Paymanemeli.com
    خانه    |     جستجو    |     بهترين ها    |     مطالب ارسالی   
برابر با جمعه، 12 سنبله، 1389
     


     

     اخرین اخبار
3  بانوهاشمی نماینده ولایت کندهار: خبر مرگ من اعلام شده است
3 فرار سپنتا از نیویارک و خود نمایی و خرامیدن قریشی در امریکا
3 نامه ی اعتراضیه عنوانی اداره ی امور ریاست جمهوری
3 مردم ننگرهار خواهان قانونمند شدن حضور نیروهای خارجی گردیدند
3 انتخابات ریاست جمهوری به تعویق نمی افتد،اما انتخابات پارلمان قبل از آنست
3 چهارصد پروژه انکشافی در ولایات شمالی کشور
3 مرکز پخش تلویزیون مشترک سه کشور پارسی زبان تعیین شد
3 عضو جبهه ملی ونماینده مجلس ویزرگ قوم علیزی درقندهار کشته شد
3 سردسته گروه تروريستي در هلمند دستگير شد
3  کاروان بزرگ اکمالاتی ناتو در وردک مورد حمله قرار گرفت

[ اخبار بيشتر ]


     





Space Usage:
1.95 GB allowed
288.98 MB used
1.67 GB left
 
14%
 

 داستان: داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت چهارم)
بقلم: مهسا طایع: --  ... ونويد، مي گويد:
- عجب هفت خطي هستي دايي به خدا. به ماهم رو نمي کني که کارتو بوده. اين ماهستيم که بايد گلايه کنيم چرا شما تنهايي به اين کار اقدام کرده اي؟...

**************************************

دیدار تلخ (قسمت چهارم)

