دیدار تلخ (قسمت دوم)
داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت اول)
بقلم مهسا طایع
فصل دوم
ارباب فرشته رامي بيند که گوشه چمباتمه زده ولب هايش رابه نشانه بغضي شديد مي لرزند. شايد دلش هواي آق بانو راکرده بود واز تنهايي مي ترسيد. ارباب اورا بغل مي کند. صورت قشنگش را مي بوسد وفرشته اخم هايشش را باز مي کند.
- تو کجا رفته بودي، بابا؟
- رفته بودم دنبال کارهايم. من که نمي توانم صبح تاشب توي خانه بمانم.
- نويد مي گويد که بابا الکي دنبال کار مي رود. اوکه ارباب است وکاري جز دستور دادن ندارد.
ارباب نمي خواهد غصه دلش رابه زبان بياورد و فرشته قشنگش رانگران کند. در برابر نويد احساس ناتواني مي کند. فرشته منتظراست تاپدرش حرف بزند وارباب به نرمي، مي گويد:
- درست است که من ارباب اين جايم ولي بايد مثل همه کارکنم.
- پس چرا نويد کار نمي کند؟
ارباب در حالي که از تيزهوشي دختر کوچکش شگفت زده مي شود، به خنده پاسخ مي دهد:
- بي انصافي نکن دخترم. نويد هم خيلي کار مي ک ند. اگر اوبه حساب کتاب ها رسيدگي نکند، من که به همه کارهايم نمي رسم!
- نويد نا خواسته شنونده اين گفتگو است. شايد نخستين بار است که دلش براي پدر مي سوزد ولي مي داند که نمي تواند برخواسته هايش سرپوش بگذارد وتمام دوران پرشور جواني اش رادريک دهکده سپري کند.
ابروهاي شرادرهم ميکششد ودردل مي گويد که هرگز نمي گذارد عمرش آن جا تلف شود. اوبايد برود، بي آن که هيچ تعلق خاطري به شورمست داشته باشد. او تمام سهم ارث اش را مي خواهد. آخر بدون پول روياهاي اورنگي ندارند.
چندلحظه بعد، ارباب فرشته راروي اسب مي نشاند و خود نيز روي اسب مي پرد. فرشته از شوق باصداي بلند مي خندد وارباب تصميم دارد اورا برسرمزار آق بانوببرد. حتماً دل مادر براي ته تغاري اش تنگ شده بود.
فرشته نمي تواند درک کند که مرگ چيست و نمي تواند باور کند که روي آن تپه، زيريک تخته سنگ بزرگ مادرش براي هميشه خوابيده است. فقط از اشک هاي پدر که برگونه هايش سرازير شده اند دلتنگ مي شود. وبالحني شيرين که آهنگ غمگيني دارد، مي پرسد:
- باباي ، گريه مي کني؟
ارباب اورا بغل مي کند وموهايش را نوازش مي دهد. با اين که حتي خاطرة يک روز خوش وبه يادماندگي از زندگي با آق بانو رادر سر ندارد، احساس مي کند که دلش براي اوتنگ شده. در حقيقت دلش براي آق بانو مي سوزد. وبه سالهاي که هردوباب اختلاف سپري کرده بودند، حسرت مي خورد. شايد آقا بانوهم از زندگي با حاتم خيري نديده باشد. ارباب در دل ازپدرش گله مي کند که چرا آن دورا شريک زندگي هم نموده، درحالي که هيچ کدام تمايلي به بودن در کنار هم نداشتند.
در راه بازگشت به خانه، آن هاسري به شاليزار مي زنند وکشاورزان رامي بينند که سخت مشغول کار اند. فرشته مي خواهد از اسب پياده شود وارباب به او گوشزدمي کند که مواظب لباس هايش باشد.
ارباب غرق تماشا مي شود. گويي جز شاليزار چيزديگري نمي بيند. حتي متوجه کساني که به او سلام مي کنند نمي شود. يک لحظه نگاهش به اطراف مي چرخد. آن جا وسط شاليزار، دختري ايستاده وباپشت دست عرق پيشاني اش راپاک مي کند، نگاهي به آسمان مي ا ندازد، آهي مي کشد ودوباره سرخم مي کند ومشغول مي شود. ارباب احساس عجيبي دارد حالتي آميخته باترس وهيجان از انديشه اين که همه حالت اورادرک کرده اندوپي به احساسش برده اند، تکان مي خورد. دلش نمي خواهد که اورا با آن همه لطافت وزيبايي در وسط شاليزارببيند. بيچاره آگرخفته هم باشد. مجبور است کار کند، چون زبان ندارد وکسي اعتراضش را نمي شنود. دختر که گويي سنگيني نگاه اورا برشانه هاي نازکش احساس کرده است، سربلند مي کند ومستقيم به ارباب نگاه مي کند. ارباب پشت به او مي کند. انگارقلبش فرو ريخته. چه احساس غريبي دارد. چرا اين طوري شده است. اوحالا چهل ودوسال سن دارد. وبعيد نيست که بزودي نوه دار وشود ولي قلبش در سينه فشرده مي شود وغوغاي جواني رادر درون خفته اش بيدار مي کند. ارباب پادر رکاب اسب مي کند. فرشته راکه کمي دورتر به تماشا ايستاده مقابل خود مي نشاند ولي قبل از آن که از آنجا دور شود، باخود مي انديشد که آن دختر تا ساعاتي ديگر بايد درشاليزار بماند وکارکند. پس اوبه کشاورزان مي کند وزن ومرد را مورد خطاب قرار ميدهد:
- براي امروز کاربس است. تعطيل کنيد وبه خانه هاي تان برويد.
يکي از آن ها بالبخند مي گويد:
- ارباب جان هنوزکه غروب نشده. کاررانبايد نيمه تمام گذاشت.
- همين که گفتم. مگر شما ها آدم نيستيد؟... استراحت نمي خواهيد؟... به مهماني نمي رويد؟
دختر قبل از همه دست از کار مي کشد وهمه با تعجب نگاهش مي کنند. او که صداي ارباب را نمي شنود وکسي به او اشاره اي هم نکرده است. با حالتي کودکانه به ارباب لبخند مي زند وپريخانم که تازه ارباب اورا ديديه است، باغرولند، مي گويد:
- خدا به اين ورپريده داد... اعظم کجا مي روي؟
- پس اسمش اعظم است. دختري ساده وبي آرايش . دختري که قادر به حرف زدن نيست و صدايي را نمي شنود. اما او همان مکه ايست که سال ها بر قلب تنهاي ارباب حکمروايي مي کرده است.
درخانه ارباب باچهره اخمو و نسيم مواجه مي شود. ارباب که انتظاري جز آن ندارد، با مهرباني پسرش رامورد خطاب، قرار مي دهد:
- فکر مي کردم وقتي تورا ببينم از خوشحالي روي پابند نيستي. چي شده که شاه داماد عصباني است؟
نسيم از روي تخت بلندي مي شود. از حرکات اوبه خ وبي روشن است که تيرش به سنگ خورده ويلدا جواب سربالا به او داده است. ارباب سيني چاي را از سارا مي گيرد وبه او اشاره مي کند که فرشته را سرگرم کند. آن وقت او ونسيم تنها مي ماندند.
