Paymanemeli.com
    خانه    |     جستجو    |     بهترين ها    |     مطالب ارسالی   
برابر با جمعه، 12 سنبله، 1389
     


     

     اخرین اخبار
3  بانوهاشمی نماینده ولایت کندهار: خبر مرگ من اعلام شده است
3 فرار سپنتا از نیویارک و خود نمایی و خرامیدن قریشی در امریکا
3 نامه ی اعتراضیه عنوانی اداره ی امور ریاست جمهوری
3 مردم ننگرهار خواهان قانونمند شدن حضور نیروهای خارجی گردیدند
3 انتخابات ریاست جمهوری به تعویق نمی افتد،اما انتخابات پارلمان قبل از آنست
3 چهارصد پروژه انکشافی در ولایات شمالی کشور
3 مرکز پخش تلویزیون مشترک سه کشور پارسی زبان تعیین شد
3 عضو جبهه ملی ونماینده مجلس ویزرگ قوم علیزی درقندهار کشته شد
3 سردسته گروه تروريستي در هلمند دستگير شد
3  کاروان بزرگ اکمالاتی ناتو در وردک مورد حمله قرار گرفت

[ اخبار بيشتر ]


     





Space Usage:
1.95 GB allowed
288.98 MB used
1.67 GB left
 
14%
 

 داستان: داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت سوم)
بقلم: مهسا طایع--...ارباب اين را مي گويد ونگاهش به سمت نسيم مي چرخد تبسمي مي کند و قندتوي دل نسيم آب مي شود. چند دقيقه بعد، آن ها مورد استقبال گرم  آقا رشيد و آدم هايش قرار مي گيرند....

دیدار تلخ (قسمت سوم)