بقلم: مهسا طایع


و نويد، مي گويد:
- عجب هفت خطي هستي دايي به خدا. به ماهم رو نمي کني که کارتو بوده. اين ماهستيم که بايد گلايه کنيم چرا شما تنهايي به اين کار اقدام کرده اي؟
- مثل اين که عقل اسر تان پريده ها. خوب مي خواهيد خودتان  را به آن در بزنيد.  ناکس ها من تا اين لحظه از روي ايوان هم پايين نرفتم. تاسنگ ظهر خواب بودم. تازه روح من هم آگاه نبود که رعنا قصد خانه مادرش را دارد. حالا اوراست بگوييد کارکدام يکي تان بوده، چطوري از ارباب جدا شديد که حالي اش نشد، ها؟
- دايي کريم، داريد اوقات مان راتلخ مي کنيد به خدا. اين بازي ها چيست که در مي آوريد. کاري بود که خودتان پيشنهاد کرديد، تنهايي هم انجامش داديد. حالاکه کار به اين مرحله رسيده، دگير چرا به دست وپاي تان افتاديد، نکند از مامي ترسيد؟... خيال تان جمع ، دهان همه قفل سخت ومحکمي دارد.
- چي مي گويي نسيم؟... عجب غلطي کردم آن روز دوکلام باهاتان صحبت کردم، چرا کاسه کوزه هاراسرکچل من مي شکنيد؟... خوبيت ندارد به خدا. لا اقل بامن که سياه کاري نکنيد!
- نامي با همان حالت ساده لوحانه اي که اغلب اوقات اورا پسربچه اي کوچک جلوه مي داد، اوبه کريم خان مي گويد:
- ما از کنارهم جم نخورديم. هرسه مان هم شاهد هم هستيم. ازوقتي هم بيرون رفتيم تا همين حالاش کنار ارباب بوديم . اين شما هستيد دايي که سياه کاري مي کنيد.
- يعني کارچه کسي مي تواند باشد؟...ها ؟
- در همين لحظه دوپله درب اطاق باهم گشوده مي ود وارباب باحالتي آشفته و نگران ، با آن ها پرخاش مي کند:
- رعنا دارد از دست مان مي رود. آن وقت شما ها بي خيال نشسته ايد و قصه هزار ويکشب رابه هم تعريف مي کنيد؟... يا الگسازور باشيد ، يکي از شما باميرزا نبي راهي پل سفيد شود، بقيه هم تادم غروب بايد کسي راکه باعث وباني اين بلا بوده، پيدا کند واين جابيارنش. مگردستم به او نرسد؟!
همه به پا مي خيزند وهرکدام پيکار. ارباب چنان درهم وپريشان است که در آن حال جزبه نجات رعنا فکري در سرندارد. کاش تمام دنيا به هم بريزد ولي رعناي او زنده بماند. دوباره چشم هاي زلالش رابه روي ارباب باز کند وتبسم هستي بخش خودرا نثار اوکند. آخ که چه آتشي در قلب ارباب زبانه مي کشد!
خدا نخواست که رعنا، ارباب  را تنها بگذارد وزنده ماند. ارباب  چندراس گوسفند نذرکرد و روزي که رعنا  توانست  براي تماشاي مسابقه کشتي، روي ايوان بيايد، ارباب  از شادي پردر آورد. او براي اين که  رعنا را از حال وهواي بچه از دست رفته اش بيرون آورد، برنامه هاي زيادي  را انداخته بود تا همسر جوانش روحيه بهتري پيدا کند. نه نه سکينه هم به جاي کار در مزرعه کنار دختر به مخره تکيه داده  بود.
رعنا سرپامي شود ولي آشفته گي روحي او وقتي که ارباب  تنهايش مي گذارد بيشتر مي شود. از همه آدم هاي دوروبراش واهمه دارد. و تاپلک هايش روي هم مي رفتند که استراحت کند، کابوس هولناکي  به سراغش مي آيد و آرامش اورا به هم ميريزد. ارباب  هم لحظه اي آرام نمي تواند باشد. فکر آن که چه کسي رعنايش را به اين روز انداخته، دمي رهايش نمي کند. آنچه که در اين مدت دستگيرش  شده بود، اين بود که کريم خان و پسرانش در اين ماجرا دست نداشتند. عده اي مي گفتند  که خواستگار قبلي رعنا اين کار را کرده است. ارباب  با نويد و ميرزانبي راهي آبادي آنان مي شود وخيلي زود در مي يابد که آن مرد هر گز پايش به شورمست نرسيده واين موضوع اثبات مي شود.
ارباب دست برداريت ولي چندي عايدش نمي شود. حتي ژاندارم ها هم به نتيجه اي نمي رسند و عاقبت ماجرا به فراموشي سپرده مي شود. تا روزي که آقا رشيد همراه  دخترش يلدا براي عيادت رعنا به  منزل ارباب مي روند. آقا رشيد براي رعنا مقداري ميوه ويک جگر گوسفند آورده است و يلدا قبل از آن که حالي رعنا را بپرسد با عشوه هاي شيرين، اجناس خفته نسيم را بيدار مي کند وجوان را در سرشور عشق، زنده مي شود. ا بتدا سرو صورتي صفا مي دهد و بلا فاصله به اطاق  پذيرايي  مي رود. دست آقا رشيد را مي بوسد و نگاهش را به سوي يلدا مي چرخاند. صورتش بر افروخته  و نگاهش آتشين است. پيراهن گلداري به تن دارد به رنگ آسماني، آسماني که صاف  وروشن است. و چشم هايش را بانازسرمه شوخ و سرمست کرده است. نسيم با تمنا نگاهش  مي کند ويلدا به پا مي خيزد.
- مي روم حال خانم جان را بپرسم.
منظورش رعناست. همان دختري که يلدا را مي کشتند با اودريک اطاق نمي نشست. حالي چه  پيش آمده بود که اين د ختر و پدر تا اين حد لطيف ومهربان و متواضع شده بودند،  خود معماي بود که ذهن  ارباب رابه خود مشغول مي کرد. آقا رشيد نگاه شيطنت آميزي به کريم خان، مي ا ندازد و باشوخ طبعي مي پرسد:
- چي شده مرد؟ ... نکند بين زن هايت بي عدالتي کرده اي و آن ها هم از خانه بيرونت کرده اند که همين جالنگر انداختي؟
کريم خان خنده بلندي سر مي دهد. از همان  خنده هاي که حال ارباب را به هم مي زند  وباستي پاسخ مي د هد:
- اين بار آمده ام تا نسيم را  راماد کنم وتادست دختر تورا به دستش نگذارم، از اين جا نمي روم.
- خوب اگر اين طور باشد، من همين حالا دخترم را به نسيم مي دهم. بلکه تو راهي آبادي ات شوي.
- باچه شرطي؟
- گفتم  که فقط تو از اين جابرو!
- هر دو قهقهه سرمي دهند.  ارباب دستي بالا مي کند و مي خواهد که آنان ساکت شوند ولي کريم خان  هم چنان ريسه مي رود و ارباب  آقا رشيد را مورد خطاب، قرار مي دهد:
- از شوخي بگذريم آقارشيد. بلآخره تکليف مارا روشن نکردي. آخرش چي. تو که مي داني من از حرفم نمي گذرم. وبه آنچه که توشرط کرده اي رضايت نمي دهم. پس بياور وراست بگو، اگر نمي خواهي دخترت را به نسيم بدهي، پس چرا خواستگار هايش را رد مي کني و مي گويي که دخترم عروس ارباب است.
- يلدا کنيز شماست. والله من ودخترم روي حرف مان بوديم ولي زنم گفت اگر يلدا از شورمست برود، شيرم را حلالش  نمي کنم. وقتي قرار باشد همين جابمانند، ديگر نيازي به فروش املاک هم نيست. هرچه باشد مال خودشان است. اين طورنيست؟
- من نمي دانم چي توي کله ات مي گذرد. ولي همين که رضايت داري بساط عروسي شان را بچينيم، خوشحالم کردي. تامقدمات کارفراهم شود، مي گويم وسط باغچه باريشان يک خانه قشنگ وباصفا بسازند. خيلي زود.
- خانه مي خواهند چکار. خانه وقتي به  دردشان مي خورد که تنها باشند. ولي حالا که سايه تو بالاي سرشان است و خانه اي به اين بزرگي هم هست، لزومي به اين کارنيست.
- دخترت چي؟... راضي است با ماهم سفره شود؟