- نسيم بيابنشين ومثل يک مرد تعريف کن چي شد. آخر اين ماه عروسي مي گيريم يانه؟
نسيم خجالت مي کشد ولي عشق به او جسارت مي بخشد. مي رود وکفار پدر روي تخت چوبي مي نشيند.
ارباب به پشتي تکيه کرده ونسيم پاهايش را از تخت آويزان مي کند.
- کدام عروسي پدر؟.... يلدا مي گويد، شهر نشيني خرج دارد. فقط بايک خانه که مشکل ماحل نمي شود.
ارباب نگاهش راتيز تر مي کند واز نسيم مي پرسد:
- يلدا چي مي خواهد؟... به من راستش را بگو! ... اگر چه من جواب پرسشم را مي دانم، ولي دلم مي خواهد که از زبان خود تو بشنوم
نسيم که تالحظاتي پيش حالت شکست خورده اي داشت، به تندي، مي گويد:
- پدر، شما که خودتان مي دانيد چرا عذابم مي دهيد. يلدا مي گويد من در رفاه زندگي کرده ام وتحمل سختي را ندارم.
- من نمي گذارم شما سختي بکشيد. بعدش هم شما بايد خودتان کارکنيد. چون خان زاده وارباب زاده هستيد بايد همه عمر لقمه آماده را بجويد؟
- شما نمي خواهيد که من عروسي کنم يک قدم برايم برنمي داريد؟
- صدايت را بيار پايين نسيم. توکه جرات گفتن واقعيت رانداري، چه توقعي از من داري؟
- بگو که يلدا گفته سهم ارشت را از پدرت بگير وبعد به خواستگاري ام بيا!
- گيرم که اين طور باشد، حالا چه مي شود که شما...
- نمي خواهم ديگر چيزي بشنوم. اجلو چشم هايم گم شو!
- ولي پدر، نمي توانم يلدارا فراموش کنم. دختر آقا رشيدي که شما اين قدر از او بيزاريد، همسر من خواهد شد، به هر قيمتي که باشد.
- اميد وارم يک ذره عقل به مخ توهم جا بگيرد. يقين دارم کهيلداهم بازيچه پدرش شده.
- شما حق نداريد در موردآن ها، اين طور صحبت کنيد!
- ولي من تا آدم هارا خوب نشناسم، در مورد شان قضاوت نمي کنم. مطمئن باش که اين آقا رشيد ودخترش براي تو نقشه کشيده اند.
- گيريم که نا بودم کنند. من يلدارامي خواهم حتي اگر او مرا فريب داده باشد.
باورود قدرت به موحوطه خانه، گفتگوي نسيم وارباب پايان مي گيرد وارباب با تعجب آمدن قدرت را به سمت خود تماشا مي کند.
- چي شده قدرت؟... چرا به اين زودي برگشتي؟
- سلام ارباب!
ارباب دقيق تر اورا نگاه مي کند. درچهرة مردجوان اضطراب ونگراني عميقي موج مي زد. موهايش پريشان بود وصدايش ته گرفته بود.
- چرا لال شدي قدرت؟... خوب حرف بزن چي شده؟... توکه رفته بودي نامزدت راعقد کني وشيريني خوران بگيري. پس چرا دوروز نگذشته، برگشتي؟... پس کوقاطري که بردي؟
- ببخشيد ارباب کاش پايم مي شکست از اين جانمي رفتم. روسياهم ارباب. شمارابه بزرگي خودتان مراببخشيد.
- چيشده مرد؟...توکه جان به لبم کردي!
- نصف شب از خانه عروسم آمدم خانه خودمان، قاطر رابه طويله بردم ورفتم خوابيدم، اماصبح باو صداي نه نه ام از خواب پريدم که مي گفت قاطرنيست. حيوان را دزديده اند ارباب. نمي دانم کار کدام از خدا بي خبر است. ولي من بي احتياطي نکردم ارباب ، مراقبش بودم.
- ميدهم پوست از کله ات بکنند. خوراک سگ باشي بهتر است از اين که خودم بکشمت. حيف ارباب که به آدم هاي مسخره مثل شما لطفل مي ک ند. بارهابه پدرم گفتم که اين جماعت خير وشرحالي اش نيست. قاطر رابردي به زنت هديه داري، حالاننه من غريبم در آوردي که دل ارباب را بسوزاني؟
- نه ارباب زاد به خدا ريگي توي کفشم نيست. دستم بشکند اگر....
- قدرت به گريه مي افتد، صدايش ته مي گيرد واز بارتهمتي که بردوشش افتاده، احساس نابودي مي کند. نسيم که دل پري دارد واز قبل هم به شدت عصبي است، مي رود که عقده دلش رابرقدرت خالي کند دست بلند مي کند که بهصورت قدرت ليلي بزند؛ صداي ارباب از پشت بلند مي شود ونسيم راموفق مي گذارد.
- دست نگه دارپسر، توحق نداري، تاوقتي من هستم صدايت را روي کسي بلند کني.
- يعني بگذارم هرکس هر غلطي مي خواهد بکند؟
- اگر به خودت مربوط مي شد، دفاع کن، دخالت کن، داربکش. حساب پسن بگير ولي در مورد کارهاي من حق دخالت نداري، حالا ازاين جابرو!
- نسيم متوجه مي شود که سارا مستخدمه جوان شان پوزخند مي زند. در واقع نسيم را مسخره مي کند. نسيم ابروهايش رادرهم مي کشد وبه علامت تهديد به او سرتکان مي دهد. قدرت هم موضوع ار متوجه مي شود وبعد از رفتن نسيم دوباره به التماس، مي افتد.
- ارباب شرمنده تان هستم. خدا مرابکشد که خلق شما رتنگ نبينم. قاطرگم شده ولي من پيدايش مي کنم. هرجاکه باشد. به خدا راست مي گويم.
- کارتونيست. خدم پي اش مي گردم!
ارباب نمي خواهد باورکند که اين کارهم زير سربچه هايش دست. از تصور چنين افکاري بيزار است. و حشت مي کند. چاره اي نيست. هرچه به بچه هايش سخت مي گيرد، آن ها سنگدل تر وبي رحم تر مي شوند وحس کينه توزي وانتقام جويي در آن هابيشتر رشد مي کند. تدبيري مي انديشد و چند لحظه بعد، نويد را صدا مي کند. يکي از زنان که تازه از مطبخ بيرون آمده و چشم هايش از سوزدود، سرخ شده اند، روبه ارباب مي گويد:
- آقا نويد پشت سرشما از خانه بيرون رفت.
- کي؟
- وقتي شما فرشته جان رابرديد گردش.
- نگفت کجا مي رود؟
- اي اقا، نويدخان باخودش هم قهراست. ماراکه آدم حساب نمي کند.
