Paymanemeli.com
    خانه    |     جستجو    |     بهترين ها    |     مطالب ارسالی   
برابر با جمعه، 12 سنبله، 1389
     


     

     اخرین اخبار
3  بانوهاشمی نماینده ولایت کندهار: خبر مرگ من اعلام شده است
3 فرار سپنتا از نیویارک و خود نمایی و خرامیدن قریشی در امریکا
3 نامه ی اعتراضیه عنوانی اداره ی امور ریاست جمهوری
3 مردم ننگرهار خواهان قانونمند شدن حضور نیروهای خارجی گردیدند
3 انتخابات ریاست جمهوری به تعویق نمی افتد،اما انتخابات پارلمان قبل از آنست
3 چهارصد پروژه انکشافی در ولایات شمالی کشور
3 مرکز پخش تلویزیون مشترک سه کشور پارسی زبان تعیین شد
3 عضو جبهه ملی ونماینده مجلس ویزرگ قوم علیزی درقندهار کشته شد
3 سردسته گروه تروريستي در هلمند دستگير شد
3  کاروان بزرگ اکمالاتی ناتو در وردک مورد حمله قرار گرفت

[ اخبار بيشتر ]


     





Space Usage:
1.95 GB allowed
288.98 MB used
1.67 GB left
 
14%
 

 داستان: داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت اول)
بقلم: مهسا طایع: -   امواج ملايم و دلپذير آب سينه زلال  رودخانه رابه نرمي افسون گري مي لرزاند ونسيم عاشقانه ترين زمزمه هايش را در گوش برگ هاي تازه دسته درختان جنگل تکرار مي کند وخورشيد اين  سلطان آسمان که تنشش از گرمي عشق مي نورد، پيکر نوراني اش رادر آغوش رودخانه مي افگند تا با او  همبازي شود.

به نام حق
دیدارتلخ

به قلم: مهسا طایع

(قسمت اول)