بقلم مهسا طایع


ارباب اين را مي گويد ونگاهش به سمت نسيم مي چرخد تبسمي مي کند و قندتوي دل نسيم آب مي شود. چند دقيقه بعد، آن ها مورد استقبال گرم  آقا رشيد و آدم هايش قرار مي گيرند.
تنگ غروب است که مردها به خانه باز مي گردند. ميرزا نبي، اسب هارابه استطبل مي برد وارباب، آب مي خواهد که دست وصورتش را بشويد. نسيم که ساعاتي قبل شادوشنگوي بود، حالا چنان رخموو عصباني است که هيچ کس جرأت نمي کند، بپرسد در حبسه خواستگاري به چه نتيجه اي رسيده اند. نسيم حالت فرمانده  اي را دارد که درجنگ شکست سختي خورد ه و قشونش متلاشي شده اند. سرش به سمتي خم شده ومي رود  که در خلوت اطاقش، تنها بمانده اوکه بادنياي از شور وشوق واميد به خانه اقا رشيد رفته بود، حالا خبر نوميدي تلخ، احساس  ديگري ندارد. ارباب وضو مي گيرد. نماز مي خواند واز سکوتي که برفضاي خانه حاکم است رنج مي برد. فرشته بالباسي مرتب وموهاي شانه زده، درحالي که عروسک قشنگي به دست دارد، به کنار پدر مي آيد ولي ارباب حالي  وحوصله بازي کردن با اورا ندارد ودخترکوچک خيلي زود اين موضوع  را در مي يابد و پدر را تنها مي گذارد. مستخدمين هم آهسته مي روند و مي آيند. صدايششان در نمي ايد. بلآخره سفره شام پهن مي شود. فرشته غذايش را مي خورد و سالا اورا مي برد که  بخواباند. ارباب جاي خالي نويد ونامي را احساس مي کند. نسيم هنوز از اطاقش بيرون نيامده و فانوسي هم در اطاقش روشن نيست. ارباب چراغ را بر مي دارد وبه سمت اطاق او مي رود. درب با صداي خشکي ازهم باز مي شود ودرتاريکي مطلق اطاق که اکنون نورفانوس بدان راه پيدا کرده است، چشم هاي نسيم برق مي زنند.
- نسيم، پسرم، چرا مي نمي آيي شام بخوري؟... سفره نيم ساعتي هست که پهن شده.
- اشتها ندارم پدر. حالم خوش نيست.
- اين قدر زود خودت را باختي؟... مرد بايد سختي بکشد. نا اميدي چيزي بدي است. آدم را نابود مي ک ند.
- اگر آدم سرسوزني اميد داشته باشد، مي تواند باسختي ها مقابله کند ولي ديديد که آقا رشيد به کلي جواب مان کرد. مگر آن که شرط اش راقبول کنيم. که آن هم...
نسيم حرفش را قطع مي کند وارباب مي رود فانوس را روي طاقچه مي گذارد وبه مخده تکيه مي دهد. وبه نرمي ، مي گويد:
- نمي دانم چي توي سر رشيد مي گذرد. ده برابر آنچه  رسم ورسوم ماست، مهر دخترش مي کنم، مي گويم بهترين خانه رادر شهر برايش مي خرم. بهترين عروسي را مي گيرم، بازهم قبول نمي کند. او مي خواهد از علاقه توبه دخترش سو استفاده کند. بعد درحالي که لحن صدايش تغيير مي کند و تندتر وعصبي تر مي شود،  ادامه مي دهد.
- دلش مي خواهد، من چوب جراح  به ملک واملاکم بزنم. همه را بگذارم واز اين جابروم. آخر کجاي اين حرف شدني است. تو بگونسيم، من بد با او صحبت کردم؟... کوتاهي کردم؟
- نسيم منصفانه، پاسخ مي دهد:
-  والله، نه . من هم دارم به اين نتيجه مي رسم که آقا رشيد فقط مي خواهد ما از اين جابرويم حالا برهر قيمتي که شد. بيچاره زنش خيلي سعي دارد که طرف مارا بگيرد ولي او آدمي نيست که به حرف زن گوش دهد.
- گردنبندي راهم که يادگار مادرت بود، پيشکش يلدا کردم ولي آقا رشيد آن را پس داد. مي داني نسيم من آدمي نيستم که جلوکسي سرخم کنم. وبگذارم هرکسي هر غلطي دلش مي خواهد بکند. رشيد آدم سرشناسي است من اين راقبول دارم ولي حق ندارد با ما اين طوري تاکند. من مي گويم چندصباحي به آن ها بي محلي کن  تا حساب کار دستشان بيايد.
- اگر آن وقت اوضاع بدتر شدچي؟
- نمي شود. مطمئن باش. اين قدرهم غذانگير. بلآخره هرچه قسمت باشد، همان مي شود. تودوسال است که کار وزندگي ات شده يلدا. به خاطر او حاضر نشدي بري شهرودودرست را بخواني . کارهم که نمي کني.
يکي جوري خودت را مشغول کن. من نمي گويم فکر اين دختره را از سرت بيرون کني ولي اين طوري هم درست نيست. توپسر اربابي. شخصيت و آبروداري. نبايد انگشت نماي مردم شوي. حالا بلند شو برويم سر سفر. غذايخ کرد. فردا بايد بفرستم پي نويد ونامي. اين جوري ديگر دلم طاقت نمي آورد.
- گمان نکنم تاحالا آلا      مانده باشند. به يقين رفتند ساري.
- نمي شود که همين طوري دل برگردند. بايد بيايند شرخانه وزندگي شان.
گفتگوي ارباب ونسيم ، درهمين جا خاتمه مي يابد وساعتي بعد هردو مرد باافکاري اشفته به رختخواب هايشان  پناه مي برند. ارباب روزهاست که ديگر نمي تواند از فکر وعنا بيرون بيايد. از همين روست که احساس  پسر جوانش  رابه خوب يدرک مي کند.
پاييز فرار ميرسد. و شورمست چنان چهره زيباي به خود مي گيرد که ساکنين اش بهار راهم از خاطر مي برند. باران مي بارد، زمين هاگل آلود است. هوا ابري است  ولي همه رينه ها تصوير هاي قشنگ طبيعت  اند. و مژده بهاري خوش رابه ارمغان مي آورند.
ارباب تازه از ساري برگشته است وبه صورت اتفاقي صحبت هاي ميرزانبي وقدرت رامي شنود. که گويي در مورد نه نه سکينه ودخترش صحبت مي کنند. ميرزانبي، مي گفت:
- خدا را شکر بلآخره حرف اين دختره از سرزبان  هاجمع شد. بيچاره نه نه سکينه چه زجري مي کشيد.
- ولي من مي گويم حالا غصه هاي زن بيچاره بيشتر مي شود. دخترش رامي برند آبادي ديگري واد نمي داندکه چه بلاي سررعناي زبان بسته مي آورند.