- نامي کجاست؟... اوهم منزل نيست؟
- دوتايي شان باهم رفتند. ولي آقانامي زياراضي به نظر نمي رسيد. چون آقا نويد...
حرف دردهان زن ماسيد. چون نويد ونامي هردو در کنار هم وارد محوطه شدند، نامي بلافاصله به اطاقش رفت ولي نويد روبه زن، گفت:
- حرفت را ادامه بده. آن قدرداد مي کشيدي که صدايت تاته باغچه هم به گوش ميرسيد.
- زبانم لال آقا. ارباب سراغ شما راگرفتند...
- ديگر از اين غلط هانکني خودش ندارم کسي پشت سرم، حرفي بزند.
زن بادلخوري از کنار آن ها رد مي شود. ومي رود که سطل اش را از چاه آب کند. ارباب که منتظر است پسرجوان به اونزديک شود وسلام کند، حوصله اش سرمي رود و باکج خلقي اورا مورد خطاب قرار مي دهد:
- نويدجان، خوب نيست با اين جماعت که شب وروز براي ما زحمت مي کشند، بدتاکني.
- کارمي کنند، سربرابر حق شان دستمزدمي گيرند، دلت به کي مي سوزد بابا؟... بيگانه پرستيوچشم ديدن بچه هايت را نداري.
نويد جمله آخرش را زير لب مي گويد ولي ارباب خوب مي داند که اوبازچه غري مي زند.
برانداز مي کند. لباس هاي نويد کثيف وگل آولوداندوبه موهايش به هم ريخته است.
- به نظرخيلي خسته مي آيي. کجارفته بودي؟
- اين دهکده کوچک کجا را دارد که من بردم، از اين درخت به درخت ديگر مي خورم ودلم راخوش مي کنم. واز همنه چيز لذت مي برم. مگر شما همين را نمي خواهيد؟
ارباب به طرف پله ها مي رود وبه نويد هم دستور مي دهد که با او همراه شود. نويد با بي ميلي به دنبال پدر به راه مي رفتند. نامي که متوجه حضور پدر مي شود، بادستپاچگي چندي درپشت رختخواب مخفي مي کند و با همان حالت که رنگش را پريده مي نماياند، از اطاق بيرون مي رود و نويد با ملامت نگاهش مي کند.
- نويد مي خواهم کاري برايم انجام دهي. پيش پاي توقدرت آمده بود.
- جدي؟... شاه داماد که يک هفته مرخصي داشت!
- من هم از همين تعجب کردم. بيچاره خيلي دستپاچه ونگران است. مي گويد قاطر رادزديده اند. تا اين جاهم پاي پياده آمده، بلکه بتواند از حيوان اولي پيدا کند.
نويد نمي تواندجلو خنده اش را بگيرد. قهقهه اي سرمي دهد و باتمسخر مي گويد:
- بياييد آقا، اين هم آخر لطف وموحبت تان به اين رعيت هاي گدا وگشنه> قاطر را حتماً فروخته ويا به نامزدش هديه داده وحالا براي شما داستان سازي مي ک ند.
ارباب باهوشياري ، مي گويد:
- من نمي دانم، شايدهم همين طور باشد. ولي بايد ثابت کنيم. اين کار را به تو محول مي کنم. پي گير قضيه باش:
- پدر چرا خودمان رابه زحمت ودردسربيندازيم. م ن مطمئنم که...
- گفتم که بايد ثابت کنيم. اگر او بيگناه باشد، اين تهمت سنگيني است ولي اگر ماجراهمان باشد که تو ونيم حدس مي زنيد، قردرت بايد سزاي عملش را ببيند.
ترديد صورت نويد را پر مي کند گوشه لبش رابه دندان مي گزد وبه فکر فرو مي رود. قبل از آن که ارباب براي اداي نماز به اطاق خودش برود، ادامه مي دهد:
- راستي نويد. اگر واقعيت ماجرا راکشف کردي. مي دانم که بزرگ شدي ومي تواني خوب وبدر را ازهم تشخيص بدهي. آن وقت پول خوبي به تو خواهم داد. به عنوان پاداش آن قدر که بتواني به چند شهر سفر کني وبراي بعد هم تصميم هاي خواهم گرفت.
ارباب چندقدمي بيشتر دور نمي شود که يددش مي ايد، نامي دستپاچگي چندي را مخفي کرده است. آهسته بر مي گردد که به سراغ رختخواب برود ولي ازپنجره روي ايوان مي بيند که نويد پيش دستي کرده است. و مشغول جستجو است. چندي را بر مي دارد وباشتاب از اطاق خارج مي شود ارباب پشتش را به ديوار تکيه مي دهد. کمرش زير بار اين همه بدنامي خم مي شود. مي داند که باز ماجراي ديگري پشت پرده در حال اجراأت و او بي خبر مانده. ولي نمي گذارد که بلايي بسربچه هايش بيايد. نمي گذارد که بچه هايش به بيراهه بروند. نمي گذارد که شرافت را لگدکوب کنند و آرزوهاي سبز پدر را برباد دهند. نمي گذارد که اسم اورا و آبروي اورا لکه دار کنند. هرچه هست ارباب اين يقين را دارد وبه خود اطمينان مي دهد که همواره مراقب بچه هايش خواهد بود.
با اين زندگي ارباب هر روزپيچيده تر مي شود و بر مشکلات او افزوده مي گردد، در تمام لحظه هاي که ارباب با حوادث دست و پنجه نرم مي کند، از همان روز است که نمي تواند اورا فراموش کند. از روياي که آرامش نمي گذارند، شرم دارد و مي ترسد که مبارا بر احساسش نتواند غلبه کند. هرلحظه آن دختر جوان با سيماي جادويي اش مقابل اونقش مي گيرد در حالي که فقط لبخند به لب دارد.
- واضح است که پدر مي خواهد تورا به اعتراف وادار کند. وبعد هم به خاطر اشتباهي که مرتکب شده اي از دادن پاداش که بتو وعده داده است. منصرف مي شود.
- خيلي ساده اي نسيم. ما مي توانيم ما جرا را پيچيده تر کنيم. نه اين که صاف بايستم جلو پدر وهمه چيز را اعتراف کنيم. کاري مي کنم که پدر را بيشتر عصباني کند. بايد قدرت را به شلاق مي زد و اورا از اين جا بيرون کند.
- بيچاره قدرت، نگذاشتي سر سفره عقد نبيند:
- اين جمله رانسيم بالحني طنز آلود ادامي کند. نويد لباس هايش رادر مي آورد وخودرا به درياچه مي ا ندازد. نسيم مشتي از علف هارا مي کند و آن هار روي آب شفا ورمي سازد. به ياد روزي مي ا فتد که بايلدا کنار همين درياچه جر وبحث کرد. زمان زيادي نمي گذرد. بيش از يک هفته نيست که يلدا از همين جا قهر کرد. روي اسبش نشست وقبل از آن که نسيم را تنها بگذارد، به تندي.
- هر طور مي شود پدرت را راضي کن که املاکش را بفروشد و از اين جابرود، وگرنه مرافراموش کن!