- او کنيز شماست. نسيم را مي خواهد. حرف ديگري ندارد. فقط زمين هاي پايين تپه را مي خواهد که مهرش کني.
ارباب به فکر فرو مي رود. چانه اش را مني خارد و پاسخ مي دهد:
- ولي آن ها به اسم فرشته است. وقتي به دنيا آمد آق بانو سندشان رابه اسم دخترمان کرد.
- اي بابا، مثل اين که تو نمي خواهي اين وصلت سربگيرد. وگرنه فرشته که بچه است. خيلي دلت  مي خواهد زمين ديگري رابه اسم او کن، ولي ناز دخترم رازمين نينداز. نگذار غرورش بشکند.
با اين که ته دل ارباب راضي به اين کاريست ولي بيش از اين نمي تواند پسرش را محدود کند و عشق اورا مهار نمايد. سرش را به علامت رضايت پايين مي آورد. از جايش بلند مي شود به کنار پنجره مي رود و نسيم را صدا مي کند:
کجايي شاه داماد. بياکه آقا رشيد به وصلت تان رضايت داده است!
وقتي که نسيم شادمانه خودرا به آغوش پدر مي اندازد، کريم خان سردرگوش آقا رشيد فرو مير برد و زمزمه کنان، مي گويد:
- اي ناکس، خوب نمايش بازي مي کني.  از کجا فهميدي که اگر به پهلوهاي رعنا لگد بکوبي بچه اش سقط مي شود؟
- تو از کجا فهميدي؟
- ديدي کار توبود. خوشم آمد. نترس ببين خودمان مي ماند. به شرط آن که توهم کارهاي را برايم انجام  دهي؟
- چه کاري؟
- عجله نکن، سرفرصت. همين که دخترت را عروس  اين مرد کردي، خودش شروع  کار است.
و هر دو قهقه ديوانه واري سر مي دهند.
از وقتي که يلدا به عنوان عروس  خانواده قدم به خانه ارباب  گذاشته است،  گرچه اوضاع بسيار عادي و رضايت بخش جلوه مي کند ولي درنبود ارباب  رعنا چنان زجري مي کششد که روزي صدبار آرزوي مرگ مي کند. بزرگترين سرگرمي يلدا  ونسيم اين است که اداي رعنا رادر آورند واز شدت خنده رسيد روند. نامي هم در اين بازي ابلهانه گاهي با آن ها شريک مي شد و فقط نويد بود که از ا ين کارهاي مسخره  بدش مي آمد ومدام در فکر عياشي وخوشگذراني خودش بود ودر پي نقشه هاي که اورا به اهداف شومش نزديک  کند.
يک روز که نه نه سکينه به ديدن  رعنا آمده بود، يلدا جلوش را مي گيرد و با حالتي  تهاجمانه اورا مورد خطاب  قرار مي دهد:
- آهاي زنيکه غربتي. اين جاچکار مي کني؟... اين بغچه چيست که لاي بغل ات گرفته اي؟
نه نه سکينه که تا کنون باعزت واحترام استقبال  مي شد، اکنون  از برخورد تند يلدا شگفت زده است و بادستپاچگي ، مي گويد:
- براي رعناست. او نون دندوني راخيلي دوست دارد.
- برگشنه گداي بيچاره. مگر در خانه ارباب  هيچ کوفتاز هر ماري پيدا نمي شود که شکم عنفريته تورا پر کند.
- خاک بر سرم خانم جان. اين چه حرفلي است؟ نا سلامتي رعنازن ارباب است. درست نيست  از اين حرف ها برايش بزنيد.
- اوه ! ... چه فيس و افاده ها همين راکم داشتم که توي فلک زده، از زير پشکل هاي گوسفند ها بيايي و به من ادب و احترام ياد بدهي. خوب گوش کن  چه مي گويم، اگريک بارديگر  اين طرف ها پيدايت شد، مي دهم سگ ها تيکه و پاره ات کند، فهميدي؟
- خانم جان، من هميشه براي ديدن دخترم مي آمدم. حالا چي شده که اين قدر خلق شما تنگ است؟
- آن يله ي تله ي ها مال ووقي بوده که من اين جان نبودم. از اين به بعد سايه ات را اين طرف ها ببينم با تير مي زنم. زود باش گم شو!
اعنا با چشماني اشک آلود شاهد ماجرا است. رعنايي که پيش از اين مادرش را به اطاق  بزرگ مي برد و سالا از آن ها پذيرايي مي کرد، حالا مي ديد که مادر ش را عين يک موش مرده از خانه اش به بيرون پرت  مي کند و ا و هيچ کاري نمي توانست بکند. يلدا سر بلند مي کند و رعنا را مي بيند که روي ايوان ايستاده و گريه مي کند.
- آهاي آتش پاره، نه نه من غريبم درنيار. زود باش بياپايين امروز بايد اسطبل وطويله را تميز کني. نسيم ونويد که در اطاق نشسته و پاستوربازي مي ک نند، صداي يلدا را مي شنود، نسيم رضايتمندانه مي خندد و مي گويد:
- عجب زني است اين يلدا. بيچاره رعنا عين موش ا زاو مي ترسد.
- آهانسيم، حواست به بازي باشد. در ضمن يادت باشد که به زنت بگويي من خوش ندارم قيل وقال به پاکند  که هفت محله خبر دارشوند. عرضه دارد بازيرکي کارهايش را انجام دهد.  رعنا مي رود که اسطبل  را تميز کند. ساراجلو مي رود وبايلدا  وارد گفتگو مي شود.
- خانم جان خوب نيست باخانم بزرگ اين طوري تاکنيد. خانم تا حادست به سياه وسفليد نزده. يعني مانگذاشتيم. با اين حال ناخوشش اگر در باب بفهمد...
- تو هم که زبان در آوردي. اين فضولي ها به توربطي ندارد. ديگرهم نشنوم که اين دختره لال راخانم بزرگ صداکني. خانم اين خانه فقط من هستم. درضمن ارباب هم از هيچ چيزي  خبر دار نمي شود. حالي ات شد؟
- سارا باترس سرخم  مي کند ووقتي يلدا از کنارش دور مي شود، براي رعنا دوقطره  اشک مي ريزد.  رعنا تا تنگ غروب تازماني که صداي سم اسب ها به گوش  يلدا مي رسد، در طويله  مشغول به کار است.
به سارا اشاره مي کند که رعنا را ازطويله  بيرون آورد. ساراکه مي بيند رنگ به روي رعنانيست ودست هايش يخ کرده وعرق سردي بر پيشاني اش نشسته است، يلدا را موردخطاب  قرار مي دهدو ، مي گويد:
- خاک بر سرم خانم جان. خانم بزرگ  از حال رفته. حالا که ارباب برسد روزگارمن يکي که سياه است.
- خودش رازده به موش مردگي. زود باش بيارش بيرون و آبي به سروصورتش  بزن. ارباب بيچاره را بگو که دلش را به کي خوش کرده، يکي نبود به اين مرد بگويد حيف از خودت نبود. مگرزن قحطي بود که رفتي اين تحفه       را بيخ ريش ات بستي:
- يلدا جمله هاي آخر را با خودش مي گويد. تاچشمش به ارباب مي افتد که درکنار ميرزانبي وارد محوطه مي شود،  به استقبالش  مي رود ودست اورا به گرمي فشارد.
- سلام آقا. خسته نباشيد. مردم ازچشم براهي شما که نباشيد اين خانه سوت وکوراست.
- قربان عروس قشنگم بروم. توکه تنهانيستي حوصله ات سر برود. نسيم هم خانه است. تازه مي تواني بارعنا به صحرا بروي. به خصوص  امروز عصر که هواي بسيارعالي هم بود.
يلدا بازيرکي موذيانه اي ، مي گويد:
- اي آقا. ما اگرشانس داشتيم. نسيم و آقا نويد که سرشان به کار خودشان گرم است. دلخوشي من خانم جان است که اوهم از صبح تالنگ ظهرخواب بود. به زوربيدارش کردم نهار بخورد. بعدش هم د وباره خوابيد. حالا به ساراگفتم آبي به سرو صورتش بزند، بلکه ام بيدارشود.
ارباب با نگراني، مي پرسد:
- نکند حالش خوش نيست.
- الحمد الله از من و شماهم سالم تر است. وقتي آدم خانم بزرگ  خانه باشد، خيال مي کند کارش خوردن وخوابيدناست.
- او که اين طوري نبود.
