان نسبت به خود حاصل كرده بود، بازهم نسبت به او دچار شك شده بود، هرچند سعي مي كرد اين بدگماني را كه مثل خوره به جانش افتاده بود، از خود دور كند، اما دلش آرام نمي گرفت و امشب كه فرداي نامعلوم را در آستين خود مي پروريد، برايش حقيقت آشكار شد و سراسر وجودش را اندوه و نفرت پركرد. صفورا همه اين ها را ديد. با شنيدن هق هق گريه خانم گل كمي دلش خشك شد. همان طور كه بي ترك خود را در پشت پرده مخفي كرده بود، متوجه شد كه خانم گل ديگر تاب ماندن در بستر راندارد و به زودي اطاق را ترك كرد. صفورا ترديد نكرد و بي تأمل خود را به گهواره بچه رساند دست دراز كرد كه بچه را در آغوش بگيرد. دستانش در كنار بچه، درشت و بيگانه بود. بچة نرم در برابر اين تماس، عكس العمل نشان داد اما صفورا او را محكم به سينه اش فشرد.
از ترس كشيده شدن كفش هايش بروي زمين، پاي برهنه، راه حويلي را در پيش گرفت.
صفورا با حبس كردن نفس خود، سعي مي كرد، خواب بچه را آشفته نكند. چشمان او كه سراسر چند شب گذشته را نيز بيدار بود و اشك از آن سرازير بود، اكنون توان كاويدن درشب را نداشت. صفورا آنقدري دور نشده بود كه صداي رعد گونة خانم گل همه را از خواب پراند. صفورا به زودي دريافت كه براي گريز و دور شدن از آن جا، شانس زيادي ندارد هنوز هم صداي مصرانه و تضرع آلود خانم گل که برای یافتن بچه، فرمان صادرکرد، به گوش مي رسيد كه ستارة سحر ناقوس پايان شب را مي نواخت.
ماماالف با خشوعي حيرت آور، سربه سجده برده بود كه يكباره درد شديدي را در پهلويش حس كرد، انگار كسي بالگد، او را مورد حمله قرار داده بود. چنان به عقب كشيده شد كه سبحان ربي الا علي – از روي لب هايش پريد. لحظه اي طول كشيد تا او توانست چهرة متشنج مالك خان را تشخيص بدهد. صبح مشتاقانه دامن مي گسترد و زمين روشن مي شد.
- كجا روان شان كردي... ها؟... زود باش جواب بده... مي داني كه ما وقت زیادی برای این بازی هانداریم و خيلي زود بايد حركت كنيم.
اين جا بود كه ماما الف حجم مصيبتي را كه او بروارد شده بود دريافت. با در ماندگي اظهار بي اطلاعي كرد، مالك خان مثل يك حيوان وحشي به جانش افتاد. و با صداي زمخت و آكنده از خشم، او را باز جويي مي كرد، مالك خان حتي مجال صحبت كردن را به او نمي داد. ماما الف كه هر گز اجازه نداده بود، بي چيزي اش، غرور و مناعت او را جريحه دار سازد، سخت مچاله شده بود. و ذهنش مانند زهر تلخ بود.
روز در حال طلوع بود. پرندگان سينة آسمان را مي شكافتند و مالك خان مثل يك ببر زخمي به خود مي پيچيد. تمام افرادش را براي يافتن صفورا گسيل كرده بود اما هيچ كس نتوانست ردونشانی ازآنهاپیداکند. ماماالف دعامی کردکه صفورامرده باشدودست مالک خان به اونرسد، درغیرآن ازتصورآنچه که مالک خان بادیدن اومی کرد، به خودلرزید. کمترین مجازات برای صفوراکه باعث سرگردانی مالک خان شده بودمی توانست این باشدکه اورابدون هیچ جشم پوشی به افرادش می سپرد. اما آن ها هرچه مي گشتند، كمتر اثر ونشانه اي از آن ها مي يافتند.
مالك خان چاره اي نداشت، بايد هرچه زودتر همراه خانواده اش عازم مي شد، وقتي دخترهاي قدونيم قدش را براي سوار شدن به موتر جيب كمك مي كرد، متوجه شد كه خانم گل خضمانه نگاهش مي كند چنان كه گويي با نگاهش قصد تيكه وپاره كردن او را دارد.