- همين چندجمله کافي است که ارباب راتاسرحد جنون کلافه وعصبي کند. از کنار ميرزانبي وقدرت  مي گذرد و لي چشم هايش جايي رانمي بيند. پس براي رعنا خوي ستگار آمده. شايدهم کارتمام شده باشد. ارباب که نمي تواند اين سوال را از آدم هايش بپرسد. اومرد تو داري است. خيلي کم پيش مي ايد که احساس اش را بروز دهد. ولي اين بار آرام وقرار ندارد. ارباب براين باوراست که اگر از رعناچشم بپوشد برخودظلم کرده است. زيرا حالا دختر رويايي اش را مقابل خود مي بيند وقدرت آن را دارد که اورا عروس خود کند. دختري که نگاه مهربان اوهم رازي در خودنهفته دارد که پيش از صدزبان گويا، براي ارباب حرف  دارد. دختري که همه عمر عذاب کشيده وحالا دست گرمي مي خواهد که نوازشش دهد وبه او عشق بورزد وبه چشم يک انسان کامل نگاهش کند. ارباب رعنا رامي خواهد. باکي از حرف مردم ندارد. فقط به خاطر پسرهايش است که واهمه مي کند و مي ترسد که مبادا آن هافي لفت کنند.  اماديگر نمي تواند تحمل کند. اسبش را سوار مي شود وبه گورستان مي رود. آن جا بر مزار پدرش مي نشيند، به روح او دعا مي فرستد وبعد به سراغ آق بانو مي رود. اشک برپهناي صورتش مي غلتد. بادسردي  مي وزد واسب را پريشان مي کند. ارباب  از روح آق بانو اجازه مي گيرد که براي فرشته مادري انتخاب کند. البته اگر تا حالا کار تمام نشده  باشد.
نيم ساعت بعد نه نه سکينه با ديدن  ارباب پشت درب کلبه اش تکاني مي خورد وبا الواپسي مي پرسد:
- خاک بر سرم ارباب. اتفاقي افتاده که شما اين جا آمديد؟
- اين چه طرز خويش آمد گويي است نه نه سکينه. تو ازهمه مهمان هايت اين طوري استقبال مي کني؟
نه نه سکينه خنده کوتاهي مي کند. سلام بلند بالاي تقديم ارباب مي کند وبادستپاچگي اورابه داخل کلبه خويش دعوت مي کند. ارباب همان جا کنار اسبش مي ايستد. نگاهي به اطراف مي اندازد ومي پرسد:
- شاه غلام کجاست؟
- نمي دانم آقا. همين نيم ساعت پيش اين جابود. حالا بفرماييد تو.  يک ليوان چاي براي خوردن پيدا  مي شود.
- شنيدم  دخترت را عروس کردي. مبارک باشد انشا الله.
- اي ارباب جان. چه مبارکي. من اگر شانس مي داشتم که دخترم اين طوري نمي شد. همين حالا اگر او  صدايتان رامي شنويد، آنقدر ها هم بي ادب نبود که نيايد وعرض ادبي نکند.
- کاري به کارش نداشته باش. خواست خدا همين بوده. حالاطرف کي هست؟
- بعد سال وماهي هم که براش خواستگار آمده، هرچي حالي اش مي کنم، خودرا به نفهمي مي زند. يک مردي آمده که پايش فلج است. دوتا زن هم دارد. ولي وضعش چندان بدنيست. مال آبادي هاي پايين است.
ارباب به فکر مي رود وبلآخره بازحمت مي گويد:
- نه نه سکينه، من... چطور بگويم؟... من خاطر رعناي تو اي  مي خواهم. اگر رخصت دهي وباشاه غلام هم صحبت کني، مي آيم خواستگاري اش.
نه نه سکينه چندبار پلک هايش را به هم مي زند. يکي دوقدمي عقب مي رود وخودرا به تنها درختي که ساليان  اوست تکيه مي دهد. ارباب  با نگراني نگاهش مي کندو، مي پرسد:
- چي شدنه نه سکينه، من  حرف بدي زدم؟... ناراحت شدي؟
- جسارت است ارباب. من نفهميدم شما چي گفتيد؟... پيري وهزار علت. گوش هايم سنگين شده اند.
- گفتم  که نه نه سيکنه. اگر راضي باشي، خواستگار دخترت هستم.
- اوه!
- پيرزن  ناله خفيفي سر مي دهد واز حال مي رود. ارباب به سويش مي رود و سعي دارد که اورا به هوش آورد. درهمين گيرودار، رعنا هم سراز کلبه بيرون مي آورد وقبل از آن که متوجه مادرش  بشود، چشم هاي سحرانگيزش رابه ارباب مي دوزد وارباب  به تندي ، مي گويد:
- پرا ايستاده اي وتماشا مي کن. آب بياور. مي بيني که مادرت از حال رفته.
- رعنا مي رود آب مي آورد. وارباب  تازه متوجه مي شود که سررعنا دادکشيده. خجولانه نگاهش مي کند و رعنا برصورت مادرآب مي پاشد و برقلب ارباب آتش.
- ساعتي بعد که شاه غلام هم از ماجرا خبر داده ميشود، حالش بهتر از نه نه سکينه نيست. بادرماندگي زنش رانگاه مي کند و باترديد، مي پرسد:
- تويقين داري که ارباب رعنا رامي خواهد. توکه هميشه گيج هستي، شايد اشتباهي به گوشت رسيده باششد.
- حرف ها ميزني مرد. دوبار حرفش را تکرار کرد. باورت نمي شود، بروخودت بپرس!
- چي بروم بگويم؟ ... بپرسم ارباب جان تودخترم رامي خواهي؟... با اين همه دبدبه وکببه و اسم و آوازه، آمدي که دختر کرولال مرا عروس خانه ات کني وبه جاي آق بانوبنشاني. اق بانو که صدتامثل رعنا را لنگ کفش خودهم حساب نمي کرد.
رعنا گويي مي داند که پدرش چه مي گويد. غمگين مي شود و باحالتي زار، سرروي شانه اش خم مي کند. ونه نه سکينه سرش را آهسته مي جنباند و بي تابي مي کند. رعنا خوب مي داند که چه ماجرايي پيش آمده است. باورش نمي شودکه ارباب خان سوادکوهي از او تقاضاي ازدواج کردهن باشد. غرق افکار خويش است که مادر به او پرخاش مي کند:
- بلند شو برو شيرگوساله را بدوش!
ورعنا بلافاصله سطل را برمي دارد وبه طويله  مي رود. شاه غلام شانه اش رابه بالش تکيه مي دهد واز نه نه سکينه مي خواهد که قلياني  براي او آماده کند. وقتي دود تنباکو در فضاي نسبتاً  تاريک کلبه پخش مي شود، نه نه سکينه، سکوت ابهام آميز حاکم برفضاي  کلبه را مي شکند و شاه غلام رامورد خطاب، قرار مي دهد.
- مرد، مي خواهي چکار کني؟ ... جواب ارباب راچه مي دهي؟
- نمي دانم . ولي من که باور نمي کنم ارباب از ته دل اين حرف راگفته باشد. نا سلامتي ارباب اين جاست.  سن وسالي از او گذشته شد تا پسرجوان دارد. شش ماهي بيشتر از مرگ زنش نمي گذارد. محال است که او قصد  تجديد فروش را داشته باشد.
- پس چرا رعنا را خواستگاري کرده؟