فصل اول

امواج ملايم و دلپذير آب سينه زلال  رودخانه رابه نرمي افسون گري مي لرزاند ونسيم عاشقانه ترين زمزمه هايش را در گوش برگ هاي تازه دسته درختان جنگل تکرار مي کند وخورشيد اين  سلطان آسمان که تنشش از گرمي عشق مي نورد، پيکر نوراني اش رادر آغوش رودخانه مي افگند تا با او  همبازي شود.
او تازه از سفر برگشته که بازخانه اش رادر آشوب صحبت هاي سهل کننده وتکراري مي بيند. دلش از اين همه تيرگي  که بين فرزندانش سياهي افگنده به تنگ آمده است. هر باري که به سفر مي رود آرزو مي کند، کاش با لبخند دلنشين پسرانش مواجه گردد وغم سال هاي از دست رفته را از سربدر کند.  اما خانه او سال هاست که رنگ صلح و صفا رابه خود نديده ونسيم عشق ويکرنگي  روحش را نوازش نداده است.
از همان هنگام که پدر براي او عروسي بر گزيد وبه حرف هاي نوجوان پرشورش اعتنايي نکرد، قلبش شکست و غنچه آمالش پژمرد. دختري همخانه اش شد که حاتم لحظه اي تحملش نمي توانست بکند اماچه کاري  مي شد انجام داد وقتي سايه پراتهب ارباب عطا الله سوا کوهي بالاي سرش بود. حاتم جرات  نفس کشيدن هم نداشت. چه رسد به اين که اعتراضي بکند واز همسرش به پدر گلايه اي داشته  باشد.  آخر زن اوخواهر زاده ارباب بود ونورچشمي اش. وارباب با تمام دبدبه وکبکبه اش  اين دختر را روي کوش مي گذاشت وبا او قايم موشک بازي مي کرد.
حاتم تابه خود آمد، ديد که بچه ها دوره اش کردند، در حالي که او هنوز احساس کودکي مي کرد واز تنهايي مي هراسيد. حاتم عاشق اسب بود وجنگل. شايد اين عشق را براي جبران  هوس هاي که در سر داشت برگزيده بود. ولي هيچ وقت نمي توانست دختري را که هميشه دار وياهايش سير مي کرد، از خاطر ببرد. حتي وقتي که صاحب سه پسر شد وحتي زماني که فرشته زيبايش به دنيا آمد و باشيطنت خود را به آغوش پدر مي انداخت، حاتم آرزو مي کرد کاش مادر اين فرشته قشنگ همان دختر رويايي اش مي بود. دختري که عشق وصداقت خودرا به حاتم هديه مي کرد، نه هوس هاي ابهانه اش را.
- چه خبرتان است؟... صداي تان تا ته جنگل هم به گوش مي رسيد.
-  نويد از جابلند مي شود، بي آن که به پدر نگاه کند زير لب، مي گويد:
- آخر اين جاهم جاي زندگي کردن است. حال اگر جاي ديگر ارباب  نباشي چه مي شود؟
- از شنيدن  اين حرف قلب حاتم مي شکند، هنوز  زخم به صورتش نمي آورد که نسيم هم باصداي  بلند تر حرف برادر را ادامه مي دهد:
- پدر تا تو راضي نشوي که من به شهر بروم يلدابامن عروسي نمي کند!
ارباب حاتم به لب هايش حرکتي مي دهد که ج واب نسيم را براي چندين بار تکرار کند که صداي خشم آلود نامي هم دلش رامي لرزاند:
- اين رعيت به توچي مي دهند پدر که رهايشان نمي کن؟... خودت را فدا کردي، مارا آزاد کن . بگذار برويم چي سرنوشت خودمان!
- ارباب مي خ واهد فرياد کشد و پسرانش رابه بادناسزا بگيرد ولي فرشته که هنوز چهار سال بيشتر ندارد خودرا به پاهاي پدر ميپيچد و باشيطنت  مي گ ويد:
- بابا برايم عروسک آوردي؟
اراب اوراميان  بازوهايش فرو مي برد وبه عزيزترين  موجود زندگي اش لبخند مي زند.  از داخل  ساکش عروسکي زيبا بيرون مي آورد و فرشته را از شدت خوشحالي به پرواز در مي آورد.
چند لحظه بعد که فرشته مشغول بازي با عروسک جديدش مي شود، آق بانوهم از راه مي رسد، تا چشمش به ارباب مي افتد، ابروهايش رادرهم مي کشد وبه سردي، سلام مي کند. وحاتم نمي داند که جوابش را بدهد يانه . به سختي مي گويد:
- خوبي آقا بانو؟
- مگر تو برايم حال خوش مي گذاري؟
- بازديگرچي شده؟... من که تازه از راه رسيده ام.
- آق بانو فرشته را ازکنار او بلند مي کند، عروسکش را مي گيرد وبه سمتي پرت مي کند. صداي چيغ وداد فرشته قلب حاتم را به درد مي آورد.
- به دخترم  چکار داري؟... چرا عروسکش راپرت مي کني؟
- دلش را به چي خوش مي کني مرد؟... توکه فکر آينده بچه هايم نيستي، بگذار من برايشان مادري کنم.
ارباب حاتم که تا اين لحظه سعي داشت  برعصبانيتش غلبه کند، ديگر طاقت نمي آورد و باخشم همسرش رابه باد  ملامت مي گيرد.
- من به فکر بچه هايم نيستم؟... توديگر اين حرف هارانزن. اگر خودت به آينده  اين بچه ها فکر مي کردي وکمي ادب يادشان مي دادي،  اين طور  صدايشان را روي من که پدرشان  هستم، بلند نمي کردند.
آق بانوپوزخندي مي زند وبالحني که مثل هميشه نيش دار است، ميگويد:
- اين بچه ها خيلي احترامت گذاشتند، خودت نفهميدي. اگربيش تر از اين هم به تو رو بدهند، مي فرستي شان سرزمين ها، کمک رعتيتت باشند.
- اولاً چنين چيزي از آن ها نمي خواهم. درثاني آن ها بايد کار کنند. چه فرقي مي کند که پسر ارباب  باشند يا يک رعيت زاده.
- تورابه خدا حرف هايت را ادامه نده که حالم به هم مي خورد. حيف از براي خدابيا مرز که پسرش تو بودي. وحيف ازبچه هايم که پدري مثل تو دارند... خداهم ببين وارث خانواده سوادکوهي راچه کسي کرده.
- آق بانو، خفه شو... هرچه احترامت رانگه مي دارم، سو استفاده مي کني. اگر به خاطربچه ها نبود که هر کدام مردي براي خود شدند واين دختر، همين حالا...
- همين حالاچي؟... چرا خفه شدي؟...  من سال هاست منتظرم که کاسه صبر تولبريز شود. حالا ساکت نشو. حرفي را بزن که آرزوي شنيدنش را دارم. بگو وخلاصم کن!
ارباب صداي پاي مستخدمين رامي شنود. دلش نمي خواهد آن ها صداي بگو ومگو هايشان را بشنوند. احساس خفت مي کند. خودش را به صندلي تکيه مي دهد  وعرق پيشاني اش را باپشت دست پاک مي کند.
آقا بانو که در چهل سالگي هنوزهم بهترين لباس ها رامي پوشيد وبهترين زيور آلات را استفاده مي کرد، دورارباب مي چرخيد وباحالتي مهاجمانه، ادامه مي دهد:
- حاتم چرا به اين بازي ادامه مي دهي؟
- کدام بازي زن؟ ... ازبچه هايت خجالت بکش.
- اتفاقاً براي  نجات بچه هايم ازدست تو، ديگر نمي توانم آرام بمانم. همين حالا به خانه پدري ام مي روم وبعد از اين که مقدمات  کار را فراهم کردم، بچه هايم رانيز باخود خواهم برد.
ارباب حاتم به نشاني تمسخر لبخندي مي زند که آتش خشم آق بانورا شعله ور تر مي کند. پيراهن بلندش راچنگ مي زند و به تندي از اطاق بيرون مي رود وتا ارباب  به خود مي آيد، صداي شيهه اسبش از اصطبل به گوش مي رسد وصداي بچه هاي مي پرسيدند:
- مادرچي شده؟ ... کجا مي روي؟
ارباب سرازپنجره اطاق بيرون مي کشد، نسيم خنکي مي وزد وبرگ هاي درختان پيج وتاب  ملايمي مي خورند. مستخدمين همه چشم به آن باتو دوخته اند. او سوار اسب ارباب  شده بود، اسبي که به هيچ کس غير از صاحبش سواري نمي داد.
- چه مي ک ني زن؟... باخودت دشمني نکن. تو که مي داني آن حيوان به کسي جز من سواري نمي دهد.
آق بانو چشم هاي سرمه کشيده اش را باخشم به سمت ارباب مي چرخاند وباتمام نيروي که مي تواند، فرياد مي کشد:
- اين حيوان هم دلش از توبه تنگ آمده. تو براي اوهم قابل تحمل نيستي.
ارباب لبخندي به لب مي نشاند. شايد خشم آن بانو فروکش کند ودست از اين کار خطرناک بردارد واز روي اسب پايين بيايد. ولي آق بانودر برابر نگاه حيرت زده پسرانش  وناباوري ارباب، چنان ساق  پايش رابه گرده اسب مي کوبد که حيوان از جامي پرد وباسرعت به پيش مي تازد. صداي چيغ هاي بلند آق بانو، مستخدمين وفادارش رادستپاچه مي کند وهمه به دنبال اسب مي دوند. ارباب  به پسرانش  دستور مي دهد که جلو اسب را بگيرند وخود نيز ازپنجچره اطاق به بيرون مي پرد وبا تمام نيرو مي دود. اسب از محوطه خانه اربابي  به بيرون مي تازد. آق بانو که گويي به شدت هم ترسيده است به جاي آن  که با اسب ملايمت کند، يال اورا چک مي زند واسب رابه شدت عصباني مي کند. شيهه اسب  دل ارباب  را مي لرزاند و فرياد مي کشد. قبل از آن که به اسب برسد، آق بانو چنان محکم به زمين کوبيده  مي شود که ارباب چشم مي بندد ونفسش را د رسينه حبس مي کند.
نسيم بابي حالي وارد اطاق  مي شود. باران چنان اوراخيس کرده که لباس هابه تن اش چسپيده اند. باورود او، ارباب مي پرسد:
- پس کوحکيم؟... چراهمراهت نيست؟... کي مي آيد؟
- نسيم درحالي که افسرده به نظر مي رسد، به تني مي گويد:
- نبود. سه روزاست که رفته ساري.
- يعني چي؟... پس چرا همين طور نشستيد و مرانگاه مي کنيد؟... برويد پل سفيد. مادرتان دارد از دست مي رود.  نامي از جابلند مي شود که نويد بازويش را مي گيرد. وباحالتي تهديد آميز، مي گويد:
- نمي خواهد جايي بروي. اگر مادر رفتني باشد، تا توبه پل سفيد بروي وبرگردي، کارش تمام است. وگرنه تاصبح دوام مي آورد که ببريمش شهر. توي اين هواي باراني  بعيد مي دانم به پل سفيد برسي.
- ديوانه شدي نويد؟... مادرتان ناخوش احوال است. مي بيني که. رنگ به رخسارش نيست.
نويد که سعي دارد، پدرش را آزارد هد، باسنگ دلي مي گويد:
- بگذار بميرد از اين زندگي که بهتر است. اگر در شهر زندگي مي کرديم، مجبور نبود اين همه درد بکشد.  تاوان ندانم کاري هاي تورا بايد اوپس بدهد.
ارباب از جابلند مي شود، نگاهي به سارا و ماه گل مي کند. دومستخدمي که بانگراني بالاي سرآق بانو اشک مي ريختند. به سمت نويد مي رود. دست روي شانه اش مي گذارد. نويد آرام به پا مي خيزد و قبل از آن که نگاهش به پدربيفتد، سوزش دردي را برصورتش احساس مي کند وصداي سيراي که سفيدش اورا تکان مي دهد.
- تومرد نيستي نويد. با ورم نمي شود که فرزندي به بي لياقتي وپستي تو داشته باشم. مادرت از شدت درد بي هوش ومعلوم نيست که چه بلايي سرش آمده و در چنين موقعيتي تومي خواهي به من حالي کني که ماندنم  در شورمست اشتباه بوده وحالا حاضري مادرت را قرباني کني تابه هدفت برسي وبه من درس عبرت  بدهي؟!
فرياد بلند ارباب نامي ونسيم راهم تکان مي دهد. ارباب پاتورش را برمي دارد. شال وکلاه مي کند وقبل از آن که اطاق را ترک کند، روبه سارا وماه گل مي گ ويد؟
- مراقبش باشيد. خودم دنبال حکيم مي روم.
ماه گل بانگراني مي گويد:
- آقا مراقب خودتان باشيد. باران خيلي شديد است.
قدرت اسب رابراي ارباب آماده مي کند وهنگامي  که نويد، پدرش را سوار بر اسب مي بيند،  درحالي که باران  شديدي هم مي بارد، زير لب مي گويد:
- اين مرد ديوانه است. محال است تا رسيدن به پل سفيد
، گرگ ها به او حمله نکنند.
- ساعتي مي گذرد آق بانو هم چنان در بيهوشي به سر مي برد و پسرانش هرکدام به گونه اي دلنگران هستند.
فرشته بي تابي مي کند و نامي که کمتر حوصله بچه ها را دارد، روبه ساراپرخاش مي کند:
- برادراين بچه را ببر بخوابان. از سدايش خوشتان مي آيد؟!
- واما ارباب سوار بر اسب مي تازد ودر دل سياهي شب فرومي رود وجز آن بانو فکري در سر ندارد. هرچه باشد، آق بانو باهمه      هاو سرسختي هايش مادربچه هاي او بود وهمخانه اي که بيست ودوسال با او زندگي کرده بود. اسب را از باران هراسي نيست. صاحبش را ياري مي کند تا همدمش را نجات دهد ولي حيوان  رادر برابر رعد وبرق، توان مقابله نيست. شيهه مي کشد وازترس به دور خود ميپيچد.
- - بازي ات گرفته حيوان؟... برو/// بروکه شب از نيمه گذشته. بايد براي آق بانو حکيم بياوريم. تارسيدن به پل سفيد راه درازي را بايد طي کرد. حتي اگر مردمي سوار براسبي باشد که نظير نداشته باشد. ولي راه رابايد پيمود. سياهي جنگل و حشت آوراست. زوزه گرگ ها از دور به گوش مي رسد. ارباب تفنگي را که برشانه دارد، به جلو مي کشد که بانزديک شدن گرگ ها دستپاچه نشود. پابه گردة اسب مي ک وبد و حيوان سريع ترمي دود. راه تاريک است. يک لحظه ارباب احساس مي کند که راهش  رادر جنگل گم کرده است ولي نه او زادة جنگل و بزرگ شده جگنگل است. مرد جنگل است. محال است که خطايي بکند. يک لحظه حيوان روي پاهايش بلند مي شود و شيهه ميکشد.
رنگار به جايي گير کرده است. ارباب  از آرمري اسب پايين پرد. پاي اسب در گل فرورفته.  به حيوان کمک مي کند تا از گودالي  بيرون بيايد. دستي به يال او مي کشد. آماده مي شود  تاروي اسب  بنشينند که شايد وحشتناک ترين رعد وبرق عمرش رادر دل آسمان مشاهده مي کند و چنان صدايي از  از دل ابرها به گوش مي رسد و در جنگل ميپيچد که حيوان رابه وحشت مي اندازد وقبل از آن که ارباب بتواند روي اسب بنشيند، حيوان پاي به فرار مي گذارد. ارباب  نعره مي کشد ولي صدايش در رعد وبرق گم مي گردد ودمي بعد، بازهم صداي زوزه گرگ ها از انتهاي جنگل به گ وش مي رسد.
ارباب اسبش را صدا مي کند ولي حيوان و حشت زده چنان گريخته بود که اثري از آن به چشم نمي خورد. ارباب شاخه درختي را مي کشد. علاوه بر تفنگ بايد چو بدستي هم داشته باشد، راهش را ادامه  مي دهد. بايد براي آق بانو حکيم بياورد، حتي اگر شده راه پياده بپيمايد. گرگ ها سرراهش قرار نمي گيرند ولي زوزه هايشان دل ارباب  را مي لرزاند. اومي دود وهر لحظه خستگي بيشتر عذابش مي دهد.
زمين گل آلود است وراه رفتن رادشوار مي کند. ارباب نمي داند. شايش بيش از دوساعت راه رفته است  واز شدت ريزش باران، شانه هايش سنگين شده اند. بلآخره به زمين مي خورد واز حال مي رود.
سپيده دم، جنگل را روشن مي کند. باران بلند مي آيد ودرخت ها از شدت خستگي به خواب مي روند. ارباب شهيد اسبش را مي شنود واز جامي پرد. اي واي سپيده دم شده واو هنوز به پل سفيد نرسيده  است. هنوز حکيم را نديده و خدا مي داند که آق بانوچه حالي دارد. ارباب  باديدن  اسب هيجان زده به  روي اسب مي پرد و با تمام سرعت  به پيش مي تازد.
بعد ازيک شب تمام  که باران شديدي باريده بود، اکنون هواروشن و آفتابي است. ارباب در حالي که از شردت خستگي، نمي تواند خودرا روي اسب نگه دارد، همراه حکيم به شورمست نزديک مي شود. ازدوري صداهاي مبهمي  به گوش مي رسد وهرچه که اوبه خانه اش نزديک تر مي شود، صداها واضح تر مي شوند. صداي شبيه  شيون ونوحه سرايي.