خانم گل كه از طرفي به شدت عصباني بود و مي خواست گلوی مالك خان را بجود و از طرفي بدون اسماعيل نمي توانست آن جا را ترك كند، خود را به كناري كشيد و از رفتن امتناع نمود. مالك خان وقتي عصباني مي شد خون جلو چشم هايش را مي گرفت، افراد زيادي، قرباني همين عصبانيت مهار گسيخته او مي شدند و خانم گل اين را از ياد برده بود كه مالك خان وقتي از كسي نه بشنود و يا با مقاومت كسي در برابر خود روبر شود. او را نابود مي كند و اصلاً برايش فرقي نمي كند كه آن كس حتي همسراوا باشد. وقتي هفت تيرش را بيرون كشيد و در برابر نگاه دخترهايش كه از ترس يخ كرده بودند يك گلوله دروسط پيشاني خانم گل جاي داد، ديگر هيج كس به درنده خويي او شك نكرد. همه آن قدر ترسيده بودند كه جرأت نداشتند حتي به مالك خان نگاه كنند. او بي آن كه سربرگرداند و جان كندن خانم گل را نگاه كند، سوار موتر شد و فرمان حركت صادر كرد.
تمام آن روز را ماماالف كه به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود، در گوشه اي مچاله شده بود، درد عميقي سرتا سر بدنش را فراگرفته بود، اما به هرترتيبي كه بود در تدفين جنازه خانم گل، كوتاهي نكرد. درحالي كه تمام روز را بدون وقفه به صفورا و اسماعيل فكر مي كرد و در تحير بود كه او چگونه به اين سرعت ناپدیدشده بود، سرتاسر دهكده را در دو روز آينده به جستجو ی آنهاپرداخت.مرتب آن جمله مخصوص خودراازاهالی می شنیدکه به آن باورداشت اماحالاهمه به نوعی مسخره اش می کردند، همه چیزرابه خداواگذارکن ماماالف، ، قدم به قدم و خانه به خانه اما از صفورا هيچ اثري به چشم نمي خورد. اوکه اكنون احساس مي كرد در لاي دندان هاي تيز زندگي سائيده مي شود،.
ماماالف درتابناكي ستاره هاي نيمه شب، كم كم احساس كرد كه پلك هايش سنگين مي شوند. احساس مي كرد ساعت ديواري مرگ در گوش اش صدا مي كند. احساس مي كرد كه در ماية غليظ و سياه رنگي فرو مي رود، و يك نيروي نامرئي اطراف او را احاطه كرده است. در حالتي نيمه هوشيار صدايي را شنيد آرامتر از زمزمة خش خش بالهاي سفيد كبوتراني كه هر سپيده دم آن ها را برفراز مسجد در حال پرواز تماشا مي كرد، صدا او را به داخل باغ رهنمون مي ساخت. باغي كه متعلق به مالك خان بود و در چند قدمي خانه اش موقعيت داشت و ماماالف تمام روزگار جواني اش را در رسيدگي به گل ها و سبزه ها و درخت هاي آنجا سپري كرده بود. ازداخل باغ صدايي رامي شنيد كه توأم با اميد و يأس بود، با خوشي و بدبختي، با ميل به زندگي و در عين حال از واهمه مرگ مرتعش بود.
در همين لحظه مامالف از خواب پريد. چند لحظه طول كشيد تا ماماالف موقعيت خود را درك كند. پس از آن در سكوت ترسناك شب، بااطمینان راه باغ را در پيش گرفت، با قدم هاي تند و پرشتاب سرتاسر باغ را در نور الكين به جستجو پرداخت. كم كم شكيبايي خود را از دست مي داد، هرچند مي دانست که در اين باغ وجب به وجب توسط افراد مالك خان كند و كاو شده است، اما نيروي عجيبي او را وامي داشت كه حتي لاي شاخ برگ ها را نيز جستجو كند. همه جا مملو از تيرگي و تاريكي بود. زمين تاريك بود، آسمان تاريك بود و امشب مهتاب هم در لابلاي ابرهاي تيره ناپديد گشته بود.