- من که مطمئن هستم دلش به حال رعنا سوخت. وقتي باخبر شده که ما مي خواهيم کجا اورا شوهر بدهيم، دلش  به رحم آمده واورا براي خودش خواستگاري کرده. با آقايي که ارباب دارد. هرکاري ازش بر مي آيد.
- اگر اين طورکه تو مي گويي باشد، بايد به اونه بگويم.
- شاه غلام قليان را به کناري مي گذارد ودرحالي که خودرا به همسرش نزديک مي کند، باشتاب مي گويد:
- مبادا تو حرفي بزني. ما نشنيده مي گيريم. اگر هم ارباب  دوباره حرفي زد، من خودم جوابش را مي دهم. از او تشکر مي کنم که به فکر مابوده. همين وبس. رعنا لقمه اونيست. اگر هم ارباب زن مي خواهد بايد لايق خودش راپيدا کند.
روزها مي گذرند واواسط پاييز است که خبر آمدن مهمان هاي به خانه شاه غلام. ارباب  را دلنگران مي کند. خيلي زودمتوجه مي شود که آن ها خواستگارهاي رعنا هستند. کج خلق وعصبي به سراغ چوپان وفادارش مي رود و اورا در حالي که ني مي زند و گوسفندها دورش خيمه زده اند، مي يابد. صداي سم اسب، شاه غلام رابه  خود مي آورد ونواي دلنشين ني اش قطع مي شود. به احترام ارباب  به پا مي خيزد وکلاه نمدي اش را از سر بر مي دارد.
- سلام ارباب.
- چه سلامي شاه غلام؟
- ارباب اين را مي گويد ولذا لب پايين مي پرد. مقابل شاه غلام مي ايستد اورا مورد خطاب، قرار مي دهد.
- بازکه سروکله اين خواستگارها اين جا پيدا شده. مگر نه نه سکينه به تو نگفته بود که من رعنا اي خواستگاري  کردم، اگر هم دوباره حرفي به ميان نيامد، براي اين بود که پي فرصتي بودم تا کار را يکسره کنم.
- ارباب جان، شما هميشه بزرگوار بوديد ومن هم        شماهستم. ولي ديگر نمي خواهد به خاطر خيرخواهي  خودتان را به درد سر بيندازيد.
- خيرخواهي؟
- باور کنيد ارباب جان، رعناي من لايق خدمتکاري شما راهم ندارد. چه رسد به اين که ...
-  زبانت  را گاز بگير مرد. چرا در مورد دخترت اين طوري فکر مي کني. بعدش هم، من خوش ندارم کسي به جاي من تصميم بگيرد. اگرمن لايق نيستم، حرف جداگانه ايست.
- اي واي ارباب جان، خدا مرا بکشد اگرچنين فکري داشته باشم. همه زندگي ام فداي شما. من فقط مي خواهم بدانم، چرالايق خودتان کسي را پيدا نمي کنيد؟
- رعنا دختر لايقي است. توهم زودتر خواستگارهايشش را رد کن.
ارباب عزم رفتن مي کند که شاه غلام برترديدش  غلبه مي کند و بخواکنان ، مي پرسد:
مي دانيد که رعناي من کرولال است. با او مي خواهيد چطوري سرکنيد؟
ارباب  نه تنها صداي اورا مي شنود که آهنگ غمگين صداي اونيز قلب ارباب را مي لرزاند. دردپدري که سال ها رنج کشيده ونواي ني اشش تمام اين غصه هارا متبلور مي کند. ارباب زير لب مي گويد: "خدا بزرگ است" و مي رود. او که مي داند بافي نفت شديد پسرهايش مواجه خواهد شد، بهتر مي داند که کار را يکسره  کند و اين درد عظيم رابه جان بخرد.
بعداز شام وقتي پسرها هرکدام بلند مي شوند تابه اطاق  هاي خودشان بروند و فرشته هم روي  زانوهاي پدر به خواب رفته است. ارباب ازپسر  ها مي خواهد که چند لحظه ا ي گوش به حرف هاي او  بسپارند. نويد با دلواپسي چشم به پدر مي دوزد و بيم آن دارد که مبادا پدر فهميده باشد که جديداً  اوچه دسته گل هاي رابه آب داده است. نسيم اميد وار است که ارباب در مورد او ويلدا حرفي به ميان  آورد ونامي انتظار دارد که پدر بارفتن اوبه خارج از کشور موافقت خويش  را اعلام کند. وتمام  اين روياها  با شنيدن حرف هاي که ارباب به زبان مي آورد،  نابود مي شوند.
- مي خواهم خيلي راحت با شما ها حرف بزنم . مي توانستم بعداز اين که کار تمام شد، شما رادر جريان بگذارم ولي اين حق مسلم شماست که بدانيد من به زودي بادختر شاه غلام عروسي مي ک نم واورا به اين خانه  مي آورم.
لحظه اي چنان سکوت سنگين وهراس آوري به جان بچه ها مي افتد که کم مانده است غش کنند وازحال بروند وارباب  که انتظار چنين حالتي را داشته است به بچه ها لبخند مي زند وبه نرمي، مي گويد:
نگران نباشيد. من اميدوارهستم اوضاع بهتر از اين شود.
نامي  که هنوز خام است ونمي تواند قضايا را به خوبي درک کند، به خنده مي افتد و درهمان حال، مي گويد:
- عجب کلکي هستي پدر. پس عاشق شده بودي وبه ما نگفتي. خوب مبارکا باشد.
- خفه شو نامي!
ما فرياد نسيم ارباب هم تکان مي خورد. چه رسد به نامي که ديگر رنگ به چهره ندارد و خ ودش راجمع و جور مي کند. نسيم بلند مي شود و در حالي که در مقابل پدر جبهه گرفته است، باپرخاش مي گويد:
- چشم ماروشن پدر. به به . ديگر از اين بهتر نمي شود. حالا ديگر به سال مادر ماهم صبر نمي کنيد. وزن مي گيريد؟... به جاي آقا بانو مي خواهيد دختر چلاق شاه غلام را نسبتاني؟
- نسيم مؤدب باش!
- هه !... مؤدب. آدم قيامت به پاکند کم است. مرا باش که فکر مي کردم پدرم دستي براي  بچه هايش بالا کرده است. ما چطور مي توانيمو آرام باشيم؟... کاش مي مردم واين حرف ها را نمي شنيدم.
حالا هم خلص کلام پدر. مگر ما بميريم که کسي ديگري به جاي مادرما در اين اطاق بنشيند.
بلافاصله نويد هم به سخن مي آيد اما لحن او زير کانه وموزيانه است.
- تند نرو نسيم. به ما چه که پدر مي خواهد باکي ازدواج کند و چرا اين کار را مي کند. ماهم شرطي داريم که اگر پدر قبول کند، همين فردا برايش مطرب خبر مي کنم.
- شرط ؟... پسرهاي من چه شرطي براي من دارند؟
- ازباب اين را مي پرسد ولي به شدت دلخوا است. از طرفي نمي خواهد ناراحتي  اش را بروز دهد ومنتظر مي ماند تا نويد حرف بزند.
- قبل از اين که صيغه عقد جاري شود، بايد سهم ارث هرکدام از ما پرداخت شود. تا به کار و زندگي خودمان برسيم وگورمان را از اين جا گم ک نيم.