- اي واي خاک بر سرم شد. آق بانو!
درخانه ارباب غوغايي به پاست. تمام اهالي شورمست آنجا جمع شده اند و اشک مي ريزند. شايد بين  آن ها کمتر کسي باشد که به آق بانو علاقه اي داشته باشد، آخر او هميشه بارعيت هاسرسنگين بود و آن هارا آدم حساب نمي کرد. ولي حالا همه برايش  عزاداري مي کردند. شايد هم دلشان درغم ارباب مي سوخت که زنش را ازدست داده بود.
- چي شده؟... اين جاچه خبر است؟
- بيا تماشاکن پدر. خيالت راحت شد؟!... هميشه از مادرم دلخور بودي. حکالا از دستش خلاص شدي. مادرم تمام کرد. به خاطر تومرد. مي فهمي؟!
- نويد در حالي اشک مي ريزد ونعره مي کشد، پدرش رابه بارملامت مي گيرد. ارباب نا باورانه به سوي اطاق مي دود. يک پارچه سفيد صورت  آق بانورا پوشيده است. گويي  او آرام به خواب رفته وبه زودي  بيدار خواهد شد.
- آق بانو!... اين د يگر چه بازي  ايست که بامن مي کني؟... آق بانو آزارمي مي دهي؟...  اين خلايق راتو جمع کرده اي که مرابترساني. اگر تا اين حد دلت مي خواهد که در شهر زندگي کن، خيلي خوب قول مي دهم، پاييز امسال مي رويم. حالا چشم هايت را بازکن آقابانو. فرشته بيدار مي شود و از اين همه هياهوي که توبه پاکردي، مي ترسد.
و اورا آهسته تکان مي دهد.
- آق بانو!... آق بانو!
- بانعره ارباب صداي شيون بلندترمي شود. حکيم قامت خميده اش رابه جلو مي کشد ومي رود تا جنازه را ببيند. ارباب با التماس، مي گويد:
- حکيم بيا اورا معاينه کن. بگو که نمرده. آخر او ديروز خوب و سالم بود.  درست اسب سواري مي کرد که افتاد وحالا  اين طور راحت  خوابيده است. مگر از اسب افتادن مي تواند باعث مرگش باشد؟
- حکيم پس از معاينه اي کوتاه، درحالي که چشمه هاي باتجربه اش را به سوي ارباب مي چرخاند، با قاطعيت، مي گويد:
جاي از بدنش  نشکسته. انگارسرش ربه خورده. شايدهم دل وروده اش به هم ريخته باشد. ولي هر طور بوده، همان افتادني که برايم  تعريف کردي موجب مرگش شده است. ببين دهانش هم خوني است. خدابيامرزدش، به شماهم دعاي صبر مي کنم.
وقبل از آن که از اطاق بيرون رود، در برابر پسران ارباب، ادامه مي دهد:
شايد اگر به شهر مي رساندي اش، نمي مرد. آن ها بهتر مي دانستند چه  بلايي سرش آمده. البته نمي شود باهيچ ترفندي جلو سرنوشت و اجل راگرفت.
نگو حکيم. کاش اين حرف را نمي زدي. حالا ديگر کينه پسران ارباب نسبت به پدرشان اوج مي کيرد و هرلحظه اورا باحرف ها وکنايه هايشان آزار خواهند داد.
نامي سرش را روي شانه پدر مي گذارد وارباب احساسي دارد توأم با شادي وغم. خوشحال است از اين که پسرجوان وخيال پرورش رادر آغوش  خود مي بيند وغمگين  از اين که اورا باچشماني پراشک در بغل دارد وخودنيز  عزادار همسرش بود. چند لحظه اي بيشتر نگذشت که فرشته به سراغ پدر آمد. چنان وحشت کرده بود که بدن  کوچکش مي لرزيد. دست هايش رادورگردن پدر حلقه کرد و آهسته، پرسيد:
- چي شده بابا؟
صداي شليک گلوله اي اورا از جا مي پراند. فرشته ازترس خودرا به آغوش پدر مي فشارد. شيهه اسب هم به گوش مي رسد. ارباب  از اطاق بيرون مي پرد. تابه خود مي آيد که يک گلوله ديگر هم شليک مي شود. او  مثل يک مجسمه برجا خشک مي ماند. صداي شيون مردم قطع مي شود. همه مستخدمين با وحشت ايستاده ا ند و ارباب نا باورانه نگاهش را از اسبش که روي زمين غلتيده بود به سوي نويد مي چرخاند واورا مي بيندکه تفنگ  را روي شانه اش گذاشته وبه خشم يک پلنگ زخمي به پدر مي نگرد.
- نويد!
فرياد ارباب درفضاي تمام شورمست مي پيچيد. ونويد خشمگين تر از  پدر، در حالي که چشم هايش به رنگ خون شده اند، به پدر مي گويد:
- به گورکن ها بگو، براي اين نعش هم گور بکنند. من نمي گ ذارم کي که باعث مرگ مادرم شده  زنده بماند!
- ارباب به حدي احساس خفت وبيچارگي مي کند که حتي توان حرف زدن هم ندارد. نويد فرزند ارشدش اسب اورا مي کشد. اسبي که سال هاست راز دار لحظه هاي تنهايي ارباب بوده است. بهترين دوستش وارباب نمي تواند اعتراضي بکشند. وقتش نيست. جنازه زنش گوشه اطاق افتاده و پسرانش عزادار هستند. خود اوهم دمي ديگر بايد سياه پوش شود. خدا مي داند نهايت خشمي را که در قلب نويد شعله وراست که چنين جسارتي رابه او داده تا اسب پدرش را در مقابل نگاه او هدف قرار دهد. در حالي که مي دانست پدرش به آن حيوان چقدر علاقه داشت.
بهار مي گذرد وفصل تابستان برگ هاي درختان را پررنگ تر مي کند. ارباب خسته از روزهاي دلتنگي و تنهايي، بسترش رادرکنار پنجره بزرگ اطاقش پهن مي کند تا از آنجا بتواند باغچه را تما شاکند و صداي جوي آب را بشنود. مستخدمين در رفت و آمداند. اغلب زن هابه کارخانه مشغول  اند وعده اي  از مردان نيز از گندم زار برگشته  اند. گويي دروگندم ها به پايان رسيده است. زيرا  درچشم هاي شان رضايت وراحتي موج مي زند. ارباب به عروسکي که گوشه اطاق افتاده است چشم مي دوزد،  عروسکي که فرشته ديگر به آن علاقه نداشت. عروسکي که آق بانو آن را پرت کرده بود، حالا مثل ارباب تنها بود. فرشته بهانه  منادرش رامي گرفت و نامي مرتب اورا به تماشاي صحرا مي برد. بغض گلوي ارباب  را مي فشارد. آخرچرا  او نتوانسته بود بازنش رابطه صميمي  برقرار کند؟ چرا در زندگي هيچ کس اورا به خاطر خودش وبه خاطر صفاي قلبش دوست نداشته است؟... چرا او بداشتن سه پسر که  هکردام جوان هاي رشيد وخوش قد و بالاي بودند، بايد چنين تنها وافسرده  باشد. چرا پسرانش اورا درک نمي کردند؟... چرا دوستش نداشتند؟ و چرا....
ارباب  پاسخ اين همه هماي که در ذهنش مي چرخيد، به خوبي درک .
خشت اول چون نهد معمارکج   تاثريا مي رود ديوار کج
وقتي اوبازني همکاسه شد که کوچکترين علاقه اي به هم نداشتند وهر کدام باسرسختي ولجاجت سعي داشت حرف خودرا به کرسي بنشاند، طبيعي است که امروز فرزندان  ارباب هم نتوانستند باپدرشان صميمي باشند. آن ها هميشه شاهد جرو بحث هاي مادر بودند. فريادهاي که برسر ارباب  مي کشيد وبي احترامي که به او روا مي داشت. ولي ارباب  همواره سعي مي کرد حرف زنش رانگه دارد، دربرابر  پرخاشگري هاي او سکوت کند وبه زنش اجازه بدهد که اورا آن طور که همت، بپذيرد. ولي آق بانو، هر گز روي خوش به او نشان نداد.
چشم هايش رامي بندد. نسيم خنکي تنش رانوازش مي دهد. فرشته ونامي هم از راه مي رسند. ارباب  صداي شان رامي شنود. چشم هايش را باز مي کند. هردورامي بيند که وارد راهرو شده اند. فرشته به سوي پدر مي دود، ولي آغوش  باز اورا ناديده مي گيد وبه طرف عروسکش مي رود.
سلام پدر!