- نسيم غرق افکار خود مي گردد. شايد نقشه اي مي کشد که ارباب بلند آوازة شورمست رابه زانودر آورزد تا به وصال عزيزترين موجد زندگي اش دست يابد. باصداي نويد که سراز آب بيرون کرده وخنده رضايت بر چهره دارد، به خود مي آيد.
- اگر مي خواهي مغزت خوب کار کند، بيا شناکن. اين جازير آب.
مي ايد. تو نبايد خودت را کفار بکشي. مقاومت کن پسر!
نويد شناکنان به کفار درياچه مي آيد. صدايشش را پايين تر مي کند و بالحني که غرور نسيم را جريحه دار کند، مي گويد:
فکرش را بکن که يلدا بامرد ديگري عروسي مي کند. تو که اين رانمي خواهي نه؟
پس کن نويد. اگر سرم هم برود نمي گذارم چنين اتفاقي بيفتد.
نويد لبخند پيروزمندانه اي مي زند ودستش رابه طرف نسيم دراز مي کند. نويد زمزمه مي کند که پس بامن باش" ونسيم با تمام وجود مي خواهد که بااو باشد. دست برادررا چنان مي فشارد که نويد چيغ مي کشد وبا اعتراض، مي گويد:
- مثل اين که رگ غيرتت پاره شد. با حرفي که من زدم.
- وبعد صداي خنده دوبرادر در سکوت جنگل ودرياچه مي پيچد. خورشيد از تماشاي آن دو مي گريزد و پاره ابري رابه دور خود ميپيچد. تا مبادا نگاهش به پسراني بيفتد که درپي آزار پدري مهربان ودلسوزاند. چندروز بعد که قدرت از شدت ناراحتي مريض مي شود وارباب چنان وانمود مي کند که تا اثبات قضيه از تقصيرش نمي گذرد، منتظر است که نويد چه مي کند. غروب يک روز نسبتاً گرم که اهالي خانه ارباب روزپرکاري را سپري کرده ودرحال استراحت بودند، سروکله نويد پيدا مي شود، درحالي که دو مرد نيز پشت سرش قدم بر مي دارند. نويد روبه اطاق پدر مي استد و صدايش را بلند مي کند.
- آقا! برايتان خبري دارم. بياييد پايين وخودتان با اين دومرد صحبت کنيد.
- مي پيوندد. در دل آرزو مي کند که نويد حقيقت رابگويد. ودعا مي کند که در مورد نويد اشتباه کرده باشد.
- قدرت راهم صدا کنيد!
چند لحظه اي طول مي کشد تا قدرت هم مي آيد. به نظر مي رسد که در اين چند روز ضعيف تر شده است. وشانه هايش پايين افتاده اند. نگاهي به مردها مي اندازد و مودبانه سلام مي کند. نويد قيافه مصمم ونگاه ظفرمندانه اي دارد. به قدرت مي گويد:
- گمان کردي که ما پت ابرمي ماندو تو مي تواني هر غلطي که دلت بخواهد بکني. آدم بيشرف جواب آن همه صحبتي که به توکرديم، اين بود؟
- هي! پسر!... توضيح بده چه دستگيرت شده . بگو، من هم بدانم.
- اين دومرد شاهداني هستند که قدرت نمي تواند چندي در ا نکار کند. ببينيد چطور رنگش پريده و دستپاچه شده است.
- به يکي از مردها اشاره مي کند و مي گويد:
قدرت اول قاطر رابه اين مرد داده ولي اين بنده خدا فهميده که کاسه زيرنيم کاسه است. قاطر رابه قدرت پس مي دهد وپوش را مي گيرد. ولي اين بيچاره ديگر که فکر مي کرده قدرت راست مي گويد وصاحب قاطر است پول خوبي هم به قدرت داده.
ارباب روبه مردها، مي پرسد:
- حقيقت دارد؟
- مردها با دستپاچگي ، سرخم مي کنند وگفته هاي نويد را تاييد مي کنند. ارباب دوباره از هردوي آنان ماجرا را مي پرسد و متوجه مي شود که در گفتار هيچ کدام از آن ها تناقضي شکل نمي گيرد. قدرت به گريه مي افتد و با التماس وزاري ، مي گويد:
- ارباب به خدا، به جان مادرم بي گناهم. من غلط کرده باشم اگر چنين کاري ازمن سرزده باشد. من دزد نيستم. تابه حال شده ازمن خلافي ببينيد؟
- پس کن قدرت. راستش را بگو ، چرا اين کار راکردي؟
- اين رانويد مي پرسد وبازهم قدرت انکار مي کند اين اتهام رانمي پذيرد . ارباب دلش به حال او مي سوزد وسعي مي کند اورا تبر نه نمايد ولي نويد و دومردي که آن جا حضور دارند، چنان بر اين امرپافشاري مي کنند که ارباب ديگر نمي تواند حرفي بزند. مردي که قاطر را از قدرت خريده قسم مي خورد که قاطر همين حالا در طويله اوست. نويد با خوشحالي عميقي که نمي تواند آن را بروز ندهد وبا سربلندي خاصي، روبه پدر مي گويد:
- اجازه مي دهيد، وسايل قدرت را بگردم و پول هارا پيدا کنم. البته اگر آن هارا همراه داشته باشد!
- نويد مجالي براي ارباب نمي دهد. مي رود وسايل قدرت را از کلبه بيرون مي کشد ودر برابر نگاه همه بغچه لباس هاي اورا مي گشايد وکيسه پول رادر مي آورد. همان کيسه هاي که مرد خريدار نشاني آن رابه ارباب داده بود. قدرت از حال مي رود . تواني براي مقابله در خود نمي بيند. همه چيز بر عليه اوست واين ضعف اوبرگ برنده ايست براي نويد که اعلان مي کند قدرت خودش رابه موش مردگي مي زند. وبعد هم مقابل ارباب مي ايستد با و ملامت ، مي گ ويد:
بياپدر. ا ين هم از آدمي که بيشتر از من دوستش داشتي. خوب حق توراکف دستت گذاشت. مي داني اين چندروزه چقدر دوندگي کردم تا اصل وحقيقت ماجرا راکشف کنم. نه به خاطر پاداشي که برايم وعده کرده بودي. بلکه به خاطر اين که اين جماعت رابهتر بشناسي واين قدر به خاطر اين ها با ما در گيرنشوي.
- ارباب نعره اي مي کشد ودو مرد از ترس به لرزه مي افتند . قدرت را مورد خطاب قرار مي دهد و با قاطعيت ، مي گويد:
- واي به حالت قدرت اگر اين ها راست گفته باشند!
نويد با دلواپسي ، مي پرسد:
- يعني تو حرف اين هارا باورنکردي؟... کيسه پول را ديدي وهنوزهم شک داري که اين قدرت موزي، قاطر را فروخته.
- تحمل کن، همه چيز معلوم مي شود.
- وبعد روبه مشاور مي کندوبه اودستور مي دهد که به دنبال زن مرد خريدار برود. ومشاور ارباب بلافاصله براي اطاعت از دستور او رهسپار مي گردد.