ارباب مکث کوتاهي مي کند. نه اين که بهحرف هاي نويد فکر کند. باخشم نويد را نگاهي کند وهم چون پلنگ زخمي مي غرد:
- چند باربه تو گفتم که دوست ندارم، ديگر دراين مورد حرفي بشنوم. اگر واقعاً  طالب ارثيه تان هستيد، چرا دست به يکي نم ي شويد ومرا نمي کشيد؟... شما که هر کاري مي کنيد. اين يک کار را ديگر چرا انجام نمي دهيد؟
نويد با اوقات تلخي، مي گويد:
- والله من نمي دانم. شما مادرم رانمي خواستي. چرا با پسرهايت اين قدر دشمني مي کني؟... من نمي دانم اين چه حکمتي براي شما دارد که ما بايد تمام عمرمان را همين جا سرکنيم، آخر بابا ماچند بار به دنيا مي آييم وچند بار جواني مي کنيم؟
- مگر من جلو شما را گرفته ام. راه تان رادرست برويد که من هم دستتان را بگيرم. همين حالا بگو که مي خواهي  در شهر براي خودت کار وکاسبي اي راه بيندازي تا اگر شد، من گليم زير پايم را بفروشم، بندوبساط تورا  آماده کنم. ولي وقتي پول را براي عياشي وخوشگذراني مي خواهي، من يک صناي هم به تو نمي د هم.
در مورد نسيم ونا مي هم خودشان زبان دارند که حرف بزنند، تو نمي خواهد وکالت همه را داشته باشي.
- به هر حال گفته باشم پدر. من نمي گذارم آب خوشي از گلوي کسي پايين برود. به خصوص  آن دختره اولي که توي طويله به دنيا آمده وهمان جا بزرگ شده. نمي توانم تحمل کنم که بيايد وبه جاي مادرم به مخره تکيه دهد.
وبازبان لاش به اين و آن دستور دهد.
ارباب  مقابل نويد مي ايستد و سيلي صدا داري به او مي زند. اين دومين باري است که نويد چنين دردي را بر صورتش احساس مي کند وشعله هاي خشم ونفرت در وجودش فروزان تر مي شود وتخم انتقام جويي رادر دلش مي کارد.
ارباب به احترام روح آق بانو تا بهار صبر مي کند و پس از آن دريک روز باراني که شورمست خرمني ا ست از گل وسبزه و طراوت ونم باران و چنان لايحه دلپذيري  هوارا پر کرده است که  مردگان را نفس دهد و زندگان را شورمستي وهلهله  وجواني، کنار پنجره بزرگ اطاقش مي ايستد و چشم براه عروسش مي دوزد. مستخدم هاي خانه ارباب  دررفت و آمد اند وزن ها لباس هاي  رنگي وقشنگي به تن کرده اند و برچشم هايشان سرمه کشيده اند. عطر خوش غذا در فضا با بوي  سحرانگيز عود و اسفند درهم آميخته وبردلواپسي ارباب چنگ مي زند. او با اين که چنين لحظه اي را سال ها دررويا هايش جستجو مي کرده است اکنون اندوهگين نيز هست. زيرا نويد ونسيم که از مقابله  با او نتوانسته اند به جايي راه يابند، صبح زود راهي آلاشت شده اند و پدر مقدر ومهربان آنان  با اين که اکنون عروسش را مي بيند که سوار بر ا سب وارد محوطه شده وهمراهان نيز در پيرامونش  حلقه بسته اند، دلنگران  فرزندان اش است و چشم هايش پراشک اند. اهالي شورمست  به اين نتيجه رسيده اند که ارباب  به خاطر ترحم رعنا را به زني گرفته وديگر سوالي در ذهن شا نمي چرخد.
 ولي ارباب باقلبي  مملو از عشق به استقبال عروسش مي رود ووقتي اورا درخانه اش مي بيند، آق بانو را به خاطر مي آورد وگريه اش مي گيرد. ارباب مدتي در اطاقش تنهاست و چنان غرق افکارش که حتي صداي هلهله  وشادي  که در بيرون غوغا به پا کرده است وجوان ها به بهانه عروسي ارباب رقص و پايکوبي مي کردند، نمي شنيد.
به به شاه داماد مبارکا باشد. چه بي خبر عروسي راه انداختي. منتظر بودم براي نسيم.
دستي بالاکني. خوب آسيا به نوبت. حق داشتي، هنوز جوان هستي ونبايد تا آخر عمر تنها بماني.
ولي نمي دانم چرا خانواده شاه غلام را براي وحصلت برگزيدي؟... يک اشاره مي کردي تامن بهترين دختر فاميل مان را نشانت مي کردم.
ارباب باگلايه، مي گويد:
- يکي راکه ما نشان کرديم. مارا لايق نديدي  وجواب مان کردي.
- اي حاتم خان. خودت نم يخواهي، من که نمي توانم دخترم را سوار قاطرکنم وبه خانه ات بفرستم. چرانيامدي پي اش. رفتي وپشت سرت راهم نگاه نکردي. من اگر حرفي هم زدم به خاطر اين  بودکه يقين حاصل کنم چقدر به دخترمن ارزش قايل هستي. يلدا هم مي خواست بداند که نسيم چقدر دوستش دارد.
- خوب نتيجه؟
- آقارشيد متوجه نگاه زيرکانه ارباب مي شود و باخنده مي گويد:
- مهمان ها مي خواهند ارباب  شان رادر کنار خود ببيند. خوب نيست اين جا بماني. يک شب مفصل باهم صحبت مي کنيم. راستي داماد من کجاست؟
- نمي دانم.
آقارشيد ديگر حرفي نمي زند وهر دو روي صندلي هاي ايوان مي نشيند وبه تماشاي جوان ها مي پردازند. ارباب هنوز رعنا را نديده است. وعجله اي هم ندارد که نقاب عروسش را باز کند.
تاوقتي که شب حاکم مي شود، اهالي شورمست همان جايند وتنگ غروب  متوجه مي شوند که ارباب درخانه نيست. زيرا اسبش هم در اسطبل نيست. به هر حال براي اهالي روزخوبي بوده وحالا همه با خاطره خوشش به خانه هايشان مي روند. فارغ از حال رعنا که گوشه اطاق نشسته واز شدت ترس واضطراب مي لرزد. غافل از ارباب که ساعت هاست به صحرا رفته و آن جا به آينده مبهم خويش مي انديشد وغافل از نويد ونسيم که در آلاشت باکريم خانه دور کرسي نشسته  اند واز شدت خشم وناراحتي خون خونشان را مي خورد.
شبي است که ماه پيکر مرمرينش رادرآغوش ابرها رها مي کند وانوار صدف گونه اش کمتر  زماني است که شانه هاي درخت هارا نوازش دهد وارباب در صحرا کنار جوي آب نشسته  وزمزمه دلنشين آب آرامش مطبوعي اورا به اوهديه مي کند. مي داند که شب از نيمه گذشته است ولي نمي داند چگونه به خانه اش برود. چطور با او مواجه شود وبه اوکه نه مي شنود ونه مي تواند حرفي بزند،  چگونه حرف بزند، البته خوب مي داند که زبان عشق فراتر از اين حرف هاست. شيهه اسبش اورا به خود مي آورد وعزم رفتن مي کند.