اين صداي نامي است که گوش هاي ارباب  را نوازش مي دهد. لحظه اي شکر آور ومستي بخش. از جابلند مي شود. دلش مي خواهد نامي را بغل کند ومثل يک پسر بچه شيطان اورا نوازش کند. شايد باشنيدن همين  سلام که باملايمت بيان شده بود، ارباب احساس جواني مي کرده دستش را دورشانه هاي نامي حلقه  مي کند و اورادر آغوش مي فشارد. چشم هايش پر اشک شده اند.
- به نظرم مي آيد از روز مرگ ماست تا حالا لاغر تر شده اي. غصه که نبايد مرد را از پاي در آورد!
نامي لبخند مي زند. براستي هم که اين دومين باري است که ارباب  پسر کوچکش را درميان بازوهاي خود مي بيند. وصدايش  را بلند مي کند.
- آي ، ماه گل، به پسرم ميوه بيار. غذاي ظهر راهم مفصل آماده کن. بايد به پسرم بيشتر از اين ها برسيد!
خستگي از تن ارباب بيرون مي رود. زانو به زانوي نامي مي نشيند و باعشقي عميق به پسر جوانش نگاه مي کند. فرشته که گويي حسادت خودرا کتمان نمي تواند، وسط بابا ونامي جاباز مي کند وارباب  بلند مي خندد.
- ارباب زاده، به خدا من بي تقصيرم.  رحم کن ارباب زاده!
شاه غلام چوپان سربه زير و آرامي است که ارباب  همواره از لطف وصداقت او تعريف مي کرده و اورا بي آزارترين موجودي مي داند که در زندگي اش ديده است. حالا اين مرد بادست هاي نويد به جلو هل داده مي شود. از دهانش خون مي آيد و ازنگاهش مظلوميت وترس مي بارد.
- چي شده نويد؟ ... اين چه بساطي است که راه انداختي؟
- يکي از گوسفندها مريض شده واين مرد به جاي اين که به شما خبر بدهد، سرخود گوسفندرا  سربريده و آن را بين اهالي تقسيم کرده است.
- ارباب به خدا من بي تقصيرم. خودتان...
- خيلي خوب کافيست.
- ارباب از اطاق بيرون مي آيد. خشمگين وعصبي به پيش مي رود. مقابل نويد مي ايستد وچشم هايش رابه عمق نگاه اومي دوزد.
- وتوهم اين مرد رابه بادکتک گرفتي که چرا گوسفندرا بين اهالي تقسيم کرده؟... نويد اين بار اولي نيست که اين اتفاق مي افتد. خودت هم خوب مي داني. من خودم به شاه غلام اجازه داده بودم تا اگر گوسفندي  بيمار بود، آن رابکشد وبه اهالي بدهد. توبه چي حقي دست روي اين مرد بلند کردي که جاي پدرت هست؟
- نويد پوزخندمي زند و باخيره سري، مي گويد:
- اين جاي پدرم باشد؟...  همين که تو پدرم هستي، هرلحظه عذاب مي کشم، چه رسد به اين چوپان بيسروپا!
ارباب به اطراف نگاه مي کند. خوشحال است که کسي صداي نويد را نشنيده است. به او اشاره مي کند. که به اطاق برود ولي نويد باگستاخي دستور پدر را ناديده مي گيرد وبه سمت اسطبل مي رود. اسبش را بيرون مي کشد و در برابر نگاه درد مند پدر از محوطه  خارج مي شود. ارباب  آن قدر قدرتمند هست که بتواند نويد راسرجايش بنشاند وديگر اجازة چنين گستاخي هاي را به او ندهد. اما احساس مي کنند که کار از اين حرف ها گذشته و لزومي ندارد، خودرا برپسرانش تحميل کند. از طرفي به خصوصيات  اخلاقي نويد آشناست. مي داند اگر يک روزمراقب او نباشد، رسوايي به بار خواهد آورد. جواني است خوشگذران وبي مسؤوليت وارباب نمي خواهد با رها کردن نويد از قيد خانواد، آبروي چندين ساله خاندان سوادکوهي رالکه دار کند.
- ارباب امانم دهيد. اگر آقا زاده يک بارديگر اين طوري کتکم بزند، مي ميرم به خدا!
ارباب تازه به خود مي آيد. شاه غلام التماس آسود نگاهش مي کند و او راهي جزعذر خواهي از شاه غلام ندارد.  دلش نمي خواهد چوپان وفادارش رادل آزرده کند. مباداکه نيمه شبي آهي از سينه بيرون  دواند که دامن نويد را آتش زند. آخر او جگرگوشه اش است. شايد غوغاي جواني راپشت سر بگذارد و ارام شود.
روزها مي گذرند. و هر روز حادثه اي اتفاق مي افتد. چشمي مي گيريد. ولي آتش مي گيرد وسينه اي مي سوزد. وهر روز نويد ونسيم آشکار به جان رعيت مي افتند و آزارشان مي دهند. واين ها  همه شکنجه هاست که ارباب  مي کشد ودم بر نمي آورد. ولي خوب مي داند که اگر اين وضع ادامه پيدا کند.  رعيتش به تنگ خواهند آمد. واين چيزيست که ارباب  حاتم سواد کوهي از آن بيزار است. براي  دلجويي از کساني که مورد آزار پسرانش قرار مي گيرند، با آن ها همکار مي شد. باچوپان گوسفند چراني مي کرد.  با دهقان به  شاليزار مي رفت و با ماهيگير به کنار رودخانه مي نشست واين باعث  مي شد که هر روز برمحبوبيت او افزوده شود و پسرانش خشمگين تر گردند.
ارباب تازه از جنگل آمده بود که صداي گريه زنانه اي رامي شنود. صداي که از  انتهاي خانه اش به گوش مي رسيد. قدرت اسب اورا مي گيرد وبه اسطبل مي برد وارباب به وحشت مي افتد که مبادا پسرانش بازشاهکاري ديگري  زده باشند. به سمت صدا به پيش مي رود. سارا رامي بيند که سطل آب را بازحمت به مطبخ مي برد.
- چي شده؟... بازچه خبر شده است؟
- سلام آقا! چيزي نيست. دختر پري خانم است که بي تابي مي ک ند. دستش به تنور سوخته .
- پري خانم؟
- بله آقا. امروز خودش مريض بوده، دخترش آمده که نان ها را بپزد.
- خيلي خوب برو به کارت برس!
ارباب  مي رود که ازپله ها بالا شود ودستورچاي راهم صادر مي کند. ولي صداي گريه دلنشين است صداي لطيف وخوش آهنگي که گام هاي ارباب را بر روي پله هاي چوبي متوقف مي کند. بر مي گردد وبه دنبال صدا  به انتهاي حياطي مي رود. آنجا که تنورخانه است، صداي ناله او مي پيچد ناله اي که گويي سال ها از دل ارباب  بر مي خواسته است.
- ا رباب!
- سلام آقا!
- همه زن ها به پا مي خيزند وبه او سلام مي کنند. ارباب  نگاهش رابه دختر مي دوزد که اکنون پشت  به اونشسته وتا حضور ارباب را احساس مي کند، ساکت مي شود، آهسته به عقب مي چرخد. ارباب لحظه اي  تماشايش مي کند. شايد نوزده، سال  بيشتر نداشت. چشم هايش به رنگ دريا بودند. به رنگ رودخانه چشم هاي  که ارباب  باور نمي کرد، غير ازدنياي رويايي اش ، آن ها را ببيند چشمه هاي که آرزو هاي پرشور حاتم رادر  در دوران جوانش اش رنگ مي دادند وحرارت  مي بخشند وچشم هاي که ارباب در لحظه هاي خستگي و تنهايي ونوميدي به آن هافکر مي کرد وبه آن ها پناه مي برد. حالا اين دختر در مقابلش نشسته وکودکانه نگاهش مي کند. چشم هايش غرق اشک اند. وارباب جز چشم هايش چيزي نمي بيند و نمي خواهد ببيند.
شايد دقايقي چنين گذشت وارباب  حضور همه مستخدمين اش را از ياد مي برد. نمي تواند نگاه خودرا از لابلاي مژه هاي بلند او بيرون بکشد ودختر هم گويي سوزش دستش را از خاطر برده است. تا اين که پري خانم از راه مي رسد. با ديدن ارباب آنجا کنار مستخدمين تعجب مي ک ند و دستپاچگي، سلام مي کند. 
ارباب هم به خود مي آيد و پاسخ مي دهد. پري خانم دست سوخته دخترش را مي بيند وچيغ مي کشد  وقربان صدقه اش مي رود که کاش نمي گذاشت اوبراي پختن نان نبايد ودختر هنوز ساکت است. تا اين که به دست هايش حرکت مي دهد وچيزي  را اشاره مي کند که براي ارباب نا مفهوم است.
او گيج مي شود ونمي داند که      دختر چرا اين اداها رادر مي آورد.