مرد خريدار به مي افتد و بالکنت زبان، مي گويد:
- زنم چرا ارباب؟... به او چکار داريد؟... مي دانيد کلبه ما پايين تپه است. راه درازي است تا آن جا. پس اجازه بدهيد خودم بروم پي زنم.
- لازم نيست. ميرزانبي با گاري رامي فرستم چي اش. خيالت آسوده باشد.
- ولي ارباب، زنم ناخوش احوال است. چند روز است که از جاي تکان نخورده . نمي تواند تا اين جا بيايد.
- مرد التماس مي کند ولي ارباب ميرزانبي مشاور وفادار خودرا پي زن مي فرستدوبه همه دستورمي د هد که تارسيدن زن حق ندارند از خانه اربابي بيرون روند. نويد اعتراض مي کند وپدرش را آدم سخت گير و مرموزي خطاب مي کند ولي ارباب چنان مصمم است که کسي را ياراي مقابله با او نيست. ابروهايش درهم کيده ونگاهش تند است. مي رود روي تخت چوبي مي نشيند و تکيه مي کند. ساراسيني چاي را پيش دست ارباب مي گذارد، گويي اوهم مي داند که اوقات ارباب تلخ است. صداي به هم خوردن فنجان ها، افکار اورابه هم ميريزد وبا اعتراض ، مي گويد:
- چه مي کني دختر؟... يک چاي گذاشتن که اين قدر من ومن کردن ندارد.
- ببخشيد. اقا، دستم لرزيد.
سارا باشتاب به مطبح مي رود و روبه سايرزن ها مي گويد که هرگز تابه حال ارباب را چنين پريشان ومضطرب نديده است. هوا تاريک مي شود و فانوس هاي آويزان بر در وديوار خانه، روشن مي شوند.
نويد بايب حوصلگي مي گويد:
- پدر تاکي مي خواهي اين جا بماني وماراهم معطل کني؟... اصلاً خودت مي داني که دنبال چي هستي؟
ارباب به خوبي مي داند که صداي نويد مي لرزد. وبا دلواپسي لحظه ها را سپري مي کند. به جاي اين که پاسخ اورا بدهد، با نگاه تندي نويد را ساکت مي کند. صداي خشک ارابه هاي گاري از دوربه گوش مي رسدومردخريدار دستپاچه مي کند. همين که چشمش به زن مي افتد، لب باز مي کند که حرفي بزند. ولي ارباب مانعش مي شود. زن هم که نمي تواند برنگراني اش غلبه کند، به حضور ارباب مي رسد، سلام مي کند و با صداي که به زحمت از حلقومش بيرون مي آيد، مي پرسد:
- بلادور ارباب جالن، اتفاقي اقفتاده؟... مردمن اين جاچه مي کند؟... خطايي مرتکب شده؟
- خطانکرده. فقط مي خواستم يک سوال از تو بپرسم. وقتي که راستش را گفتي، مردت هم باتو همراه مي شود.
- بفرماييد ارباب!
- بگو ببينم، شما چند تا قاطر واسب و گاو داريد؟
- زن خنده اي مي کندو باتمسخر، مي گويد:
- طويله مان پر است ارباب.
- ارباب صدايش را بلند مي کند وزن متوجه مي شود که اورا عصبي کرده است. روبه مردش مي کند ومي بيند که ازير لب اشاره مي کند. زن که نمي داند چه حرفي صحيح است، حقيقت رامي گويد:
- به جز يک گوساله ودو تابز از مال دنيا چيزي نداريم ارباب جان. زندگي مان هم از کشاورزي مي گذرد.
- قاطرچي؟
- نه ارباب جان! به نام شب مان هم مي مانيم، قاطرمان کجا...
- چرا دروغ مي گويي زن؟... يک هفته پيش بود که قاطر خريدم.
- تب داري رسول؟
- با اين حرف زن ارباب لبخند مي زند وکيسه رابه اوشان مي دهد. و مي گويد:
- بياخواهر اين کيسه شماست. داخلش چندقراني هست. بچه هايم پيدايش کرده اند.
- من تابه حال اين کيسه رانديدم. به يقين مال کس ديگري است.
- زن چقدر حواس پرت شدي. گمانم مريضي ومن بايد ببرمت دکتر. اين کيسه خودمان است. چندباراين را توي جيپ من ديدي؟
- نمي دانم چه کاسه اي زيرنيم کاسه داريم مرد. ولي من نمي توانم دروغ بگويم. راستش را بگو چي شده؟
ارباب دستش را بالا مي کند وبا اين حرکت همه رابه سکوت فرا مي خواند. مردزنش را تهديد مي کند ولي اوبه گريه مي افتد که تقصيري ندارد.
- مگر نگفتم ساکت باشيد. رسول تو مي تواني بازنت بر گردي. ولي فردا منتظرم باش. حسابت را بايد پاک کني. حالا هم جايت طويله بود، به خاطر زنت هست که مي گذارم بروي.
- به خدا ارباب جان، منتقصيري ندارم. گناه من چيست؟ ... مجبور شدم آقاجان!
- خفه شو دزد!... گورت راگم کن. اگر ارباب اجازه مي داد، همين جا آتش است مي زدم. حيف از ارباب که اين قدر به شما رعيت هاي فلک زده موحبت مي کند ولي شماها...
- قربانت شوم ارباب زاده. خودتان...
- اين بار ارباب که به وسط حرف مرد مي پرد و اورا خاموش مي کند. نويد نفس راحتي مي کشد ولي هم چنان دلواپس است. رسول وزنش مي روند ومردي که به دروغ شهادت داده بود, به طويله مي رود تا همانجا صدبار بگويد که غلط کردم. ويا سيدنقاص اين کارناپسندش رابدهد. سرنوشت رسول هم نامعلوم است و او نمي داند که چگونه مجازات خواهد شد. ارباب به اطاق خودش مي رود آن جاروي صندلي مي نشيند و با صداي بلند نويد را فرامي خواند. نويد پيش خود فکر مي کند که مي تواند اين بارهم، ارباب را مورد ملامت قرار دهد، باخاطر جمعي وارد اطاق او تمي شود، روي صندلي مي نشيند وپايش را روي هم مي اندازد.
يک سيب از داخل ظرف ميوه بر مي دارد و بالحني شيطنت آميز مي گويد:
- عجب جماعتي هتسند اين ها! ... مر از کارزنش سردر نمي آورد وزن نم يداند که مردش چه مي کند. ماهم که ارباب اين جايم از حال همه بي خبريم. هنوزهم من گيج هستم ونمي دانم بلآخره کدامشان راست، گفت. رسول يازنش؟
- ولي من مي دانم آقا نويد!
- از روي صندلي بلندي مي شود. مي رود به طرف پنجره، پرده را کنار مي کشد و نگاهش را در تاريکي به باغچه مي دوزد آن قدر غمگين است که دلش مي خواهد گريه کند. آهسته، مي گويد:
- چرا نويد؟ ... چرا؟
- در مورد چي حرف مي زني پدر؟
- توخودت خوبي ميداني که من چي مي گويم پيش از آن که مثل يک موش مرده دمت را بگيرم و ازپنجره به بيرون پرتت کنم، از اين جابرو!... گم شو!