- ارباب به حرف هاي عروسش زياد توجه نمي کند و بلافاصله  به سراغ رعنا مي رود که اکنون کنار چاه آب ، بادوچشمي بي قرار انتظار اورا مي کشيد. نگاهي  به صورتش مي کند وخيلي  زود متوجه مي شود که رعنا  حال خوش ندارد. اشاره مي کند که حال اورا بپرسد. يلدا از پشت  سر ارباب  به رعنا دهن کجي مي کند و به طرف پله هاي مي رود. رعنا به ارباب اطمينان مي دهد که حالش خوب است و ارباب به شوخي ، مي گويد:
- ديگر نشنوم که تمام روز را در خواب بگذراني!
- ورعنا که متوجه حرف ارباب  نمي شود، لبخند مي زند. ارباب  که خستگي اش را رفع مي کند، دستور آماده  کردن ميزشام رامي دهد. براي او شادي بالاتر از اين نيست که همه ا عضاي خانواده اش باروي گشاده  ولب هاي خندان برسرميزحاضر شده اند. به خصوص اين که نسيم رادر کنار عروس زيبايش يلدا مي بيند. نفس بلندي به راحتي مي کشد وبه لبخند، مي گويد:
- پس چرا منتظر ايد؟ ... شروع کنيد.
بيش از همه يلدا دست به غذا مي برد و با اشتهاي زياد شروع به خوردن  مي کند. صداي جز به هم خوردن  قاشق مادر بشقاب هاي چيني به گوش نمي رسد  وناگاه رعنا از جامي پرد وقبل از آن که از در اطاق بيرون  رود، حالش به هم مي خورد و استفراغ  مي کند.
- 51، اين ديگر چه وضعش است. حالم ازغذا خوردن هم به هم خورد.
- يلدا با اعتراض  ميز شام راترک مي کند. ارباب  از جسارت  او به خشم مي آيد ولي بيشتر از آن که به يلدا چيزي  بگويد، نگران حال رعناست.
- اهاي سارا! مهگل!، بياييد اين جا، حال خانم بزرگ خوب نيست. ببينيد چش شده!
نسيم لب هايش راجمع مي کند و هنگامي که ارباب رعنا را خانم بزرگ خطزاب مي ک ند، او از شدت خشم دندان هايش رابه هم مي فلشارد. ساعتي بعد مهگل به ارباب مژده مي دهد که همسر محبوبش براي دومين بار حامله شده است واين مژده است که مشتق خوبي براي مهگل دارد. وقتي خبر به  گوش يلدا مي رسد نزديک است از شدت عصبانيت منفجر شود. نسيم رابه بادملامت مي گيرد وبا خشم ، مي گويد:
- بفرماييد آقا. مبارک است. بازهم بچه دارشد. حالا شما  ها همين طور دست روي دست بگذاريد تا رعنا خانم سالي يک بچه پس بياندازد وديگر توي اين خانه  هم جاي براي شما نماند، چه رسد به اين که حق و حقوقي  داشته باشيد.
- تقصير من چيست؟... نمي شود که جلوي بچه دار شدن اورا گرفت. جوان است وسالم. خوب بچه دار مي شود ديگر.
- ه! چي مي گويي نسيم خان. حرف هاي کفايه دار مي زني!
- يلدا جان من تورا باهمه دنيا عوض نمي کنم. خواهشانه موضوع را عوض نکن. من خودم به اندازه کافي عصباني  هستم. اين يکي راکه ديگر نمي شود باکتک کاري مادرش نابود کرد.
- تويي گويي دست روي دست بگذاريم تابچه به دنيا بيايدو...
- اي بابا، توهم چقدر سخت مي گيري يلداخانم. کوتابچه. تابخواهد به دنيا بيايد و...
- چقدر ساده اي مرد. همين که ارباب فهميده زنش آبستن است. يقين داشته باش، همين امشب و صيت نامه اش را عوض مي کند. تازه اين قدر که ارباب  به رعنا علاقه دارد، خدا مي داند چه ارث بزرگي را براي اوکنار گذاشته است.
اولين باري که بعداز حامله شدن رعنا ارباب راهي ساري مي شود، قدري دلنگران است. گرچه  پسرها وعروسش  چنان زيرکانه برايش نقش وايفا مي کنند ودرظاهر  به رعنا محبت مي کنند که خيال ارباب ازجانب آن ها آسوده است. با آن هم بيم آن دارد که مبادا رعنا خود مراقب خويش نباشد. پي نه نه  سکينه مي فرستد تا چندروزي  مراقب دخترش باشد، نه نه سکينه باترس ولرز وارد خانه ارباب مي شود وخوب مي داند که به موحض رفتن ارباب . جاي اوديگرآن جانيست. ارباب فرشته راهم به رعنا مي سپارد تا اورا تنها نگذارد وتنها کسي که از اعضاي خانواده ارباب از ته دل به رعنا علاقمند است همان فرشته کوچکي است که برادر هايش چشم ديدن اورا ندارند.
سفرارباب يک هفته به طول مي انجامدو در اين مدت خانه او عمل پايکوبي رقاصه هاست و فضاي خانه اش آکنده از دودترياک وبرسفره اش کساني دست مي گذارند که هر کدام شيطاني هاي اند با وسوسه هاي شوم و رفتاري پت وغير انساني آنان رعنا را به وحشت مي ا ندازد.
اين زمان را پسران ارباب  براي خود خوش گذراني مي کنند وکمتر پيش مي آيد که سر به سر  رعنا بگذارند. حتي يلداهم سرش به کار خويش گرم ا ست. بلآخره انتظار تلخ رعنا پايان  مي گيرد و ارباب از سفر بر مي گردد. اوضاع  کاملاً روبراه است وهيچ يک از آدم  هاي ارباب جرات ندارند در مورد مهماني هاي پسران او حرفي برايش  بزنند.
ارباب  که خستگي راه را از تن به در مي کند، يلدا ورعنا رابه کنار خويش  فرامي خواند وبراي هرکدام از آن ها دوعدد الگو سوغات مي دهد. رعنا ابتدا جرات ندارد ودر حضور يلدا آن هارا به دست خويش کند. ولي به  خواست ارباب، الگوها رازينت ده دستان خوش تراش خودمي کند و نگاه تحسين برانگيز ارباب  را بر روي دستانش ميخکوب مي کند.
از همان روزاست که بهانه گيري هاي يلدا رنگ جديدي به خود مي گيرد ونسيم را آزار مي دهد. يلدا الگو هارا  به طرف  نسيم پرتاب  مي کندو باگريه، مي گويد:
- حالا کارم  به جاي رسيده که زيور آلات  من واين  دختره خل وچل باهم فرقي ندارد. خودم را بکشم بهتر است.
- تورا به خدا ساکت باش يلدا. پدرم ميشنود ناراحت مي شود.
- به جهنم. خاک برسرت کنند نسيم. من ديگر تحمل ندارم.
- يلدا تورا به خدا قشقرق به پا نکن. پدرم تازه از سفر برگشته.
- ويلدا نمي توانست آرام باشد. اوبه قصد ديگري قدم به خانه ارباب  گذاشته بود و حالا که مي ديد، نسيم نمي تواند هم دست خوبي براي اوباشد،  دلش قرار نداشت.
برف سبک و آرامي از ساعاتي قبل شروع به باريدن  کرده است و شاخ وبرگ هاي درختان شورمست را به رنگ سفيد در مي آورد. همزمان با ريزش دانه هاي ريز برف، رعنا هم از شدت درد به دورخود مي پيچدو بر بازوهاي ارباب چنگ مي زند. لحظه به لحظه  دردش افزون تر مي شود، سعي دارد سکوت خويش را حفظ کنند ولي ديگر طاقت  ندارد و صداي ناله هايش در اطاق پخش مي شود.
- خيلي خوب ارباب جان، شما برويد بيرون. گمانم وقتش رسيده باشد. نگران نباشيد انشا الله خدا کمکش مي کند.
اين عالم خانم دايه پير و باتجربه شورمست است که از ارباب  مي خواهد اطاق را براي زن ها بگذارد و بيرون رود تا اوهم راحت تر بتواند رتولد فرزند به رعنا کمک کند. ارباب  با چشم هاي خپس  به روي ايوان مي آيد. فرشته هم که گويي از سرو صداهاي رعنا وحشت کرده است، خودرا به پاهاي پدر مي پيچد وارباب  دلش مي خواهد در اين لحظه هاي پراضطراب وسخت، عروسش يلدا به جاي جر وبحث  بانسيم به کمک اوبيايد. لا اقل فرشته را که مي تواند سر گرم ک ند. سرو صداي نسيم ويلدا هم در فضاي خانه پيچيده است.