بيچاره زبان هم که ندئارد، حرف بزند. چه بدبختي دارم، من با اين د ختر!
ارباب        مي تخورد و بانا باوري، پري خانم را مورد خطاب، قرار مي دهد:
توچي گفتي؟
- ببخشيد آقا که من امروز اين بساط را راه انداختم. ناخوش احوال بودم. پيغام فرستادم که ديرتر مي آيم. ولي اين خير نديده راهش راکج کرده وآمده اين جا که مثلاً  کار خير انجام دهد وبه من کمک کند.
- جواب  سوالي راکه پرسيدم، بده. چرا دخترت ادا درمي آورد؟
- خاک بر سرم اقا. اداچيست؟ ... بيپاره زبان ندارد، کرولال است.
ارباب دوباره نگاهش رابه دختر مي چرخاند و اورا مي بيند که با نفس هايش سعي دارد سوختگي دستش را خشک کند. آهسته پلک هايش را بالا مي گيرد وبه ارباب چشم مي دوزد.
اوخداي من!... چطور ممکناس، دختري به اين زيبايي چنين نقصي داشته باشد. من با اين دختر سال هاست که آشنايم. او هميشه بامنحرف مي زد... باورنمي ک ند!.
غوغايي در درون ارباب برپا مي شود وبلا فاصله از جمع زن ها خارج مي گردد وبه طرف اطاقش  مي رود. سرش برجوري به دود آمده واحساس خلگي مي کند.
آن شب تا دير وقت بيدار مي ماند وبه ستاره ها نگاه مي کند و دلش به حدي بي قرار است که حتي قدم زدن درکنار باغچه هم آرامش نمي کند. دوباره به اطاقش مي رود. فانوس روشن است. ديوان حافظ را از کنار طاقچه برمي دارد وچند غزلي زير لب زمزمه مي ک ند. کمي احساس راحتي مي کند. مي رود که روي بسترش دراز بکشد  ودقايق  مانده تا سپيده صبح را استراحت کند که در نور کمرنگ فانوس ناخود آگاه چشمش به ايينه روي ديوار مي افتد. به تصويري که درآيينه مي بيند نزديک مي شود. خودش را در مقابل سيماي که در ذهنش  هر لحظه پر رنگ تر مي شد، پيراحساس مي کند ولي در برار عشقي که در سينه اش موج مي زد، چنان پرشور و جواني مي بيند که نمي تواند به روياهاي کودکانه اش لبخند نزند. هنوز چشم هايش در تقلاي يک لحظه خواب اند که صداي زمزمه آلودي، دوباره از جابلندش مي ک ند. گوش فرامي دهد. شايد دچار تخيلات  واهي شده است، ولي نه، انگار صداي يکي ازپسرهايش هست که به نرمي سکوت شب رامي خراشد.  آهسته به کنار پنجره مي خيزد. و حواسش راجمع مي  کند که صدا را بشنود.
- اگر جرأتش  را نداري، همين حالا برو بخواب و فراموش کن که از من چي شنيدي.
- نويد اگر لو رفتيم چي؟... هر قدرهم پدر دوستمان داشته باشد، محال است که مارا ببخشد.
صداي نسيم استکه هرلحظه کوتاه وبلند مي شود. گويي به نويد التماس مي کند. صدايش آميخته باترس است. ارباب صداي ضربان قلبش رامي شنود. دلش از ترس فرومي ريزد. اين بارديگر چه نقشه شومي، فکر نويد وتسليم را به خود مشغول کرده است؟... بايد تحمل کند. شايد باسکوت بهتر بتواند به راز  آن هاپي ببرد.
- مي دانستم که تواهل اين کار هانيستي. جگرش را نداري.
- مي خواهي وادارم کني؟
- پس جازدي؟... با اين حساب به تو هشدار مي دهم که اگر پدر را از شورمت دلزده نکني واملاک را به فروش نرسانيم وازاين جانرويم، ميراجان توهم عروسي مي ک ند!
بس کن نويد....
چند لحظه سکوت وبعد صداي نسيم آهسته در دل شب سکوت پنجره گي شکند.
- خيلي خوب ، پس باهم مي رويم.
- اي بابا، چقدر مي ترسي پسر . توبرونقره ها را از داخل صندوق بردار، من هم آن هارا در خورجين قاطر جاسازي مي کنم. فردا که قدرت راهي ده بالا شود و پدر از ماجرا نفهمد، دلش از اين رعيتي که اين قدر به آن ها لطف دارد، سرد مي شود.
- پس تو مطمئني که حالا پدر خواب است؟
- نه پس بيدار است و دارد بازنش قصه هزار ويکشب تعريف مي کند. معلومه که خواب است.
- اوخدايا! من چي مي شنوم؟... من که درحق خلق الله بدي نکردم. چرا بايد بچه هايم چنين افکار شومي  در سرپرورش دهند؟.
ارباب صداي پاي نسيم رامي شنود وخود را روي بسترش  مي اندازد. احساس خفگي  مي کند. تحمل چنين  دردي براي هر پدري دشوار است که فرزندش  رادر حال دزدي وطرح تهمت شومي براي يک انسان معصوم  وپاک ببيند. درب صندوق آهسته باز مي شود. نسيم گويي خوب کارش را بلد است. صداي به هم خوردن نقره ها چنان آرام است که گويي جيرجيرکي دردل شب، آهسته مي خواند.
فقط دريک لحظه  کونه بيشتر، ارباب  از جاجست مي زند ونسيم رابه حدي غالگير مي ک ند که صدايش هم در نمي آيد. ارباب  دستش را روي دهان نسيم مي گيرد وبه او اخطار مي کند که سکوت کند.
کيسه نقره ها را از او مي گيرد و آهسته از اطاق خارج مي شود. نورماه از لابلاي  درختان اندام نويد را تکيه برديوار به انتظار ايستاده است. نشان مي دهد.
- بيا اين هم نقره ها!
- هه !
نويد از جامي پرد ولي دست پدر برشانه اوسنگيني  مي کند. زبانش از ترس بند آمده وبه زحمت سعي دارد که چندي بگويد وخودرا تبرئه کند ولي ارباب  بازوي اورا به خشم مي فشارد و با قاطعيت  مي گويد:
- بهتر است با خودت از اين بازي هاي خطرناک نکني فردا مفصل صحبت مي ک نيم حالا برو بخواب دوست ندارم پسرم شب گردي کند!
قدرت داشت با مردهاي خانه خدا حافظي مي کرد که سروکله ارباب هم پيدا مي شود. قدرت سلام مي کند  وباشرمي شيرين سرش راخم مي کند. لحظه اي بيشتر طول نمي کشد که بوي خوش اسفند در محوطه مي پيچد و  ماه گل باسيني اي که درون آن اسفندآتش کرده، به جلو مي آيد.
- اين رابراي شاه داماد دود مي کنم. شيريني يادت نره آقا قدرت!
- حالا کوتا دامادي!
ارباب تبسمي مي کند و نگاهش به سمت پنجره بالا مي چرخد. نويد ونسيم با چشماني شکست خورده آن ها را تماشا مي کردند و ارباب خوشحال بود که بي گناهي را از بارتهمت رهانيده است.
ارباب يک بغچه  کوچک به قدرت مي دهد و با همان لحن قاطع خود که هميشه کلامش را استوار ميکرد، مي گويد:
- بيا اين هم هديه من به عروست. اين اپارچه هاي است که من از داخل صندوق در آوردم. براي تازه عروس ها قشنگ است. مطمئنم اگرآق بانوهم  زنده بود، همين رابه توهديه مي داد.
- اشک درچشم هاي قدرت جمع مي شود. مردي که بيش از پسر ارشد ارباب سن دارد و از وقتي به ياد مي آورد، خودرا بزرگ شدة همين خانه مي دارند. وبه ارباب  عشق مي ورزد وارباب هم اورا مثل بچه هايش  د وست دارد.
- ممنونم ارباب. شماخيلي لطف داريد!
- بروکه که ديرت نشود. وگرنه، نه نرات بي طاقت مي شود و به شورمست مي آيد!
- چشم آقا، مي روم. قول مي دهم که زود برگردم.
- يک هفته اي پيش نامزدت بمان. وقتي عروسي کردي، يک اطاق به تومي دهم تا اوراهم به اين جابياوري.
- خدا از بزرگي کم تان نکند ارباب.
نسيم مرتب نق مي زند واز نقشه هاي نويد ايراد مي گيرد. ونويدهم که تيرش به سنگ خورده و عصبي است، نسيم رادست وپاچفتي وترسومي خواند. و بلآخره قبل از آن که ارباب وارد اطاق شود، دو برادر، دست به يقه هم مي شوند ويکيديگر  را ملامت مي کنند. ارباب از راهرو آن ها را مي بيند.  ديگر نمي تواند تحمل کندوبه سوي اطاق مي رود و چنان محکم پله درب رامي گشايد که نسيم از ترس فرياد مي کشد.