در خانه اش جز فانوس هاي که مثل هميشه برستون هاي چوبي ايران آويزان هستند، چترديگري انتظارش را نمي کشد. وقتي از مقابل اطاق  بزرگ مي گذرد و پنجره هم چشمش به رعنا مي افتد که غريب ومحزون سربه ديوار تکيه داده است، صداي سار او مهگل را مي شنود که باهم  گفتگو، مي کردند:
- معلوم نيست ارباب تا حالا کجاست وشب دامادي اش چرا افرادي شده.
- بيچاره ارباب، آن از خانم بزرگ که دمار از روزگارش در آورد، اين هم از اين دختر که زبان ندارد دوکلام با ارباب  بيچاره حرف بزند.
ساراکه جوان تر است، خنده کوتاهي مي کند و باشيطنت ، مي گويد:
- بيا کمي تمرين کنيم که بازبان اين بنده خدا حرف بزنيم. حالا معلوم نيست چي توي دلش مي گذرد که نمي تواند به زبان بياورد.
ارباب آه بلندي مي کشد و مي داند که همسر جوانش بايد زجر زيادي بکشد ولي سعي دارد اورا خوشبخت کند.
قدم به اطاق مي گذارد و سارا و مهگل هردو به پا مي خيزند وبلافاصله اطاق راترک مي کنند. رعنا نه از بي ادبي که پيداست از شدت اضطراب  ودلواپسي نمي تواند حتي پلک هايش راحرکت  دهد چه رسد به اين که به احترام ارباب  به پاخيزد. ارباب حالت اورا به خوبي درک  مي کند، زيرا خودش هم حال بهتري ندارد. به ياد روزهاي جواني ا مي افتد که با ازدواج با آق بانو همه آرزوهايش به بادرفتند وهيجان زندگي دراومرد. ولي حالا احساس  جواني مي کرد. وهمان عشق  سوزان در قلبش شعله مي کشيد. چند لحظه بعد نزديک  به رعنا روي زمين نشست و برچشم هاي سحرانگيز او خيره شد و تبسم  آرامش بخشي نشان او داد.
خيلي خوش آمدي. لازم نيست نگران چيزي باشي. حرف هاي مان را مي گذارم براي بعد چپه؟... چرا مي لرزي؟
رعنا نزديک است که از حال برود ووقتي نرمي دست ارباب را بر روي انگشتانش احساس مي کند، نفس اش بند مي آيد. وارباب  با مهرباني، مي گويد:
مي دانم که تو حرف هاي مرا مي فهمي. اصلاً  هم دلم نمي خواهد با اشاره با تو صحبت کنم. من تو را دوست  داشتم که شوهرت شدم. و دلم مي خواهد زن خوبي برايم باشي.
ارباب  مي د اند که رعنا لحظات پرهراسي راپشت سر مي گذارد. لبخندي نشانش مي دهد و از اطاق بيرون مي آيد وبا تعجب سارا ومهگل رامي بيند که پشت در ايستاده اند. برخشمش غالب مي شود وبه نرمي، مي گويد:
- شب را کنارش بمانيد. من مي روم استراحت کنم.
چند روز بعد ارباب  با ميرزانبي به پل سفيد مي رود. با اين که قصد دارد به شرکاي تجاري اش سري بزند، ته دلش مي خواهد که براي نه نه سکينه وشاه غلام هديه بخرد ونيز براي خريد جند قواره پارچه زيبا براي رعنا وفرشته مغازه ها را از نظر مي گذراند. بلآخره خريدهايش را انجام  مي دهد و قبل از آن که ميرزانبي به حساب وکتاب هارسيدگي کند، ارباب به تنهايي راهي شورمست مي شود. خورشيد روبه زوال است که اوبه خانه اش مي رسد و باکمال  تعجب حضور مهمانان زيادي رادر خانه اش متوجه مي شود. نويد ونسيم به استقبالش مي ايند، خنده رو و شادمان. وارباب به آغوشي باز فرزندانش رابه کنار مي گيرد. وباديدن کريم خان که تمام اين وتبارش راجمع کرده وبه شورمست آمده بود، نمي تواند بر کنجکاوي اش  غلبه کند ومصرانه، مي پرسد:
- چي شده کريم خان؟... دل به دريا زدي وبا خانواده ات اين جا آمدي. مي داني چند سال است آن هارا به شورمست نياورده اي؟
- آمديم مبارکي عروسي ات. توکه معرفت نداشتي لااقل دعوت مان کني. اگر اين بچه ها هم به من خبر نمي رساندند، شرمنده ات مي ماندم که به تبريکي نيايم.
- کنايه مي زني خان!
وهردو براي در آغوش گرفتن هم بازو مي گشايند وهر دوخوب مي دانند که اين بازي ها نمي تواند  براختلاف نظرهاي آنان سرپوش بگذارد. نسيم با اين که نمي تواند نقشش رابه خوبي ايفا ک ند بازو به بازوي ارباب مي ايستد واورا مورد خطاب قرار مي دهد:
- تارسيدن ماکه صبر نکردي پدر وپلوي عروسي را نوش جان کردي. فردا بايد يک جشن حسابي بگيريم. زن هاي دايي کريم خيلي از رعنا خانم خوشش شان آمد.
- جشن بعدي ديگر براي توست. خبرهاي خوشي برايت دارم نسيم!
- اوه، راست مي گويي پدر. چه خبر شده؟
کريم خان چشمه غره اي به نسيم مي رود که از چشم ارباب پنهان نم يماند و بلافاصله نسيم حالت چهره اش را تغيير مي دهد وارباب  بازيرکي نخستين خطر از نقشه راکه کريم خان براي  او وپسرانش طرح کرده است،  مي خواند.
واما کريم خان که سه بار ازدواج کرده وهر سه زنش را زير يک سقف آورده است، سرسوزني نمي تواند به ازدواج ارباب اعتراض کند ولي کنايه ها ونيش زبان هايش ارباب  را آزار مي دهد.
گرچه آن ها رانديده  ونشنيده مي گيرد ولي فرصتي را مي طلبد تا پاسخ گستاخي هاي اورا بدهد. ارباب  بيش از هرچند نگران رعناست که هنوز راه اطاقش را بلد نشده وخودرا درميان مهماناني مي بيند که خريدارانه نگاه مي کنند وتمام حرکات ورفتار اورا موزيانه زير نظر دارند.
آنچه که ارباب را شگفت زده مي کند، اين است که نسويد و نسيم رفتاري متفاوت با آنچه خصلت آنان بوده وهست، پيشش گرفته اند و بانرمي ولطافت خاصي با او برخورد مي ک نند. کريم خان ارباب  را به کناري مي کشد و، مي گويد:
- پاي اين بچه هاکه به آبادي رسيد، فهميدم چه خبر شده، از قبل هم حدس هاي مي زدم.
- ازکجا، من که حرفي باتونزده بودم.