- نويد که تاز سيبش را گاز زده بود، بادهاني پر، ميپرسد:
- پدر حالت خوش نيست؟... توبه من قول سفر داده بودي، حالا...
- توآن قدر رذل هستي که باورم نمي شود از خون من باشي. اگر شهامت گفتن حقيقت را داشتي و را متهم نمي کردي، همين فردا روانه ات مي کردم شهر. باهر چقدر پول که مي خواستي ولي حالا از تو نفرت دارم. حالم رابه هم مي زني. ديگر نمي خواهم ببينمت!
- پدر توچيداري مي گويي ؟!
همين که شنيدي. از اين جابرو، قبل از اين که کوس رسوايي ات به اينجا صدا دهد، برو. نويد دلم مي خواهد وقتي تو را ببينم که آدم شده باشي.
- پدر همه مي گويند ارباب پسرش را بيرون انداخته. مي داني اين برايت چقدر بدتمام مي شود؟
اربابغمش را با تاريکي باغچه وسکوت پنجره قسمت مي کند. اشک روي گونه هايش سرازير مي شود. ونويد باخشمي عميق او راترک مي کند. چند لحظه بعد صداي شيهرابش دل ارباب رامي لرزاند. مي داند که نويد به هر سويي بخواهد بود، بايستي از جنگل عبور کند. شب بود و گرگ ها گرسنه ونويد خشم آلود.
ارباب بلافاصله به سراغ قدرت مي رود و از اودلجويي مي کند. خوب مي داند که سپيده صبح قدرت راهي ابادي اش مي شود واين خيال ارباب را اسوده کرد. اما براي نويد دلنگران بود. آن قدر که تاصبح خواب به جشمانش نيامدندوبه حدي کلافه وعصبي بود که نسيم ونامي هم جرات نکردند در مورد نام يحرفي به او بزنند.
سه روز بعد، در حالي که ارباب از شدت ناراحتي سردرد بود واين ح الت اوراکلافه مي کرد، ميرزانبي خبر داد که مهمان دارد. ارباب قليانش را به کناري مي گذارد و باشتاب سرازپنجره بيرون مي کند. با ديدن کريم خان يکه اي مي خورد. او که از طرف نويد دلواپس است به استقبال برادرانش مي رود و اورا در آغوش مي گيرد وخوش آمد مي گويد. همان دم از او مي پرسد:
- نويد آمد پيش تو؟
- وکريم خان که هميشه لحنش نيش دار ونگاهش تند است، با اعتراضي، مي گويد:
- نويد؟! ... تو خجالت نمي کشي اسمش را بياوري، مرد؟... توديگر فرزندي به اين نام نداري؟
- چه بلايي سرش آمده؟
- نوة عطا الله خان سوادکوهي، باسرو ضعي به هم ريخته وحالتي پريشان آواره کوچه پس کوچه هاي آلاشت شده. چه بلايي بدتر از اين؟
- ارباب سکوت مي ک ند. اما خيالش از نويد آسوده مي گردد. کريم خان مهمان اوست واحترامش واجب.
همان شب آقا رشيدهم براي خوش آمدگويي به کريم خان به منزل ارباب مي آيد وهر سه مرد تا پاسي از شب را به قصه وگفتگو مي پردازند. با اين که هواي شرجي ونسبتاً سردي برفضا حاکم است، نسيم مرتب در راهرو باريک وطويلي که به اطاق پدرش منتهي مي شود، قدم مي زند و سعي دارد از لابلاي گفتگوهاي آنان چيزهاي را بفهمد. تا اين که کريم خان سرصحبت را با آقارشيد باز مي کند:
- خوب آقا رشيد، با خواهر زادة ما چکار کردي؟... من آمده ام شيريني اش را بخورم.
- اي قربان دهنت دايي جان" نسيم اين جمله را باشوقي کودکانه ادامي کند و پشت دربه انتظار مي ماند تا آقا رشيد چه جوابي مي دهد. نسيم متوجه مي شود که پدر يلدا خودرا به کوچه علي چپ مي زند و مي پرسد:
- راجع به چي حرف مي زني کريم؟
- اي باباب توهم مارا گرفتي به خدا. اين حاتم خان که به فکر بچه هايش نيست. وقت دامادي نويد ونسيم است. نويد که خودش نمي خواهد ولي اين پسرنسيم که آتش تندي دارد. به سلامتي دختري راهم نشان کرده ولي نمي دانم چرا حاتم خان برايش دستي بالا نمي کند.
ارباب بالحني طنز گونه اعتراض مي کند که:
- هي! کريم خان.... چي داري واسطه خودت نوشخار مي کني. من کي به فکر بچه هايم نبودم؟ مثل همين حالا ببين من براي چندمينبار است که از آقا رشيد دخترش را براي نسيم خواستگاري مي کنم. اين آقا رشيد است که به ما جواب سربالا مي دهد.
- نسيم ازشادي درپوست خودنمي گنبد. کم مانده است که پله درزا بگشايد وخودش رادر بغل پدرش بيندازد و يابردست هاي دايي اش بوسه بزند. لحظات پرالتهابي را سپري مي کند وهر لحظه سکوتي که در فضاي خانه جاي گيرد، او آرام و قرار خود را از دست مي دهد.
- آقا رشيد خنده بلندي مي کند. واو هم که سعي دارد باطنز حرف دلش را بيان کند، درميان خنده هايش مي گويد:
- و الله اگر دست من بود که تاحالا نوه دارهم شده بودم ولي اين يلداخانم ماخيلي ناز دارد. مي خواهد ميزان علاقه نسيم را بداند....ک مي گويد بايد همه شورمست رابه نامم کنند!
- کريم خان ورشيد از خنده ر مي روند و ارباب خوب مي داند که دست هردوي اين ها دريک کاسه است. مردها را به حال خودشان مي گذارد وبراي گرفتن وضواز اطاق خارج مي شود، به محض بازشدن در بانيم مواجه مي شود. کريم خان و آقا رشيد بلندتر مي خندندوارباب، نسيم رامورد ملامت قرار مي دهد:
- بچه تواين جا چکار مي کني؟ ... يادم نمي آيد اين کار ها رابه توياد داده باشم. حالا بروبخواب که فردا بايد انباري را پرهيزم کني!
مردها يکي دوساعتي را استراحت مي کنند وصبح زود عازم جنگل مي شوند. آقا رشيد اصرار مي کند که نسيم هم همراه آنان بيايد ولي ارباب نمي پذيرد وبراي دومين باربه نسيم هشدار مي دهد که بهکارهاي ا نباري بپردازد. نامي با آن هاي مي رود. واين باعث خشم وحسادت نسيم مي گردد. نيم ساعتي بيشتر نمي گذرد که نسيم هم از فرصت استفاده کرده ودر نبود ارباب و آقا رشيد راه خانه معشوق رادر پيش مي گيرد و سوار بر اسب به سوي اومي تازد.