ارباب به حدي عصباني است که نسيم ونويد جرات سربلند کردن راندارند.
- همين رامي خواستيد؟!... که کاسة صبرم لبريز نشود وعين دوموش کثيفل، دم تان رابگيرم وبيرون تان بياندازم؟... چرا با آبروي من و سرنوشت خودتان باي مي کنيد؟... خيالتان من آدم ضعيفي  هستم واز اين بچه بازي ها مي ترسم وتسليم شما   بچه ها مي شوم؟.
ارباب وارد اطاق مي شود. کفش هايش رادر نمي آورد وبا هر قدمي که بر مي دارد، اثر خاک روي فرش هاي ابريشمي، نقش برمي دارد. نسيم نويد هم چنان در وسط اطاق ايستاده اند وارباب دورآن ها قدم مي زند وچنان سايه پراهبت اش بربچه ها سنگيني مي کند که شانه هايشان  پايين مي افتد. ارباب  که دوباره لب به سختي باز مي کند. لحن ملايم تري، دارد.
- پدر من آدم سخت گيري بود. به رعيت اش  دل نمي سوزاند ولي ظلم هم نمي کرد. فکر آبرويش بود و تمام عمر با سربلندي زندگي کرد. ازبچه زياد بدش مي آمد. مي گفت مي ترسم که مبادايکي ازبچه هايم نا اهل باشد ومرابدنام کند. به همين خاطرهم من تنها فرزنداو بودم. ولي من برخلاف پدر بزرگتان فکر مي کردم. عاشق بچه بودم و ودلم مي خواست وقتي ازدواج کردم، دوجين بچه داشته باشم. پيش خودم مي گفتم. خوب آدم بچه اش  رادرست تربيت مي کندوهربچه اي مي تواند باعث سربلندي  وافتخار آدم باشد. همين حالاهم سرحرفم هستم ومطمئنم در بارة شما اشتباه نکردم. فقط کسي که در اين راه بايد کمکم مي کرد، راه را اشتباه رفت.
مادر خدا بيامرزتان را مي گ ويم. از همان اول عروسي مان دلش مي خواست تمام دار وندارم را بفروشم وبه شهر بروم.
 آن وقت ها که پدرم زنده بود، آق بانورا ملامت مي کرد و با اين که اونورچشمي پدرم بود، دراين موارد به آق بانو سخت مي گرفت.
شما مي گوييد من تمام املاک واراضي را بفروشم وبا شماراهي شهر شوم. وخوب هم مي دانم که آنجا چه نقشه هاي داريد. گيرم که من حرف شما راقبول کردم واملاک را فروختم. خودتان هم مي دانيد که زندگي  رعيت هاي شورمست از زمين هاي ما مي چرخد. اين جاکسي جز آقا رشيد نمي تواند زمين هاي ما را يک جا  بخرد. ومن هر گز نمي توانم يک قطعه زمين راهم به او بدهم. مي دانيد چرا؟... به خاطر اين که من آن موذي رامي شناسم. خون اين رعيت راتوي شيشه مي ريزد وبه جاي شراب سرمي کشد.
ارباب روي صندلي راحتي خود مي نشيند ونگاهش را روي نسيم ثابت مي کند و اورا مورد خطاب قرار مي دهد.
مي دانم که تو يلدارا مي خواهي وفقط به خاطر اوست که اسپندروي آتش شده اي وبالا، پايين مي پري. ولي آن دختر چي؟... مطمئني که تورابه خاطر خودت مي خواهد؟... بدت نيايد بابا، نمي خواهم دلت رابشکنم ولي حاضرم شرط ببندم که اين نقشه رشيد است. به دخترش يا د داده که شرط ازدواجش  با توهمين  باشد. همين که ملک واملاک رابفروشيم وبراي هميشه به شهر برويم. مي داني چرا؟... فقط به خاطر اين که رشيد اين جا اربابي کند. واز اين رعيت بيچاره عين سگ کار بکشد.
- نه، پدر شما اشتباه مي کنيد. يلدا فقط به خاطر خوشبختي وراحتي خودمان مي گويد برويم شهر. درباب که پسرش رادستپاچه مي بيند، لبخند پيروزمندانه اي برلب مي نشاند وبه نرمي زيرکانه اي،مي گويد:
- مي خواهي اورا امتحان کني؟
- چند لحظه سکوت سنگيني براطاق حاکم مي شود و تمام صداها از بيرون است که به داخل اطاق مي خيزد.
صداي رفت وآمد مستخدمين. نسيم زيرچشمي به نويد نگاه مي کند. التهاب از چشم هايش مي بارد. خوداو هرگز چنين تصوري رادر ذهن  اش راه نداده است. ارباب، ادامه مي دهد:
- اگرواقعاً نظر تو اين است که يلدا به خاطر راحتي و آسايش بيشتر مي خواهد به شهر برود، خيلي خوب، برو با او حرف بزن، بگو که من راضي ام وهمين جابراي تان عروسي اي برگذار مي کنم که همه انگشت به دهن بمانند. بعدهم راهي تان مي کنم که برويدپي سرنوشت خودتان. تهران ياساري، هرجاکه خواستيد برويد،من هم برايتان خانه مي خرم. خوب است؟
نعيم نا باورانه پدر را نگاه مي کند. چنان  دهانش بازمانده که گويي از شدت هيجان نفس اش بالا نمي آيد. آخر اوبه يلدا خيلي علاقه دارد. ودختر آقارشيد، شيرين ترين و پرشورترين دختري است که اودر شورمست مي شناسد وهر بارکه نام يلدارا برزبانم يآورد، دلش ضعف مي رود. و آرزو مي کند، کاش تمام سرمايه پدر مال اوبود تا يکجا به پاي يلدا بريزد ولي قلبش را سال  هاست که به اوهديه داده. شايد شانزده ساله بود که عشق يلدا در دلش جاي گرفت. شايد هم يکسال قبل از آن بود ولي هرچقدر که از اين زمان مي گذشت اوهم به دختر دلخواهش وابسته تر مي شد. يلدا راکم مي ديد. خيلي کم. شايد تنها زماني که به خانه هم رفت و آمد داشتند وبه اصطلاح مهماني بود. ويازماني که ارباب  حاتم تمام اهالي شورمست را به نذري دعوت مي کرد ودرهيا هوي رفت و آمد چشمش به يلدا خيره مي ماند. ولي اين اواخر، با اين که نسيم هنوز به خواستگاري يلدا نرفته بود، چند بار آقارشيد اورا فرزند عزيز وداماد عزيزم خطاب کرده بود و يلداهم با او همکلام مي شد.
- راست مي گويي پدر؟... من خيل يخوشحالم که شما...
بغض گلويش را مي فشارد. ديگر نمي تواند  حرفي بزند وبراي تشکر مي رود که دست پدر را ببوسد و ارباب اورا در آغوش مي کيرد وزمزمه کنان واز ته دل مي گويد:
- اميد وارم که يلدا قبول کند و آخر همين ماه برايتان عروسي بگيرم.
- نسيم که ديگر سرازپا نمي شناسد، از اطاق بيرون مي رود. شايد کمي اسب سواري کند وخوشحالي اش را بادرخت هاي جنگل تقسيم نمايد. شايدهم بهانه اي بيابد وبه منزل آقا رشيد برود و اين خبر خوش را به گوش يلدا برساند. وقتي اومي رود نويد وارباب  تنها مي مانند. وهر دوچنان سکوت کرده اند.
که بيشتر به دوصخره سرد شباهت دارند تا دو آدم زنده. هرکدام تلاش مي کنند که حرفي بزنند ولي سکوت حکمروايي مي کند. نويد هنوزهم نمي تواند  به پدرش نگاه کند. با اين که جوان خيره سري است ولي صفاي  پدرش انکار ناپذير است. در برابر او احساس شکست  ونابودي مي کند ولي هم چنان دلش مي خواهد که خواسته اش را عملي سازد وپدر را مجبور به فروش املاکش نمايد.
- نويد، پسرم!
- نويد نفس بلندي مي کشد، سرش را به طرف پنجره مي چرخاند ولي به پدر نگاه نمي کند. شايد شرمش مي آيد.
- به من نگاه کن نويد. وبگو که از من، از خودت و از زندگي چي مي خواهي؟... توکه جسارت آن را داشتي تا در روزمرگ مادرت، عزيزترين اسب مرا در برابر چشم هايم به تيرببندي، حالاهم به من نگاه کن وبگو که چي مي خواهي؟