ماماالف با اين كه ايمان داشت در خوابش پيامي را دريافت كرده است اما رفته رفته در نا اميدي و يأسي بي پايان فرومي رفت. در پناه درختي نشست. پاهايش سنگين شده بودند و نفس اش به سختي بالا و پايين مي رفت. در همين لحظه باز احساس كرد كه آواي روشن و تازه اي از دل تاريكي جوانه مي زند و اورا به شكيبايي فرا مي خواند. شب گرم و نمناكي بود. ماماالف از نيروي عجيبي كه اطراف او را فراگرفته بود، احساس ترس و سنگيني مي كرد. دلش مي خواست به خاب برود تحمل آن لحظات و دم زدن درچنان فضايي برايش خيلي سنگين بود.
در همين لحظه گذر گريه هاي اسماعيل را برخاطره اش احساس كرد. سرتاسر وجودش را اندوه فراگرفت. و درد باچنان سرعتي در جانش فرود آمد كه تحمل اش ناممكن به نظر رسيد. اما اين صدا، از لابلاي خاطره هايش نبود. صداي گرية اسماعيل را از چند قدمي اش مي شنيد، و صداي ديگري كه تضرع آلود و مبهم به گوش مي رسيد. ماماالف به خود لرزيد. انگار تكان خوردن برايش ناممكن شده بود. باز همان نيروي نامرئي را احساس كرد كه پيرامونش را فراگرفته و به او ياري مي دهد.
پس از اندكي جستجو، در حاليكه ماماالف حتي نفس هم نمي كشيد تا بهتر بشنود، باز صداي گرية اسماعيل را شنيد. صداي از تة چاه بود، از چاه عميقي كه مدت ها پيش براي آبياري باغ حفر گرديده بود، چاهي به عمق بش از بيست متر.
ماماالف نومیدانه خنديد. بهخودش كه اين گونه به فرمان خوابي عجیب خودش را به آن جارسانده بود، به صدايي كه فقط احساس مي كرد آن رامي شنود.
پيش خود گفت، بهتر است از پله ها پائين برود ودر لبه چاه وضو بگيرد، شايد خنكاي آب مي توانست او را بيدار و هوشيار كند. وقتي با احتياط پائين مي رفت كه پاهايش دچار لغزش نشوند، يكباره در نور كمرنگ الكين، وجود چیزی را احساس كرد كه در لبه آب تكان مي خورد، وقتي كودك دوباره بالحني ضعيف گريستن آغاز كرد، ماماالف توان گرفتن او را از سطح آب نداشت.
ماماالف متوجه شد كه چيزي در زير آب براي بالا نگه داشته اسماعيل تقلا مي كند، با شتاب كودك را گرفت و بعد احساس كرد كه آن چيز از جايي سقوط كرد و در اعماق آب فرو رفت.
ماماالف كودك را در بغل فشرد او هنوز نفس مي كشيد. كودك را به كناری گذاشت. نفس اش از هيجان بند آمده بود، بلا فاصله خود را به داخل آب انداخت و ديري نگذشت كه كشاله لباس صفورا به چنگش افتاد. فرداي آن روز صفورا و كودكش، در حالي كه از بودن در كنار يكديگر احساس آرامش و امنيت مي كردند، آسوده به خواب رفته بودند. پس ازآن که صفورا حیرت زده وگنگ، گویی ازیک بیهوشی کامل بیرون آمده است، ازلبخندزدن به ماماالف خودداری نکرد.ودرتمام لحظات بعددست های نرم کودک رادرگرمی دست هایش نوازش می داد.این که صفوراچطورتوانسته بوددرمدت دوروزسپری شده ازنایچاه، ازسقوط خودجلوگیری نموده وکودک رادرسطح آب نگاه دارد، بی شک به معجزه ای می مانست که روزهای متوالی به موضوع گرم وداغ همه ی محافل تبدیل شده بود. اکنون خانه محقروگلی ماماالف به حوزه نورانی وقدرتمندی تبدیل شده بودکه تمام اهالی رابه دورخودجمع می کرد.ماماالف فروتنانه لبخند می زد.
صدای گلوله ازدورونزدیک به گوش می رسید، امااهالی بی هیچ واهمه ای درلحظه هایشان زندگی می کردند، می شدبااطمینان فردارابه خداواگذارنمود....
مهسا طایع - کابل- ۱۱ جوزا ۱۳۸۶