- يلدا کم کم داري عصباني ام مي کني ها! ... من توقع نداشتم به اين زودي دل سرد شدي وازمن و زندگي بامن بيزار گردي. مگر من به توچه بدي کرده ام دختر که اين طوري صدايت را روي من بلند  مي کني؟... لا اقل حرمت خودت رانگه دار.
- نمي دانستم اين قدر نگبت و بيچاره هستي. من را باش که دلم خوش بود وقتي هواي تازه دامادي از سرت پريد، فکري به حال خودت مي کني.
- چه فکري بايد بکنم که تا حالا نکردم. من که قصر شاهنشاهي وعده ات نداده بودم که حالا زير قولم مي زنم. خودت خواستي زنم شوي. حالا هم اگر به همين راضي هستي...
- من خواستم زنت شوم ياتو که آبرو و حيثيت براي مان باقي نگذاشتي. پدرم مبجبور شد مرابه تو بدهد.
- وگرنه حالا جاي من اين جانبود.
- پس  کدام جهنمي بودي؟
- هر جايي بهتر از اين جا که مجبور نباشم با اين دختره لال، دهن و رفته سرکنم.
ارباب ديگر نمي تواند تحمل کند . صداي ناله و فرياد هاي رعنا را مي شنود و نم يتواند از توهين هاي که يلدا  در حق رعنا روا دارد، بگذرد. به اطاق آن ها مي رود و با هيبتي که مرزه براندام نسيم وزنش مي اندازد، آن هارا به باد ملامت، مي گيرد:
- پرده شرم وحيا رادريده ايد. اين زن بيچاره بين مرگ وزندگي دارد دست وپا مي زند، آن وقت  شما ها به جاي اين که کمکي مي کيند، مثل سگ وگربه به جان هم افتاده ايد.
يلدا باخيره سري، مي گويد:
- دارد بچه مي زايد. ا ين قدر اداواطور نمي خواهد ديگر!
- يلدا اگر به احترام پسرم نبود، آن قدر کتک ات مي زدم که آقا رشيد بايد تورا با گاري از اين جا مي برد.  ديگر صدايت را نشنوم. نسيم تو هم به جاي دهن به دهن گذاشتن  با اين، بيا اين بچه را بردار ببر يک دوري بده. بلکه خدا کمک کند واين زن به سلامتي فارغ شود.
تا موقع غروب عالم خانم اميد وار است که رعنا به راحتي  زايمان مي کند  ولي سياهي شب سايه هاي هول ودلواپسي را بر فراز خانه اربابي پهن مي کند و پيرزن بادرماندگي اطاق رعنا راترک مي کند وبا چشم هاي اشک آلود به سراغ ارباب مي رود. باديدن حال پريشان او ارباب  توان از کف مي دهد وکم مانده است که فرياد بکشد ولي عالم خانم حرف ديگري، دارد.
- ارباب جان بنشين به دعا. آدم هايت راهم بگودست به دعا بلند کنند. اين زن دارد تلف مي شود.
حرف هاي عالم خان که به اين جا مي رسد مهگل به طرف او مي دود و شادمانه،  مي گويد:
- عالم خانم بيا کمک، به سلامتي دارد فارغ مي شود.
وبه دنبال او هم سارا خودرا به ارباب  مي رساند. ودرحالي که از خوشحالي روي پابند نمي شود، فريادي  هيجان اميز مي کشد و دنباله حرف مهگل را مي گيرد:
- مشتلق ارباب جان. يک پسر قشنگ و تپل است. گمانم شبيه نامي باشد.
رعنا پسري زيبا به دنيا مي آورد واين شادي ارباب  را دوچندان مي کند و ناراحتي پسرانش  چندين برابر مي شود. آن ها از به دنيا آمدن پسري که در ارث مهمي برابر آنان خواهد داشت، چنان  کج خلق وغمزده بودند که گويي بزرگ ترين حادثه عمرشان رقم خورده است. وارباب که کم وبيش  به حالت آنان پي برده است، براي هر کدام ازپسر هايش پول خوبي مي دهد تا احساس نکنند که خانواده جديد ارباب، اورا به خود شيقته کرده است. ارباب  به هر شيوه اي بود، سعي مي کرد، محبت خويش را به پسرانش ابراز کند و تنها نامي بود که از اين برخوردها به هيجان مي آمد وخشم  برادرانش را نسبت  به خود برمي انگيخت.
- چرا با اين چند        خرمي شوي پسر؟ دار وندار مان به باد مي رود و آن وقت تو ذوق زده مي شوي که مي گويند بچه رعنا هم شکل توست؟
- از دست شما چه کاري بر مي آيد که من انجامش نمي دهم. چاره اي نيست وگرنه من خودم دارم ديوانه مي شوم. دلم اين جا پوسيد.
چرا به پدربيله نمي کني؟... لا اقل تورا راهي کند، دغدغه ماهم کم مي شود.
- دلتان خوش است ها! دايير کريم گفتند يا بايد همه سهم ارشت را از ارباب  بگيري، يا من نمي گذارم حسن همراه توبه فرنگ برود.
- خوب نگذارد. مگر آدم قحطي است که تو باحسن راهي غربت شوي؟
- نسيم جان، خودت که مي داني، من تنهايي ساري بروم گم مي شوم، چه رسد به يک مملکت  غريب و نا آشنا. لا اقل حسن که سروزبان دارد.
- نويد درحالي که سيگارش را روشن مي کند ودور از چشم ارباب  دودهاي غليظ آن را درسينه فرومي برد،باپوز خند، مي گويد:
- بيچاره دايي، اگر بفهمد رعنا پسر آورده، دق مي کند به خدا.
- دايي هم حق دارد. ماپسرهاي بي خيالي هستيم. مادربدبخت مان حسرت به دل از دنيا رفت، آن وقت  اين دختره رعيتي خلو چل جاي او نشسته وبراي آقا پسر مي زايد.
- پسران ارباب آشفته وهراسان از آينده اي تاريک که خودبراي خويش ترسيم مي کردند، هر روز به گونه اي درپي آزار و عنايند وتنها زماني که ارباب  دور از چشم آن ها پسر زيبا و شيطانش رادر بغل مي گيرد، بيش از همه نويداست که دندان روي هم مي فشارد و در دلش تخم نفرت مي کارد.
- آخرين روزهاي فصل بهار است و دلاور پسرکوچک ارباب چهارماه دارد که همه عزم جنگل مي کنند و مي خواهند روزي رابه کنار درياچه خوش بگذرانند. ارباب  ونامي به ماهيگيري مي پردازند ونسيم ويلدا در حالي قدم زدن بازهم به جر وبحث باهم مي پردازد واين امر نه تنها بر خود آنان که بر همه اشکار و هويدا است  که آتش عشق نسيم ويلدا به خاموشي گراييده است وهر دوچنان به جان هم افتاده اند که خاکستر  اين آتش هم به باد خواهد رفت.
- سارا ومهگل دوراز جايگاه آن ها در فکر تهيه  نهار اند و اجاقي خراهم کرده اند. نويد روي گليم دراز کشيده واز سروصداي دلاور خسته شده است. تنها رعناست که نگاهش رابه عمق جنگل دوخته وگويي در دنياي ديگري سير مي کند. نويد از بالاي تپه به تماشاي درياچه مشغول است. حوصله  رعنا را ندارد. واز اين که مي بيند او اين طور آسوده و خوشحال نشسته و باپسرش بازي مي کند، به خشم مي ايد. دلش مي خواهد سربه تن  او نباشد  و حالا تحمل اين که اورادر چند قدمي خود مي بيند، ديگر برايش غير ممکن است، باحالتي عصبي و آزار دهنده به رعنا اشاره مي کندکه:
- تو چرا  اين جانشسته اي؟... بلند شو به زن ها کمک کن تا زودتر غذا آماده شود.
ورعنابا تبسمي شيرين و مهري مادرانه به نويد مي فهماند که دلش مي خواهد به بقيه کمک کند ولي به خاطر نگهداري  از دلاوراست که آن جا نشسته. ونويد مي گويد:
- تو اين کار ها را مي کني که از زير بارديگر کارها شانه خالي کني. وگرنه دلاور رامن نگه مي دارم. توبرو، رعنا به سرش حرکت ملايمي مي دهد به نشان اطاعت از فرزند ارشد همسرش که همواره احترام  خاصي راهم به او قايل است. دلاور رابه کنار نويد مي گذارد وخود به طرف ممارا و مهگل روانه مي شود.