يلدا درخلسه نازخواب فرورفته وخنکي هواي صبح را همچون نوازشي عاشقانه برگسيوان بلندش احساس مي کند. مادرش مي آيد که بيدارش کند ولي چنان لبخند دلنشيني بر لبان نازک دختر مي بيند که حيف اش مي آيد روياي شيرين اورابه هم ريزد. بر مي گردد و روي ايوان به مخده تکيه مي دهد وبه فضاي سرسبز و دلنشين اطراف خيره مي شود. بجاي داغ چاي از روي بلند مي شود وزن که تمام شب راچشم انتظار شوهرش بوده، اکنون باصداي سم اسب پيچه اش را روي سرمرتب مي کند وچشمه هايش راتيز تر مي نمايد.
مردي که سوار بر اسب مي آيد کسي نيست جزنسيم که باديدن همسر آقارشيد از اسب پايين مي آيد وبه نشان احترام کلاه از سربرمي دارد. زن که از رابطه اوبا دخترش دل خوشي ندارد، با رحم سلام اوراعليک مي دهد واز همان بالا مي پرسد:
رشيد چرا نيامد؟ ديشب تاصبح آن جابود؟
نسيم بادستپاچگي مي گويد:
- با آقام رفتند جنگل . گمانم تاعصر برنمي گردند. قلاب هم باخودشان بردند. مطمئناً مي روند صيدماهي کنار درياچه.
اين را مي گويد ومنتظر مي ماند که زن براي نوشيدن فنجاني چاي از او دعوت مي کند ولي زن رشيد بارخمي کرميان ابروانش جاي مي دهد به نسيم مي فهماند که دلش نمي خواهد آن جا بماندو ونسيم که تمام راه را در روياي ديدار بايلدا سپري کرده بود، اينک احساس نوئميدي تلخي دارد. دهنه اسبش رامي کشد که برگردد ولي فرصت غنيمتي است. اقارشيد نيست ونسيم مي تواند از همسر او بخواهد که براي ازدواج با يلدا پادرمياني کند. سرش را باغروري مردانه به بالانگه مي دارد و باچشم هاي سرشار از عشق والتماس، مي گويد:
- خانم جان مي شود چند لحظه با هاتان صحبت کنم؟
- چکارم داري جوان؟
- نسيم باشرمي دل انگيز که صورتش را برافروخته کرده است، سرخم مي کند. وزن از روي ديوان پايين مي آيد و روبروي مرد جوان مي ايستد. چشم هاي او حالت چشم هاي يلدا رادارند ونسيم که براي اولين بار به اونگاه دقيق مي کند، به اين موضوع چي مي برد، بالحني صريح، مي گويد:
- قصد جسارت ندارم خانم جان ولي من مي خواهم جاي فرزند تان باشم وغلامي تان رابکنم. قسم مي خورم که يلدا را خوشبخت مي کنم ولي آقا رشيد ودخترتان سنگ بزرگي جلو پايم انداختند.
زن بازيرکي، مي پرسد:
- مگر آن ها از توچي مي خواهند؟
- يلدا مي گويد من بايد سهم امرشم را از پدرم بگيرم وهردو راهي شهر شويم.
- چند لحظه اي طول مي کشد که زن حرفي بزند واين سکوت نسيم را رنج مي دهد. سرش را بلند مي کند ونگاه خشمگين اورا مب يند.
- اولاً من دخترم رابه کسي نمي دهم که از اين جادورش کند. درثاني مردي که به خاطر ازدواج بادخترم مقابل پدرش، آن هم ارباب خان سواد کوهي بايستد، لياقت دامادي مرا ندارد.
- نسيم يکه اي مي خورد و با تعجب ، مي گويد:
- ولي اين خواست خود آقا رشيد ويلدا است.
زن که چندقدمي از نسيم فاصله گرفته است، مي ايستد. سرش رابه عقب مي چرخاند وبه تندي، مي گويد:
- غلط کردند، هردوي شان رامي گويم. توهم ديگر ا ين جاها پيدايت نشود. مگر با ارباب!
نسيم مي رود وفقط خدامي داند که چه حالي دارد. اشک برپهناي صورتش غلتيده واو که به خاطر عشق يک زن چنين خفت وخاري هاي را متحمل شده است، از خود بيزار مي شود.
رعنا که تمام روزرا در مزرعه باپدر ومادر وبرادرش کار کرده است، اکنون به به کنار جوي آب مي رود تا آن جانفسي تازه کند. زيرسايه درخت مي نشيند وهمين که خود را تنها مي بيند اجازه مي دهد که بغض گلويش بشکند و اشک هايش جاري شوند. اوخوب مي داند که بابقيه فرق مي کند و چندي کم دارد که همواره والدينش را آزار مي دهد. او متوجه نگاه هاي ترحم انگيز اطرافيان مي شود و دليل گريز خواستگارانش را مي داند. همواره آب هاي روان بودند که در صوت تنهايي اش راه مي يافتند. رعنا عکس خودش را در آينه اب ها مي بيند و بازبان خودش با آب وباتصويري که موج هاي نرم آب، آن رامتلاشي مي کنند، صحبت مي کند. اودختري زيبا وتنهاست. دست هايش از کودکي در گل ولاي زمين هاي مزرعه فرورفته اند. اوهيچ گاه از رنگ حناي انگشتانش به وجدنيامد وهيچ گاه پريشاني گيسوانش رادربار مشاهده ننمود. رعنا هميشه احساس غربت ودلتنگي مي کند ومادر اوکه مي خواست حالادخترزيبايش عروس يک مراخوب ومتدين باشد، ازاين که مي ديد همه رعنا راکنار مي زنند، درعذاب است وغم وغصه دخترش رابه جان دردمندش مي کشد.
رعناسرش رابه تنه تنومند درخت تکيه مي دهد. وپاهايش رابه خنکاي آب مي سپارد. اين درخت هميشه تکيه گاه اوبوده است، درختي که مثل او تنهاست و رازدخترزيباي شورمست است. که اگر زبانش گويا وگوشش شنوابود، هيچ مردي رابه همسري نمي پذيرفت وبه انتظار شاهزاده اي مي نشست که سواربراسب سفيد به دنبالش مي آمد تا اورا ملکه قصر عشق ومهر خودکند. دختر جوان پلک هايش را روي هم مي گذارد که لحظه اي استراحت کند. ولي در قلبش غوغاي عجيبي است. انگار ضربه هاي محکم وصداداري را مي شنود. نمي داند که اين صداي چيست ولي مي داند که آن را از درون قلبش مي شنود. صداها رابهتر ونزديک تر احساس مي کند. با اين که نسيم خنکي ميوزد ولي تمام بدنش خيس عرق مي شود. بازحمت پلک هايش را مي گشايد و چهار مرد اسب سوار را پيرامون خود مي بيند. بادستپاچگي از جابلند مي شود.