من هرچه سعي مي کنم در مقابل شما ها درشتي کنم، نمي توانم. جز شما ها کسي راندارم. من در دلم يک دريا محبت دارم که هرلحظه طوفاني مي شود وموج هايش مي خواهند برساحل وجودي عشق بريزند. شمابچه هاييد که همه وجودم گرباعشق خودتان پر کرديد. نويد، پسرم!... توفرزندارشدمن هستي. بيست ويک سال سن داري. وقت اين است که جدي تربه دنيا نگاه ک ني، زن بگيري ومسووليت زندگي را بپذيري. فکر مي کني بارفتن به شهر تمام مشکلات حل مي شود و توبرتخت خوشبختي تکيه ميکن؟... خوب اگر اين طورهست، بروبه هرکجا که مي خواهي.
نمي دانم چه اصراري داري که مراهم آواره کني. اگر سهم ارشت را مي خواهي، بگذار  راحتت کنم، من تازنده هستم  شورمست همين طور باقي مي ماند. وهيچ جابه جايي صورت نمي گيرد... ولي اگر پول مي خواهي که نمي دانم چه  نقشه اي داري، مي توانم کمکت کنم که روي پاي خودت بايستي. و اگر روزي بفهمم که کوچک ترين خطايي کردي وهمنشين گرگ ها شدي، خودم نا بودت مي کنم نويد. مي فهمي؟!
نويد که قاطعيت کلام پدر را مي شنود، همچون بازنده اي که تمام هستي اشش را دريک بازي چندلحظه اي باخته است، سربه زيرمي افگند وباشتاب از اطاق خارج مي شود. صداي کشيده شدن کفش هايش بر روي پله ها به گوش مي رسد و ارباب  چشم هاي اشک آلودش را روي هم مي گذارد و آهسته مي گريد.
اسب هم ازبلاتکنيني صاحبش خسته شده ومرتب شيهه مي کشد. او نمي د اند که تصميم درستي گرفته يانه. انگارکه بازهم نياز به زمان دارد. اسب را مي تازاند وهنوز راهي نپيموده که صداي آقا رشيد رامي شنود.
- کجا مي روي جوان؟... چنددقيقه اي هست که مراقبت بودم. چرانيامده ي روي!
اسب از حرکت ايستاده واکنون نسيم مقابل آقا رشيد ايستاده است. سلام مي کند وعرق پيشاني اش را با سرانگشتان لطيفي که هرگز کار نکرده اند، مي زدايد. آقا رشيد سراپاي اورا برانداز مي کند. به نظر مي رسيد که نسيم بيش از هميشه به خودر رسيده است.
چرانمي آيي تو؟
نسيم بالکنت وشرمندگي، مي گويد:
- از اين طرف هارد ميشدم، گفتم سري هم به شما بزنم، حال اگر اجازه دهيد مرخص مي شوم.
- خوشم مي آيد که نجيب وسر براه هستي... کتمان نکن. مي دانم که آمده بودي يلدا راببيني.
نسيم از خجالت سرخ مي شود و با دستپاچگي ، مي گويد:
- نه، گفتم که .. من..
آقا رشيد دستي به سبيل هاي پهن اش مي کشد و در حالي که بازوي نسيم رامي گيرد وخندة شيطنت آميزي، مي ک ند، مي گويد:
- اميد وارم براي يلدا خبرهاي خوشي داشته باشي!
نسيم در کنار آقا رشيد به سوي ساختمان قدم مي زند ودهنه اسبش را هم به دنبال خود مي کشد که صداي آقارشيد که حالت طنزگونه اي دارد، بلند مي شود.
- نکند اين اسب رابه دنبال خودت مي کشي که يلداي مرا ببري؟!
نسيم خندة سرهم آلودي مي کند واسب رابه تنة درختي مي نبرد.
- يلدا ، دخترم، مهمان داري!
با اين که مردم در قيد وبندهاي رسوم وعنعنات خود بودند، چنين برخوردهاي از آقا رشيد  موجب شگفتي نسيم مي شد و آن هارا ازبخت واقبال خود مي ديد که پدرزن اينده اش تنگ نظر نبود وبه او ويلدا اجازه مي داد تايکديگر  را ملاقات کند.
يلداسرازپنجره اطاق بيرون مي کد. از همان بالاچشمش به نسيم مي افتد وزير لب غرمخي زند. به انتهاي اطاق برمي گردد وپنجه هاي بلند وکشيده اش را از حرص مي شکند، چرخي به دور خودمي زند. مقابل آيينه مي ايستد. چشم هايش راسرمه مي کشد وموهايش را بابي قيدي روي شانه هايش رها مي کند. پيراهنش چندان تميز نيست. ولي چه اهميتي دارد. اوزيباست ودرنگاه نسيم، چنان جلوه شکوهمندي دارد که نيازي نيست، لباس هايش را تعويض کند، فقط جليقه محفل زرشکي اش رامي پوشد واز اطاق بيرون مي رود. پايين پله هانسيم انتظار اورا مي کشد واثري از پدرش نيست. يلداعلي وغم ميل باطني  اش، لبخند دلنشيني بر لب مي آورد و دل عاشق نسيم را پريشان تر مي کند.
- سلام يلدا!
- سلام، خوش آمدي.
- ازپدرت اجازه گرفتم، کمي باهم صحبت کنيم.
- اين جا؟
-  لب هايش راغنچه مي کند ونسيم، مي گويد:
- هرجاکه تو بخواهي. فقط مي گويم که خبرخوشي دارم برايت.
- توبا اسبت آمدي؟
- بله، اسبم آن جاست.
- پس من هم اسبم رامي برم. مي رويم کنار درياچه. خيل وقت است آن جانرفتم.
- اين موقع روز؟... حالاکه وقت تنگ است. تابرگرديم هواتاريک مي شود.
- گمان نمي کردم از تاريکي جنگل بستري!
- مطئني که پدرت...
- يلدا نمي گذارد که نسيم حرفش را تمام کند. صدايش را بلند مي کند و پدرش را مخاطب قرار مي دهد.
- من بانسيم مي روم کنار درياچه، شماکاري نداريد، پدر؟
- چند لحظه بعد، صداي آقا رشيد از سانتي نه چندان دوربه گوش مي رسد.
- مواظب خودتان باشيد وزودهم برگرديد!
نسيم احساسي دارد آميخته باشادي وهيجان واضطراب خوشحال است از اين که در کنار دختري که به زودي همسرش مي شد، به سوي جنگل مي تازد واين لحظه ها برايش چنان هيجان انگيز است که مي ترسد همه خواب باشد وکسي بيدارش کند واضطراب هم دلواپسش مي کند. اگر اتفاقي بيفتد وهمه چيز به هم بريزد چي؟
روي اسب مي نشيند. چشم هايش را لحظه اي روي همي مي گذارد ودرسکوت به صداي سم اسب او گوش مي دهد.
- تارسيدن به شاليزار مسابقه مي دهيم. معطل نکن نسيم!
- اين قشنگ ترين فرماني است که نسيم در عمرش مي شنود. نفس بلندي مي کشد واسب رامي تازانند  برويد اي خيال هاي شوم وبگذاريد که اين جوان عاشق، لحظه هاي پرشور وصل رابي دغدغه در کنار معشوق  بگذارند. برويد وبگذاريد که فقط عشق بماند و يکرنگي. اومي رود در گوش معشوق مژده وصل را زمزمه کند ودنيارا با همه زيبايي اش به اوتقديم کند. مي رود که رنگ روياهايش را سبز کندو برگ هاي  درختان  را به دست افشاني فراخواند.
اي ابرها از دل اسمان چرکند شويد وبگذاريد  که خورشيد برصفاي لحظه هاي اين دود اراده نوربپاشد. وشب نيايد وغروب رنگ افق را سرخ نکند که لحظه خداحافظي خواهد رسيد. بگذاريد نسيم روي اسب بتازد وبه موهاي يلدا که باد آن هارا پريشان مي کند چشم بدوزد وبه عمق زيبايي زندگي پي ببرد.



ارسال شده بوسيله payk
 
     لینکهای مرتبط
· مطالب بیشتر در مورد ادبيات و هنر
· سایر مطالب نوشته شده توسط payk


پربازدیدترین مطلب در زمینه ادبيات و هنر:
است / هست‌


     امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3
تعداد آراء: 8


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد


     انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب


"داستان دنباله دار: دیدار تلخ (قسمت اول)" | ورورد به سیستم / عضویت در سایت | 0 نظر شما چيه؟
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد .
مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .

بازدیدکنندگان غیر عضو حق ارسال نظر و پیشنهاد در مورد مطالب این سایت ندارند .
برای استفاده از سرویسهای مخصوص کاربران عضو فرم عضویت را تکمیل نمائید .

كليه حقوق اين صفحه متعلق به پيمان ملي ميباشد
©2008 Paymanemeli

مدت زمان ایجاد صفحه : 0.27 ثانیه