نويد  در لحظه اي که با دلاور خيره شده ونمي تواند از تحسين او خود داري کند، فکري شيطاني در ذهن اش نقش مي بندد. ولي خيلي زود چشم هايش را روي هم مي گذارد تا از انديشيدن به چنين نقشه شومي خود داري کند. ولي                شيطاني او قوي تر است، آرامش نمي گذارد و اورا به حرکت مي اندازد. نويد خوب  مي داند که اگر بچه را از سردشيبي رها کند، هلاک خواهد شد و با اين که تمام بدنش به لرزه افتاده و  صداي تندضربان قلبش  رامي شنود،  اين کار را انجام مي دهد. دلاور رابه سمت سرا شيبي تپه مي غلتاند  وخود باسرعت باد به سمت درياچه مي دود. واز دور پدر ونامي رامورد خطاب ،  قرار ميدهد:
چي شد؟ ...  چند تا ماهي صيد کرديد؟
- هنوز هچي ، مگر اين که توبه کمک ما بيايي!
اين را ارباب مي گويد و همان دم باشنيدن صداي چيغ کودک قلاب از دستش رها مي شود و به دنبال او نويد ونامي هم روانه مي شوند. نويد توان راه رفتن ندارد. چنان به وحشت افتاده که به شدت مي لرزد. دست و پايش يخ کرده و گلويشش چنان خک است که نفس کشيدن راهم دشوار مي ک ند. اما مي رود جلو تاببيند چه بر سر دلاور کوچک آمده است. پشيمان نيست. فقط مي ترسد.
- چه بلايي بسر بچه آمد رعنا؟... زنبور نيشش زد؟
رعنا صداي ارباب را نمي شنود وارباب هم اين را مي داند. ولي سارا و مهگل هراسان به سمت مي آيند ورعنا هم به تعقيب آن ها روانه مي شود. دلاورنيست و او گمان مي برد که نويد اورا با خود برده است. ازطرفي ارباب  ونويد هم به بالاي تپه مي آيند وخيلي زود متوجه مي شوند که بلايي برسر دلاور آمده. ارباب نعره اي مي کشد و رعنا رابه بادناسزا، مي گيرد:
- توکدام جهنمي بودي؟ ... بچه کو؟... چرا مراقبش نبودي؟
- رعنا اشاره مي کند که بچه راکنار نويد گذاشته است و لي آن لحظه ها، زماني چنان بحراني است که هيچ کس به اشاره هاي او توجه نمي کند. در همين لحظه صداي خفيف گريه اي که از سرناتواني ودرد است به گوش  مي رسد. گريه دلاور است وهمه ازتپه سرازير مي شوند. رعنا هم گويي باگوش جانش صداي گريه  دلبندش  را مي شنود. پاين تپه را جستجو کنند. وزماني به طول نمي انجامد که کودک را ارباب بر روي  تخته سنگي مي يابد. فريادي مي کشد که دلاور اين جاست وهمه بسوي اوروانه مي شوند. کودک از هوش رفته  وتنها زخمي که بربدن او ملاحظه مي شود، خراشي است برپيشاني سفيد اوکه باموهاي خرمايي زيباتر مي نمايد.
- خداي من، چه بلايي بسربچه ام آمده؟... چرا قلبش نمي زند؟... چرا نفس نمي کشد؟... چرا از حال رفته؟...  شما ها چه غلطي مي کرديد که اين بلا سربچه ام آمد؟
- اين ها راوقتي ارباب  مي گويد که دلاور کوچک را در آغوش  دارد ونمي تواند جلو اشک هايش را بگيرد رعنامي دود که بچه را از ارباب بگيرد ولي ارباب به او پرخاش مي کند ودل دردمندرعنا، مي رنجد وغصه دار مي شود.
- تو کدام گوري بودي؟... نبايد بچه ات را تنها مي گذاشتي؟... نويد با لکنت زبان، روبه ارباب ، مي گويد:
- خودم ديدمش که آمد روي بلندي تپه که در ياچه را تماشا کند. به يقين سرش به چيز ديگري گرم  شده ودلاور را از خاطر برده. بيچاره دلاور کافي بوده که يک بار غلت بزند ومثل يک سنگ ريزه از بالاي تپه سرازير شود.
اين حرف هاي نويد ديگر آتش به جان ارباب  مي زند و اورا ديوانه مي کند. سيله محکمي به بناگوش رعنا مي زند. به همان جاي که جگايگاه بوسر هاي عاشقانه ارباب  است ورعنا خودرا به آغوش  ارباب مي اندازد  تابچه را از او جدا کند ولي ارباب  کودک از حال رفته را به او نمي دهد وهمه سوار براسب، چنان شتابان  به سوي دهکده به راه مي افتند که تمام جنگل  از صداي سم اسب هاي شان به لرزه مي افتد. ولي اين شتاب حاصلي ندارد جز آن که دلاور کوچک  وزيبا را زودتر به منزلگه ابدي اش مي رساند وبه جاي آرميدن  درگهواره نازمادر، همآغوش خاک مي شود. واين سوگ رعنا را چنان نشو که مي کند که حتي براي  از دست دادن کودک يک قطره اشک هم نمي ريزد. مات ومتحير به عزاداري ساکنين خانه مي نگرد و نمي داند ارباب چرا از او گريزان است. چرا حاضر نيست يک لحظه چشمش رابه رعنا بياندازد.
حتي مادرش هم از او فاصله گرفته  وشايد نه نه سکينه هم مي داند که دخترش بي احتياطي کرده واين فاجعه  به بار آمده است. اما رعنا خوب مي داند که او مقصر نيست وهمين که نمي تواند حرفي بزند و به کسي بهماند که او بيگناه است غصه اش را چندين برابر مي کند. وارباب هم که داغ  مرگ فرزند را بردل دارد، به هيچ صراطي مستقيم نيست. حرف هاي ميرزانبي هم نمي تواند تسلي اش دهد. آخر ميرزانبي تنهاکسي است که يقين داردرعنابي گناه است. حتي سارا و مهگل هم اقرار کرده اند که رعنا خوند به کمک آن ها آمده و آن ها گفته  بودند که بهتر است اومراقب دلاور باشد. به هرحال اين حادثه تلخ در دفتر زندگي ارباب  رقم مي خورد و باعث مي شود که بين اوعشق شيرينش جدايي بيفتد واين فاصله را حرف هاي تحريک آميز نويد و آقا رشيد ونسيم، بيشتر مي کند. طوري که پس از گذشت سرماه از مرگ دلاور، هنوزهم ارباب کلمه اي بارعنا حرف نزده وحتي حاضر شده با او سريک سفره غذا بخورد. ارباب هم دلش آتش دارد بي قرار است اما نمي تواند از سرتقصير رعنا بگذرد. او بوده که باعث شده دلاور شيرين وبي گناهش بميرد.
در شورمست دختري است که برادري وبرادرش زني که از نظر ذهني عقب مانده و بيمار است  واين دورا همان دختر که سن اش از مرزسي سال هم گذشته است. پيچه هاي زنگي به سر مي بندد. و چشم هاي بادامي اش رامرتب سرمه مي کشد. دو دست اش تا نزديک آرنج با النگوهاي صدا دار پر مي کند وبه هر جاي که نزديک مي شو، پيش از آمدن خودش صداي النگوهاي اوبه گوش مي رسد. به همين سبب اهالي  دهکده اورا به نام زهدا شنگ شنگ مي شناسند. خواستگاري ندارد وجز ادواطورهاي لوس و آزاردهنده، کار ديگري يدانيست. شايدش هم وقتي ا زا ين خانه به آن خانه سر مي زند، خوب مي تواند.  اخبار را پخش کند.
فصل پاييز است و باران مرتب برشانه هاي عريان درختان فرو مي آيد. نويد باجمعي از رفقايش که ازپلسفيد - ديگر چرا پاي اين دختره را وسط کشيده ايد، من اگر ببازم، پول تان را بعداً مي دهم.
- نه، نمي شود، شرطي است که بايد قبول کني. خوب سعي کن ببري. به نفع توست. تازه اگر هم ببازي، سودخوبي مي بري. هر کسي نمي تواند باز هراشنگ شنگ عروسي کندو ... قاه قاه...
- نيش تان را ببنديد مسخره ها.