وچندي مي گويد که موجب خنده هاي مي شود. رعنا رنگ مي بازد و چند قدمي به عقب بر مي گردد. مردهاي ديگر به تماشاي مزرعه پرداخته اندو شايدهم باهم در بارة خريدوفروش آن قطعه گفتگوي محرمانه مي کردند ولي ارباب نزديک است که از اسب پياده شود ومقابل دختر زانو بزند وبه جاي نامي از او عذرخواهي کند وچندقطره اشک مردانه را نثار نگاه هاي هراسان او کند. رعنا هم گويي نگاه آشناي اورا مي خواند. نيم نگاهي به صورت ارباب مي کندو باحالتي شيرين و شرم آلود به طرف مزرعه مي دود. آن جاکه مادرش مشغول به کار بود.
فصل سوم
يک هفته از آمدن کريم خان به شورمست مي گذرد ولي او هنزو نتوانسته باب سخن را با ارباب بگشايد. با اين که چندسيالي از اوبزرگ تراست ولي همواره نگاه نافذوچهرة قاطع ارباب اورادر انتظار ودلواپسي نگه داشته است. چشم هاي ارباب نمي گذارند که کريم خان راحت با اوحرف بزند. وطوري که خودش نقشه کشيده سرارباب را بمالد . کريم خان دست به دامن نسيم مي شود و با تحريک ا وسعي دارد، هرچه زودتر ارباب را متقاعد به رفتن وترک شورمست بکند.
- پدر، دايي جان هم که اين جاست. پس چرا با آقارشيد صحبت نمي کنيد؟
- يک ذره حياو نجابت خوب است پسر. من که نمي توانم دايره و دستم بگيرم ودور رشيد بچرخم و آهنگ من فرايت بخوانم تا اورا ضي شود که دخترش رابه توبدهد، معلوم نيست توي آن کلة تاس اش چي مي گذرد. ولي قسم مي خورم که نيرنگي توي کارش هست. وگرنه من چند بار از او خواستم که به خواستگاري دخترش بروم. او پت گوش مي اندازد.
نسيم که هرلحظه بيشتر خودرا اسير اين عشق مي بيند ومي داند که وصال يارجز به رضاي پدرش ميسر نخواهد شد، بالحني نرم ومتواضع، مي گويد:
- يک بارديديد يلدارا شوهر دادند. آقاجان يک کاري کن!
- خوب شوهرش بدهند. مگر دختر قحطي...
ارباب حرفش رانيمه تمام ميگذارد. آهنگ حرف هاي نسيم در گوش جانش چنين مي افگند و پيش خود مي گويد که اگر پسرش براستي دلباخته آن دختر باشد، پس هيچ دختر ديگري براي او يلدا نخواهد بود. به ياد روزهاي جواني خودش مي افتد که به زودداماداش کردند. اوبه آق بانو علاقه نداشت ولي مجبور شد که اورا عقد کند.
نسيم منتظر مي ماند تاپدرش از افکار خود فاصله بگيرد و پس از مکثي طولاني درحالي که چهره ارباب آرام تربه نظر مي رسيد، روبه نسيم، مي گويد:
- خيلي خوب پسرم. من به تو قول مي دهم، هر طوري شده دست يلدارا در دست تو بگذارم. فقط کمي به من فرصت بده. اين رشيدي راکه من مي شناسم...
گرچه ارباب حرفش رانيمه تمام مي گذارد ولي براي نسيم همان قول ارباب کافي است. ديگر نمي خواهد چيزي بشنود. انگار که بال در آورده است و باهيجان درحالي که از پله هاي چوبي سرازير مي شود، مي گويد:
- آقاجان، من مي روم به ميرزا نبي کمک کنم. گمانم هنوز هيزم براي انبار لازم داريم.
وارباب با رضايت لبخند مي زند. چندلحظه بعدکريم خان کت اش را بر مي دارد و درحالي که هنوز غذاي ظهررا نخورده است، آمادة رفتن مي شود. ارباب با ت عجب، مي پرسد:
- کجا کريم؟ ... به اين زودي مي خواهي بروي؟ ... چرا باعجله؟
- يک هفته است که اين جايم. امشب را مي خواهم منزل آقا رشيد بمانم. نروم دلگير مي شود. فردا صبح زودهم راهي آبادي مي شوم. اگر رخصت دهي نامي راهم باخود مي برم. شايد نويد راضي شد برگردد. باهم باشند، بهتر است.
ارباب نارضايتي رادر چهرة برادرزنش مي بيند و سيماي شکست خورده اوبه نظر ارباب خنده دار مي آيد. قبل از آن که کريم خان اطاق راترک کند، ارباب به سراغ صندوقچه اش مي رود. مقداري پول بر مي دارد وآن رابه کريم خان مي دهد.
- اين پيش ات باشد بده به نويد. حالا که نامي هم با توراهي است، بگو همراه نويد گشتي قوي شهر بزنند. بلکه دلشان باز شود و اسوده حال به اين جا برگردند.
- انشا الله خوب من مي روم.
يک هفته پس از رفتن کريم خان ارباب نسيم را فرامي خواند وبه او مژده مي دهد که ميرزانبي رابه خانه آقا رشيد فرستاده تا از آن ها اجازه خواستگاري راکسب کند. نسيم لبخند شرمگين ومحترمانه اي مي زند وبابي قراري چشم به راه باغچه مي دوزد تاصداي سم اسبي را بشنود وبلآخره ميرزانبي از راه مي رسد بالبخندي که به لب دارد، دست روي شانه نسيم مي گذارد و شادمانه ، مي گ ويد،
دوساعت ديگرآن هاچشم براه تان هستند. تمبارک است ارباب زاده، به سلامتي انشا الله نسيم از شادماني به پرواز در مي آيد. وبه دستور ارباب مي رود تاسرو صورتي صفادهد. حمام مي رود و بهترين کست و شلوارش رامي پوشد. باصليقه اي که اورا خوش تيپ تر جلوه مي دهد. روبروي آينه مي نشيند. موهايش را روغن مي زند. صورتش اصلاح شده وزيباست. عطرهم استفاده مي کند. ووقتي از اطاق بيرون مي آيد مهگل مي رود وبرايش اسنفد دود مي کند.
- انشأ الله که خوش خبر بياييد. مبارک است نسيم جان!
نسيم به همه لبخندي مي زند. به آسمان، به زمين، به درخت هاي وسط باغچه. به شمعداني هاي روي ايوان وبه اسبي که انتظار را ورا مي کشد. ارباب هم لباس نو پوشيده و آماده رفتن است. بالذت سراپاي مرد جوانش را برانداز مي کند وهردو راهي مي شوند. هنوز ازخانه دورنشده اند که ارباب توقف مي کند وميرزا نبي راهم فرا ميخواند.
- توهم باما بيا ميرزا. هرچي باشد موي سفيدي داري واحترامت واجب است.
- ماشا الله شي وآقازاده، اين قدر به خودتان رسيده ايد، من با اين قيافه وچکمه ها و لباس کهنه ام چطوري بيايم خواستگاري؟
- عجله کن ميرزاشبي، نمي خواهم عروسم راچشم براه بگذارم.