- ارباب جان، ما خودمان اين کاره ايم. ازبچه ها تعريف مي کردم، مثل دوکوره آتشفشان بودند. کاردشان مي زدي خون شان رانمي آمد. ترسيدم بلايي سرشان بيايد يا اين که خداي نخواسته فکرهاي شيطاني اي به کله شان بزند.
- چه مي خواهي بگويي، کريم؟
- اين بچه هارا آرام شان کردم. گفتم که تو کار بدي نکردي وحق مسلم ات بوده که تجديد فراش کني.
- خوب؟
کريم خان که مي داند ارباب  گول چاپلوسي ها وزبان چربي هاي اورا نمي خورد، باخلق تنگي، مي گويد:
- اي بابا نشد ما باتو دوکلام حرف حسابي بزنيم. همه اش با بدبيني نگاهم مي کني. حاتم خان اين بجه هاست جوان اند. خام اند. گرفتار هيچ قيد وبندي هم نيستند، هواي شان را نداشته باشي، کار دستت مي دهند.
- ارباب دستش را روي شانه کريم خان مي گذارد وبي آن که پاسخي براي اوداشته باشد، از کنارش مي گذرد وکريم خان سبيل هايپهن اش را با انگشت مي چرخاند. ورفتن ارباب را تماشا مي کند درحالي که چشم  هايش پر از نفرت اند.
- همان شب اول که مهمان هاي ارباب  دوريک سفره رنگين در اطاق بزرگ، زانو به زانوي هم نشستند. ارباب نگران حضور رعنا است يکي دوباري به سراغ او مي رود، از شيشه پنجره نگاهش مي کندکه زيبا و معصوم برديوار تکيه زده است وچشم هايش منتظر به نظر مي رسند. ارباب باچشم هاي اوحرف مي زند ورعنادلش نمي خواهد در جمع آنان حضور يابد. اگر با اوحرفي بزنند که مجبور باشد پاسخ  بگويد وحرکتي انجام دهد که موجب خنده آنان و شرمساري ارباب شود چي؟
کريم خان درحالي که لقمه اي بزرگ  بر مي دارد، بادهانيپر، ارباب رامورد خطاب  قرار مي دهد:
- اين تازه عروس شما نمي خواهد با ماشام بخورد؟ ... پس چرا نمي آيد؟
نويد از جا بلند مي شود که من مي روم صدايش کنم وارباب نگاهي به مهمانان مي اندازد که از چشم هايشان شرر مي بارد واز حرف هايشان کنايه و لحن شان هم تمسخر آميز است. نويد برمي گردد. متاصل است وهمان جا کفار در مي ايستد. درجواب کريم خان که مي پرسد  توهم نتوانستي راضي اش کني که اين جا بيايد؟ ، مي گويد:
- من بهش اشاره مي کنم که بيا، مي رودپشت صندوق ها مي نشيند.
- وخدا مي داند که نويد به اوچي گفته که بيچاره از ترس به پشت صندوق ها پناه برده است، با شنيدن حرف هاي نويد  همه يک صدا به خنده مي افتند وبيش از همه قهقه هاي جگرخراش کريم خان است که حوصله ارباب را سر مي برد مي تواند بافريادي بلند همه راخفه کند وسرجايشان بنشاند ولي او مي خواهد مدارا کند. به ساراکه منتظر فرمان ايستاده است اشاره مي کند ولحظه اي بعد رعنا وارد اطاق بزرگ مي شود، درحالي که هنوز خنده هاي بلند کريم خان درفضاي  اطاق پخش درست. باورود رعنا که به احترام سرش راخم کرده است، او هم ساکت مي شود وبا شگفتي حرکات مؤدبانه وبزرگ  منشانه اورا تماشا مي کند. که مي رود وبه اشاره ارباب کنار فرشته مي نشيند وبه دختر کوچک لبخند مي زند. همين برخورد اوکافي است تادل رميده ارباب  را به چنگ آورد وبرسليقه وانتخاب  اومهر تاييد بگذارد. رعنا که گويي حقيقت زندگي اش رابه خوبي درک کرده است تا اگر کوچک ترين بي نظمي وشگفته گي از او سرزند، انگشت نما خواهد شد، چنان زيرکانه وماهرانه شيوه زندگي اربابي  را درپيش  مي گيرد که همه باحيرت تماشايش  مي کنند. تنها زبان اوست که گويا نيست وزيبايي            برانگيزش براين نقص سرپوشي قرص و موحکم مي گذارد.
کريم خان وخانواده بيست وهفت نفره اش به تعداد افرادشان در خانه ارباب  مي مانند وبيش از آن که قلب مهربان ارباب گنجايش  داشته باشد، سربه سر رعنا مي گذارند وبه ارباب نيشش وکنايه مي زنند و لي ارباب هر گز نمي تواند به مهمانان خود پرخاش کند وهمه چيز رابه زمان واگذار مي کند. زماني که باهر ثانيه اش ارباب را بيشتر شيفته ودلباخته رعنا مي کرد.
فصل چهارم
باردار مي شود و اين موضو ع چنان پسران ارباب  را آشفته مي کند که دمي آرام ندارند وبيش از آن ها کريم خان است که نمي تواند بردلشوره ونگراني اش، غلبه کند وهمين امر باعث شده است که او مرتب به شورمست بيايد و باپسرها به مذاکره بپردازد.
- وقتي بچه اين زن چلاق  به دنيا بيايد، عزيز ترهم مي شود وارباب به خاطر او هم که شده دل از شورمست نمي کند. تازه شما شريک مالي هم پيدا مي کنيد واگر اوهرسال يک بجه بياورد، براي شما خساري هم باقي نمي ماند.
- خودستاني مي گفتيد، ملاطفت کنيد، حالا ماچه خاکي به سرمان بريزيم دايي؟
- ونسيم چنين دنباله حرف برادرش را مي گرفت:
- اگر از من مي شنويد، هنوزهم ديرنشده، بهتر است کار اين دختره را يکسره کنيم. اين طوري خيال همه مان راحت مي شود.
- عجب هوش وذکاوتي داري پسر. اگر اين دختره به اجل خودش هم بميرد، به ماشک مي کنند.  تو فکر مي کني پدر گول ظاهر مارا مي خورد و باورش شده است که مارعنارامثل مادرمان دولت داريم  و ازتمام خواسته هاي مان گذشته ايم؟
- توهم که زبان در آوردي نامي. ساکت باش ببينيم چه خاکي مي توانيم به سرمان بريزيم.
- از حق نگذريم خودش هم خيلي به خود ظلم مي کند. از بوق سحر تادم غروب مثل سگ کار مي کند من  اگر مثل اين کار مي کردم تا حالا ده تابچه را سقط کرده بودم.
- با اين که نسيم از روي خشم اين حرف ها رامي زد اما کريم خان به خنده مي افتد ودر دل به او تحسين مي ک ند وپس از کمي تأمل از حرف هاي نسيم به اين نتيجه مي رسد که رعنا رابايد وادار به سقوط جنين کرد. نويد با بي حوصلگي، مي گويد:
- اي دايي جان، شماهم حرف هاي مي زنيد، اين کار مگر دست ما است؟