نويد که شانس برنده شدن خودرا خيلي کم مي بيند، نمي تواند چنين ريسکي بکند. مي ترسد ومي داند  دوستانش  آدم هاي نيستند که از سرموضوعي به سادگي بگذرند. شب از نيمه نمي گذرد. فضاي اطاق به حدي پردود است که  همه آن ها احساس خفگي مي کنند. شانس شان است که ارباب در خانه نيست وگرنه صداي سرمه هاي آنان  که از داخل اطاق به بيرون پخش مي شد، هر کسي را مي توانست متوجه کند که آن ها در اطاق چه غلطي مي کند.
دوستانش اصدار به ادامه بازي مي کنند، نزديکي سپيده دم است. صداي رعد وبرق، شورمست را  مي لرزاند و اشعه آن به دون  اطاق مي پيچد و برشيشه هاي پنجره، ضربه م يکوبد که صداي هوا کشيدن دوستان نويد در اطاق مي پيچد. ونويد فرياد اعتراض آميز، مي شکد. او بازي را مي بازد. دوستانش خوشحال اند، زيرا پول خوبي به جيب زده اند ونيز ارباب  زاده جوان را وادار به کاري مي کنند که تامدت ها موجب خنده وسرگرمي آنان خواهد بود.
- هي! چه خبرتان است؟ خانه را گذاشتيد روي سرتان. هرجاباشد الآن سروکله آقايم پيدا مي شود. بو ببرد ماچه غلطي  مي کرديم پوست از کله همه مان مي کند.
- نترس نويدجان، اواگر بدترازاين ها راهم به چشم سر ببيند، از ترس آبروي خودش زبان بازنمي کند.
- شما هنوز اورانشناخته ايد. اگر از کسي رنجيد، روزگارش را سياه مي کند. از حالي رعنا مگر خبر نداريد؟
بيچاره در مرگ بچه اش هيچ گناهي نداشت ولي آقايم چهار پنج ماه است که چشم به روي اونيانداخته . با اين که همه مي دانيد عاشق زنش بود. چه  رسد به من که دل پري هم از من دارد.
- به خصوص اگر بداند توبچه اش را کشتي!
اين را يکي از دوستان آراشتي نويد مي گويد و نويد رنگ مي بازد و با دستپاچگي احمقانه اي، مي پرسد:
- هي، خفه شو. اين چه حرفي است که مي زني احمق!
- چرا طفره مي روي ارباب زاده. همه اين را خوب مي داند. همه به جز ارباب . ما هم از دايي جانت شنيديم. با افتخار داشت براي آقا رشيد که چندي قبل به        آمده بود، تعريف مي کرد.
- هيچ هم از اين خبر هانيست. عرضه داريد يک بار ديگر اين حرف را تکرار کنيد. پدر همه تان رادر مي آورم.
- او هو، يواش تر. چقدر داد وهوار مي کني آقا نويد. به ما چه که تو کي راکشتي و چه کار مي خواهي بکني. امشب مان را خراب نکن. ما همين جا مي مانيم تا عروسي تورا بازهرا خانم جشن بگيريم.
- حاضرم يک دور ديگر بازي کنم ولي شرط مان منتفي باشد.
- يکي از دوستان نويد، خودرا به طرف او خم مي کند و باجديت مي گويد:
- گوش کن آقا نويد. اگر زيرقولت بزني وشرط ما رازير پا بگذاري، از ماهم توقع نداشته باش که دهن مان سفت وقرص باشد. بهتر است اين ادا هاراهم درنياوري. بايد شرط را بپذيري وگرنه برايت خيلي بد تمام مي شود.
- احمق ها داريد تهديدم مي کنيد؟!
- دوستان نويد قهقهه سر مي دهند. مي داند که اودر شرايط روحي مناسبي نيست که بتواند پاسخ گستاخي هاي آنان را بدهد. علاوه بر دين که تاسپيده صبح جام شرابش ولي خالي نمانده و اوديگر حالي براي حرف زدن  هم ندارد.
- چند روزي از اقامت دوستان نويد دردهکده مي گذرد وارباب با اين که اطلاع کاملي از وضعيت آنان ندارد، با آن  هم د يگر حوصله مهمانان ناخوانده اش را ندارد و نويد رابه اطاق خويش، فرامي خواند:
- هرچي دلم نمي خواهد به کارهاي تو مداخله کنم ومي خواهم تورا به حال خودت بگذارم، مي بينم که توفيري در رفتار تو نمي بينم. تاکي مي خواهي به اين وضع ادامه دهي؟
- متوجه منظورتان نمي شوم پدر!
- خيلي خوب، حالاکه خودت رابه نفهمي مي زني، من خوب حالي ات مي کنم. بهتر است به اين رفقايت بگويي که از مهمان نوازي مابيش از اين سو استفاده نکنند و زودتر اين بساط راجمع نمايند. خوش ندارم مردم پشت سرت پچ پچ کنند.
- نويد به فکر فرو مي رود. ابروهايش لرزش خفيفي دارند که از ديدتيزبين ارباب پنهان نمي ماند. مردجوان پيش از اين هم به دوستانش توصيه کرده بود که به آبادي هاي خويش برگردند ولي آن ها سميم تر از اين حرف ها بودند و نويد با  اين که ارباب زاده بود و قدرتمند، حريف آن ها نبود. دوستانش همچنان مصر بودند که تا تصميم نويد در باره ازدواج بازهراقطعي نشود و آن رابه اطلاع ارباب نرساند، از شورمست نخواهند رفت ونويد کنون چنان درمانده است که از دعوت دوستان خودبه شورمست به شدت پشيمان است ونمي داند چه راهي را براي خلاصي از آنان درپيش گيرد. از طرفي بيم آن دارد که دوستان ناخلفش در مورد مرگ دلاورچيزهاي به ارباب بگويند.
- حواست کجاست پسر!... دارم با توصبحت مي کنم. نشنيدي چي گفتم؟
- چه ... چرا ... پدر... شنيد. ولي ... راستش را بخواهيد... موضوعي پيش آمده که نمي دانم چطوري با شما درميان  بگذارم.
- ارباب به صورت رنگ پريده پسر جوانش خيره مي شود و مي بيند که پيشاني وشقيقه هاي اوخيس عرق شده ند و صدايش آشکار مي لرزد با اضطراب پدرانه اي، مي پرسد:
- چي شده پسرم؟... اتفاقي افتاده؟
- نويد کمي احساس راحتي مي ک ند. لبخندي مصنوعي روي لب مي نشاند ولي از بيان آنچه که درذهنش مي گذرد احساس حقارت مي کند. ارباب بارها بهترين دختران را به او پيشنهاد کرده بود تا موردشان فکر کند واگر راضي بود به خواستگاري بروند ولي نويد با غروري سرشار، باهيچ کدام از دختراني که ديده بود، ميل به ازدواج نداشت وحالا آمده بود تا پدرش بگويد که مي خواهد با زهراشنگ شنگ ازدواج کند. چقدر خفت وخاري مي طلبيد بيان چنين حرفي، بلآخره دل به دريا مي سپارد وبه زحمت شروع بهحرف زدن مي کند.
- پدر... اين بچه ها اين جا آمده اند که... آن ها فکر مي کنند من... چطوري بگويم.
- نويد يادم نمي آيد تابه حال براي گفتن حرفي اين قدر من و من کرده باشي. هميشه بي باک وصبور بودي چه مي خواهي بگويي که براي گفتنش  اين همه خودت را معذب مي کني. راحت باش. حرفت رابزن. من هميشه دوست داشتم بابچه هايم رابطه خوبي داشته باشم. الحمدالله تا حالا هم همين طور بوده!
جمله آخرش را باکنايه مطرح مي کند . لبخندي مي زند و چنان نگاهش رابه لب هاي نويد مي دوزد که گويي با تمام ذرات وجودش آماده شنيدن حرف هاي اوست. نويد نگاهش را روي گل هاي خالي  اين اطاق متمرکز مي کندوبه نرمي، مي گويد:
- من مي خواهم ازدواج کنم و اين بچه ها هم منتظر اند که شيريني نامزدي ام را...
ارباب نمي گذارد حرف او تمام شود. باهيجان خنده اي سرمي دهد و   همان حال، مي گويد:
- مبارک است. به سلامتي انشا الله. بلآخره خودت آستين بالازدي. حالا برايم تعريف کن چه  کسي را زير نظر داري؟... از آبادي خودمان است يا...
- اجازه بدهيد پدر. من اقرار مي کنم که ما با اين ازدواج موافق نيستيد. ولي اميدوارم که رضايت بدهيد  به خاطر من.
- ارباب خودش را روي فرش جابه جا مي کند و باملاميت اميدوار کننده اي، شروع به حرف زدن مي کند:
- خوب گوش کن پسرم. با اين که خيلي خوشحالم توهم مي خواهي سروسامان بگيري ولي چندنکته رابه خاطر بسپار. قبل از اين در مورد ازدواج صحبت کني، حرف هاي مرابه خاطر بسپار. هرکسي راکه تو براي همسري انتخاب کرده باشي براي من قابل قبول ومحترم است. اما چند  شرطي دارم. اول اين که دختر مورد  نظرت بايد نجيب و سربراه باشد واز خانواده اي شريف ومحترم که مطمئن  هستم با همين معيارها انتخابش  کردي ودوم اين که خوب فکر هايت را کرده باشي، تصميمت از روي عقل ودرايت باشد. نمي خواهم فردا  را ببينم که از پشيماني سرت رابه زانو مي گذاري. مثل نسيم. ببين چطوري از دست زنش به تنگ آمده  وبراي رهايي از او تلاش مي کند. يادت رفته؟...  درعشق به يلدا از مجنون هم فراتر رفته بود. چقدر بي تابي مي کرد. من با اين که آينده روشني برايش  نمي ديدم ولي چون خودش مي خواست، ديدي که  خودم رابه آب و آتش زدم تا اين وصلت سرگرفت. حالا هم که مي بينم زندگي شان دارد از هم مي پاشد  خيلي تلاش مي کنم که دوباره به هم علاقمند شوند ولي دوام اين زندگي  بسته به ميل وهدف خود آن هاست و من نمي توانم کاري انجام دهم. البته تعيين دارم که تو باهوش هستي و مي تواني براي خودت تصميم درستي بگيري.
ارباب جمله آخرش راقبول ندارد. اما براي رشد خود باوري در وجود فرزندش اين روحيه رابه او ميدهد ومنتظر مي ماند که اوحرف بزند. لحظه اي بعد، نويد با کنجکاوي، مي پرسد:
- خودشما چي پدر؟... مي دانم که ازدواج تان با مادرم اجباري بود. اين يکي چي؟
ارباب يکه دلي مي خورد. رعنا رادر مقابل خود مي بيند و احساس مي کند، چيزي در زير پوستش مي خزد. ضربان  قلبش شديدتر مي شود و چشم هايش لحظه اي از اشک حرت پرمي شوند و آهنگ صدايش مخرون و  غمزده مي شود. پس از مکثي نسبتاً طولاني، پاسخ مي دهد:
- مادرت آق بانوزن سرسختي بود. اوايل دوستش نداشتم دلم دختر ديگري رامي خواست. نه اين که عاشق کسي باشم. نه ... فقط مي خواستم باعشق عروسي کنم. اماوقتي توبه دنيا آمدي،  به زندگي ام ديگرم شدم. خيلي سعي ک ردم بامادرت رابطه صميمي وخوبي داشته باشم. درست همان طور که در روياهايم فکر مي کردم. ولي مادرت خدابيامرز زن مجباز وسر سختي بود. شوهر که نمي خواست. يک برده مطيع وسر براه مي خواست که روزي صدبار بگوش خم وراست شود. مادرت اخلاقي داشت شبيه همين زن برادرت. يلدا راکه مي بيني، او هم اوايل زندگي مان همين طور خود سر و مغرور بود ومن هم مثل نسيم در مقابلش  مي ا يستادم ولي عاقبت ديدم که از دهن به دهن  گذاشتن با او چندي عايدم نمي شوم. رهايش کردم به حال خودش. خودت هم که خوب مي داني، باعث  مرگش هم خودش بود. با مجبازي ويکرنگي سوار اسبي شد که نبايد مي شد و آن اتفاق ناگوار رخ داد...
خوب بلآخره نگفتي چه کسي عروس ما خواهد شد؟
نويد متوجه مي شود که ارباب نمي خواهد در مورد رعنا حرفي بزند. اصراري  هم به اين کار ندارد ولي عشق در چشم هاي پدرش موج مي زند ونويد به آن حسرت مي خورد.
- پدر اميد وارم خيلي پاپيچم نشوي. ولي من... من مي خواهم بازهرا  عروسي کنم.
- زهرا؟ ... کدام زهرا؟
- نويد موهاي روي پيشاني اش را کنار مي زند و باترديد و اضطراب، در حالي که حالش از گفتن اين توصيف به هم مي خورد، نام زهراشنگ شنگ را برزبان مي آورد وارباب  مات ومهبوت به او خيره مي ماند. از شوخي نويد خوشش نمي آيد و با دلخوري، مي گويد:
- من راباش که فکر مي کردم پسرم مثل يک مردمي خواهد بامن حرف بزند. خوشم نمي آيد با اين مسخره بازي ها سربه سرم بگذاري!
- ولي من جدي گفتم واصلاً هم قصد شوخي ندارم.
ارباب به فکر مي رود وبه چشم هاي پسر جوان دقيق مي شود. نويد جدي است. اين رانگاه مصمم وچشم هاي نافذ او مي گويند. لحظاتي به اين حال مي گذرد و آخر ارباب باخشم وناراحتي، مي گويد:
- اين ديگر چه حماقتي است پسر؟... مي داني چه مي گويي؟... فکر نمي کردم تابه اين مرحله از خفت وخاري برسي!
- مگر اين دختر چه ايرادي دارد؟... مگر شما نگفتيد که هرکسي رامن انتخاب  کنم براي شما محترم است خوب حالا فرد دلخواه من...
-  خفه شو، نويد. من که مي دانم باز کاسه اي زير نيم کاسه است. تو کي مي خواهي دست از اين حماقت هايت برداري.
هرچي به توفرصت مي دهم، به جاي اين که خودت را اصلاح کني، بدتر مي شوي. با اين دختر بي گناه ديگر چه بازي اي مي خواهي بکني؟... خودت هم خوب مي داني که اوبه هيچ وجه همطراز تونيست.
نويد به چشم هاي پدرخيره مي شود و باجسارت، مي پرسد:
- مگر رعنا همطراز شمابود؟
از چشم هاي ارباب آتش مي بارد وبه يک کوره آتشفشان مبدل مي شود. لب هايش رابه هم مي فشارد تابر خشم اش تسلط پيدا کند ولي چشم هايش تاجايي که ممکن است گشاد مي شوند واين چنان  نويد رابه وحشت مي اندازد که بلافاصله پابه فرار مي گذارد و از نگاه تند پدر مي گريزد. ودعا مي کند که مهمانانش اورا در آن حال بنشيند زيرا بيشتر سر به سرش مي گذارند.
نويد که مي رود، ارباب  سرش رابه ديوار تکيه مي دهد واز شدت ناراحتي سينه اش بالا و پايين مي رود وافکار هولناک ومبهمي که از آينده نويد برذهن اوهجوم مي آورند، برفشار هاي روحي اش افزوده دوستان نويد به دستور قاطعانه ارباب  کم کم آمادة رفتن مي شوند که سر وکله آقا رشيد در آن جا پيدا مي شود. وبا ارباب در خلوت به گفتگو مي نشيند. آقا رشيد همان طورکه از ميوه هاي فصل چيده  شده در ظرف مرتب دهانش را پر مي کند، پيرامون مسايل مختلف به بحث و تبادل نظر با ارباب مي پردازد. تنها وقتي ارباب  مي خواهد در مودر يلدا ونسيم با او صحبت کند، طفره مي رود و چندان تمايلي به اين گفتگو نشان نمي دهد.
- اي بابا حاتم خان، عجب حوصله اي داري. اين د�



نکته : Youth/stories1.jpg

ارسال شده بوسيله payk
 
     لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد ادبيات و هنر
· سایر مطالب نوشته شده توسط payk


پربازدیدترین مطلب در زمینه ادبيات و هنر:
است / هست‌


     امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 5
تعداد آراء: 2


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


     انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


"داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت چهارم)" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

كليه حقوق اين صفحه متعلق به پيمان ملي ميباشد
©2008 Paymanemeli

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.34 ثانیه