کريم خان روي تشک لم مي دهد و با سنگدلي تمام، مي گويد:
دختره که زبان ندارد. آن قدر کتک اش بزنيد تادم مرگ. او که هفته يکي دوبار به خانه مادرش مي رود. همين که تنها گيرش  آورديد، کار را               کنيد. تازه شماهم که پيشينه دشمني با او نداريد. هيچ کس هم به شما شک نمي کند. بايد هاتم حساب کار خودش را بداند، يانه؟
نامي که پس از شنيدن حرف هاي دايي کريم. خودش را عقب کشيده بود، بي تأمل مخالفت خويش را بانقشه دايي کريم اعلام مي دارد و دايي کريم تنها اورا وادار مي کند که سوگند ياد کند و در اين مورد حرفي  به کسي نزند.
يک روزگرم تابستاني، درست هنگامي که آفتاب در وسط آسمان مي درخشيد وگرماي زندگي بخش خودرا  بر شانه هاي زمين رها مي کرد، رعنا سرمست وخرامان راه خانه مادر را در پيش مي گيرد و بغچه اي نيز برشانه دارد که گويي سوغاتي است براي نه نه سکينه. رعنا هيکل ورزيده وخوش ترکيب اش رادر ميان بوته زارها مي پيچد تا از نورتند آفتاب در امان بماند. هنوز راه زيادي رانرفته است، فقط ازتپه پايين آمده که احساس تشنگي مي ک ند. هرچه باشد اوباردار است وخستگي راه، بي قرارش مي ک ند. ارباب به ساراتاکيد کرده بود که بارعنا همراه باشد ولي رعنا مي خواست بامادرش تنها باشد وهيچ کس خلوت آن هارا به هم نريزد. حتي ساراکه با او رابطه خوبي هم برقرار کرده بود. رعنابه کنار جوي آب مي رود. صداي کشاورزها را از داخل شاليزارها مي شنود و احساس شادماني مي کند.
پارسال اوهم تا دم غروب در فراعه کار مي کرد و امسال عروس ارباب است و مسافري عزيز در راه دارد. که رعنا را نمي گذارد قدم به مزرعه بگذارد، مگر براي تماشا. دست هايش رادرون آب فرو مي برد ولحظه اي سيماي خودرا در آيينه آب تما شا مي کند وغرق لذت و غروا مي شود. هنوز جرعه اي آب به لب هاي خشک اش نچکانده که ضربه بسيار شديدي بر پشت او وارد مي شود و رعنا فرياد جگر خراششي  مي کشد. به عقب مي چرخد. مردي است که نقاب بر چهره دارد و چنان برسروصورت رعنا  چنگ مي زند وبرپهلوهاي  او لگد مي کوبد که زن جوان راتاب مقابله نيست و چنان دردشديدي در شکمش مي پيچدکه از حال مي رود.
نيم ساعت بعد که کشاورزها براي شستش دست وصورت هاي شان به کنار جوي آب مي آيند تا غذاي ظهر شان را بخورند که با صحنه اي تکان دهندة روبرو مي شوند وبلافاصله شيون وکنان وو اويلاگويان عرماري راه خانه ارباب وعده اي به سراغ نه نه سکينه مي روند. ارباب آن روز در خانه نيست. پسران ارباب هم باخود اويند واز مردان تنهاکريم خان استکه تانگ ظهر  رادر خواب بوده واز خانه  هم بيرون نيامده است. ميرزانبي وقدرت باشنيدن خبر، بر سرور ورويشان مي زنند و درپي مردم روانه مي شوند. وقتي رعنا رابه خانه مي آورند، خون زيادي  از اورفته وصورتش  هم زخمي است.
- بفرستيد پي حکيم. دايه راهم خبر کنيد. گمان نکنم تابه حال بچه اي در شکم داشته باشد.
- اين راکريم خان مي گويد که تازه از قضيه باخبر شده وهنوز چشم هايش خواب آلوده اند. وقتي رعنا رادر آن حال مي بيند، شايد احساس گناه مي ک ند و لي تعجب اش از اين است که پسران  ارباب چرا با او حرفي در اين مورد نزده اند. مي ترسيد ما جرا او برود و تا آمدن ارباب به حدي دلشوره  دارد که لحظه اي روي پابند نمي آيد.
- وخدا مي داند لحظه اي که ارباب  پي به ماجرا برد، چه حالي به او دست داد. شده بودعين ديوانه هاي زنجير گسيخته. به همه بدوبيراه مي گفت وتمام بدنش مي لرزيد. ابتدا دايه به خانه رسيد وتا رعنارا ديد، باحسرت ودردمندي، گفت:
- هر خدانترسي که اين بلا را سرخانه آورد، کارش راخوب بلا بوده، ديگر بچه اي در کارنيست.
قلب ارباب از درد، در سينه به فغان مي افتد وبادرماندگي، مي پرسد:
- خودش چي عالم خانم؟... چه بلايي سرش آمده؟
- اين قدرخون که از اين زن رفته، از گاوهم رفته بود، تمام مي کرد. کار حکيم است. بايد او بگويد چه بلايي سرخانم بزرگ آمده. خدا خودش کمک کند.
- حکيم هم که رعنا رامعاينه مي کند، مي گويد که رعنا حال بدي دارد ونمي شود اورابه شفاخانه  پل سفيد رساند. پس بهتر است هرچه سريع ترپي دکتربفرستند. ارباب مثل اسپند روي اتش  بالاوپايين مي پرد ودر حضور همه نمي تواند جلوي اشک هاي خودرا بگيرد. وقتي اوضاع خيلي وخيم مي شود، کريم خان و پسران  ارباب تشکيل جلسه مي دهند وکريم خان بلا فاصله آن هارا مورد اتهام، قرار مي دهد:
- اين چه کاري بود کرديد بچه ها؟... دختره راکشتيد. قرارمان اين نبود. اصلاً چرا بامن مشورت نکرديد. من هيچ از نقشه تان خبر نداشتم.
پسرها بشگفتي، مي پرسند:
- اين ديگر چه حرفي است دايي جان؟



نکته : Youth/stories1.jpg

ارسال شده بوسيله payk
 
     لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد ادبيات و هنر
· سایر مطالب نوشته شده توسط payk


پربازدیدترین مطلب در زمینه ادبيات و هنر:
است / هست‌


     امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 4.5
تعداد آراء: 8


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


     انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


"داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت سوم)" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

كليه حقوق اين صفحه متعلق به پيمان ملي ميباشد
©2008 Paymanemeli

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.31 ثانیه